تبليغاتX
راز قلم
دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت 8:40

الله

 

خب ... کمال تشکر رو از همه برو بچه ها نویسنده دارم که اینقدر با هیجان و علاقه مندی کار بلوگ رو ادامه می دن ... خلاصه که کلی ممنون !!!

 

در نظر دارم یه سری فعالیت جدید رو شروع کنیم  که به جز گرم تر شدن فضای بلوگ حالت سرگرمی ادبی هم داشته باشه   ... ایده های شما هم خیلی مهمه  ... چیزی به ذهنتون می رسه بگید.

 

در کنار این ها هنوز هم منتظر نویسنده های جدید هستیم و به زودی مثل دفعه پیش یه سری نویسنده جدید جذب می کنیم.

 

رامین خاکزاد ..... مدیر موقت بلاگ

پ.ن: از بابت این همه تاخیر تو شروع کار بلاگ شرمندم ولی وقتم پر بود نمی تونستم رسیدگی کنم.

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: اطلاعیه 
سه شنبه 9 مهر1387 ساعت 16:41
الله

سلام ...

فعلا به مدت یک ماه این بلاگ برای عضو گیری و بهبود کیفی تعطیل می باشد ...

در صورت تمایل به همکاری می توانید به من میل بزنید   last_jeneral_1989@yahoo.com

تا بعد ...

 

رامین خاکزاد ..... مدیر وبلاگ

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: اطلاعیه 
دوشنبه 28 مرداد1387 ساعت 23:38

الله

اندر نبودن ... بودن

 

اسیرم به بند دل دادگی،

در زندان خویش بر باد دادگی ...

اسیرم من ... اسیر در عاشقی.

 

آن بی یار عاشقم ...

دل را چه کس دادم ... نمی دانم.

از یاد یار ندیده پر ز خاطره ...

خاطراتم شد آن روز های بی خاطره.

 

به بند دادم دل مرده خویش دگر باره ...

رهانیدم جان مانده بر دست را به یکباره.

آتش عشق به جان خویش کشیدم ...

به سرمایش چه کم اندیشه ام.

 

من ندیدم یاری و یادی و یاری ...

من ندیدم مو و سر و پایی ...

دل خوش با دریا یکی پیمان دادم،

تا که جانی بر بدن دارم ...

عاشق به خویش شیوه دارم.

 

کاشتم دانه دل را در دریای عاشقی ...

حال من چشم انتظار بارم.

ندارد دخرت بی کسی مرا باری،

من به دنبال هوا و بادم.

 

هرچند باشد آن باد ...

نیابد مرا سویی و راهی و کند بیداد ...

خوشم تنها که روحم، به او عشقش را داد.

 

یاری به ما دستی نداد ...

یارمان با ما رویی ننماند.

رخش هرگز ندیدم و همیشه می رفت.

به هرکجا رفت، دل ما نیز با او رفت.

 

بی دل گشتیم و گشتیم ما به دنبال خویش،

خویش را غرق در عاشقی دیدیم در خویش.

دیدیم که نیست درمان نامی و یادی ز خویش،

به وادی عاشقی رفتیم ما با همین پای خویش.

 

هرچند ندیدم هرگز آن یار شیرین ...

در گردش این همه سالیان دیرین ...

نکردم دادی راست از سر بی کسی،

نکردم به آنی جرات از بر سرکشی.

 

دیر زمانیست که دل داده ام،

تنها مانده ام ...

تنها یک چیز خواسته ام،

دعا نیز خوانده ام.

و اندر نبودش ... تنها بودش را خواسته ام.

 

نخواستم با من که باشد ...

کم به من بی چیز باشد ...

باشد در کنارم،

در کشم باشد ...

هر کجا که هستم،

در یاد من باشد ...

 

به روز و شب سرش بر شانه ام کند ...

دل و دستم بگیرد، هوایم مهیا کند...

ز لب خویش بوسه ها روانم کند ...

 

 

نخواستم تا ببینم ...

رویش در آسمان دل هر شبانگاهی چو ماه .

نخواستم تا بنشینم ...

کنارش دقایق را چو ساعت ها زیر نور ماه.

 

بودش برایم شد همه کافی ...

همه عالم خاموش را می دهم من یاری،

تا باشد و ... باشد تنها باقی.

 

رامین خاکزاد ..... خاموش

6:8 ب.ظ یک شنبه 20/05/1386

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
شنبه 26 مرداد1387 ساعت 23:1
با عرض پوزش به دلیل مشکلات فنی (کامپیوتر) ادامه ی داستان بعدا نوشته خواهد شد.
نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت 17:11

یادش آمد که روزی زمین از برف سپید گشته بود و آب رودخانه از سرما یخ بسته بود...ناگهان پسرک که مدت ها بود بی خبر،قاصدک را خواند و او خویش را به دست باد سوزان سپرد تا خبر بگیرد از دخترک سبز پوش بهار و در راه اسیر تکه یخی بر روی آب شد...

قاصدک سرش را بلند کرد.ایستاد و دستش را به روی قلبش گذاشت...و گفت:" من دوباره زندگیم را آغاز میکنم.پر باز می کنم...پرواز می کنم."

صدایی پاسخ داد: تو پر باز می کنی و پرواز می کنی...اما من چه؟ من تا کی در شبنم هایم باید غرق شوم؟

صدا به دخترکی غمگین و کوچک می مانست.قاصدک گفت:تو کیستی؟ کجایی؟ از چه می گویی؟

دخترک گفت:کسی هستم که می دانم "بعد از من آسمان آبی ست...آبی مثل همیشه...آبی"

- تو مرا خواندی؟

-بله...

قاصدک لبخند زد و با مهربانی گفت: خوب من اینجا هستم...جایی که نمی دانم کجاست...بگو..به من ایمان داشته باش...من تو را تا آنسوی قصه...تا سرزمین یار خواهم برد.

-تو در قلب من هستی...به تو ایمان دارم قاصدک پاک.اما تا سرزمین یار من فاصله زیاد است.

-تو قلب بزرگی داری.باید خیلی مهربان باشی.دخترک سرزمین یار تو کجاست؟

-من خویش او را گم کردم...قاصدک؟

-بله؟

-تا اسمان هفتم چقدر راه است؟

-آسمان هفتم؟

 

ادامه دارد

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 21:56
قاصدک سردر گم...

در  آن برهوت مبهوت.

چشمانش را چند بار بر هم زد...خواب نبود،اما کاش...

گویی در آب راه می رفت...

همه جا صورتی بود...دیوارها همچون ابر

پنداشت شاید به دست باد تا غروب آسمان بالا رفته است...اما نه!

بالا و پایین همه یکدست مانند هم.

صدا زد:"آی باز کنید پنجره را" کسی خانه ندارد اینجا؟!

پاسخ شنید:"آی باز کنید پنجره را" کسی خانه ندارد اینجا؟!

صدا پژواک صدایش بود.

از هرسو راهی بی کران بود...گویی در مرکز آن هستی قرار گرفته بود.

همه جا از نور و عطر سرشار...اما نور تنها برایش چون تاریکی بود.

زانوهایش را در میان همان زمین و آسمان بغل کرد و سر بر زانوهایش گذاشت،خواست بخوابد تا شاید دوباره در بهشت زمینی اش بیدار شود.اما خوابش نبرد...کم کم ترسید...پرواز برایش دشوار بود...آرزو کرد تا کسی پیغامی داشته باشد.

آخر هرگاه کسی دلتنگ میشد و پیغامی داشت قاصدک در دستان او ظاهر می شد و پیغام را به سرو چمان میرساند.

...(ادامه دارد)

*قاصدک******

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 15:24
تا قبل از خوابش آسمان آبی بود...رود جاری بود

چشمانش پر از شادی...صورتش پر از لبخند

هوا نه گرم و نه سرد بود...آفتاب آرام بود

سر از برگ گل بلند کرد و منتظر بود مثل همیشه شبنم چشمانش را تر کند تا دنیایش با طراوت شود.

اما نه از شبنم خبری بود نه از برگ سبز نه از آسمان آبی نه از رود جاری!

جایی بود میان زمین و آسمان...کویر معلق!

قاصدک خواست پرواز کند اما بادی نبود تا زیر پرهایش را بگیرد...وای!نه...پری هم نبود.

قاصدک سر در گم...

 

(ادامه دارد)

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: داستان بلند 
سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 20:29

 

tak derakhte sahra

الله

پروانه صحرا

 

کیستش این خاموش تک درخته مرده ؟

بی جان تنش به بیابان تنهایی خفته ؟

 

چه گوید تنها درش خلوت ؟

چیست این سرد آتش درش رخوت ؟

 

صدای سکوت و ماتمش پر،

به صحرا هرجاست ...

نغمه خاموش.

گوش و چشم صحرا ناشناس است،

کر و خاموش.

 

چه کس گوید،

ندارد جانی ... سختِ صحرا درخت ؟

جان صحرا به دل دارد ...

سرما شب های این غم دریا درخت.

 

چیست این آبی همه نور بر سرش ؟

که تنها سیه جامه شان ماندست برش !

 

روز به آتش می زند جان خویش ...

سرود دل دادگی.

شب به یخ می زند،

همه آن مانده حرف سادگی.

 

همیشه صحرایش روزگار،

نیارد دگر بی وفای برگ او ...

می شود چه افگار تن سخت او،

با هر دمی ... به هر آرزو.

 

می شود دید،

آن سایه داریش روزگار.

می زند پر چین صورتش ...

این غم نامه مهر اعتبار.

 

نیستش آن،

پر نشاط برگ سبز در برش.

بهار هم شود یک روز ...

باشد باز کویرش !

 

تک درخت صحراست را آیین پروانه،

خاموشیستش ته و ...

دل و ...

جان،

آماده .....

 

پایان

رامین خاکزاد ..... خاموش

12:24 ب.ظ   20/1/1386

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
سه شنبه 13 فروردین1387 ساعت 1:23

الله

دوست دارم ...

دوست دارم تا بنوازم خاموش، صدای پر احساست سکوت که نمی آید هیچ ساز را توان صدای دوست ... دوست دارم صدای گرمت تا که بشنوم دست در دست من با من به من می خندی و من با تو هستم ... دوست دارم رها باشم ... دوست دارم رها باشیم ... با هم تا عمق حقیقت وجود ... تا دنیای سفید قصه های پر شور ... دوست دارم از نردبان نامرئی بهشت مان به بالا برویم، تا همان درخت روز سقوط ... دوست دارم تا در عمق نگاه هایم به تو، نگاه هایت به من، نگاه هایمان به هم به دریای عشقت پا بگذارم، با پاهای برهنه و آهسته، بر روی دریای اشک شوق پا گذارم ... تا آخر آب ها با هم از روی آبی بی انتها رد شویم، برویم و طوفان عظم شویم. برویم و برسیم به انتهای جاده های دور روی آب ها، بشویم مرغان دریای دلداده ها ... دوست دارم تا در روح تو باشم تا در روح من باشی ... دوست دارم از کنار آبشار های پر حباب کوه های همیشه استوار رویایمان تو را به آرامش ببرم، و نسیم خنک قطره قطره ی آب آبشاران را بر روی گونه هایت حس کنم ... دوست دارم تا دستم به دستت حلقه کنم ... جان بی تو نداشته ام را فدایت کنم ... دوست دارم تا پر نسیم سرد شب پر ستاره ام را تنها با تو تا سحر به در کنم ... تنها تورا هدیه اش آن پر برق آسمانم کنم ... دوست دارم تا حس گرمای تنت قلب من باشد ... دوست دارم تا قلبم در سینه ات باشد ... دوست دارم در سینه ات باشد عشقم، خودت ... و در امان راز سینه تو با خود همراهم باشی ... هم پیمان من، هم رویایم باشی ... دوست دارم ... تا رنگ سبز دشتم را به دست تو دهم ... تا همه سرخ از سرخ گلت کنی این بی بها دشت تنها سبز من. دوست دارم تا همه خورشید خود در چشمانت قرار دهم تا از چشمانت بر من نور بتابی ... دوست دارم تا خاک خود با تو بر باد دهم ... از نام و نشان ها تنها نام تو را پیش خود نگاه دارم ... دوست دارم ... تا تو را تا ساحل عشقت به سنگین پارو ها به سر کنم ... و تو این کوچک قایقم به آب مکنی ... دوست دارم ... تا تو من باشی و من تو ... دوست دارم من و تو نباشد .... فقط و فقط یکی باشد و آن، ما باشد. دوست دارم تا تنها همین بی منتها دوستی باشدمان و دیگر هیچ ... که حرفی دیگرم ز این بیش نیست ، که تنها ... دوستت دارم ...

04:14 صبح ... 20/12/1386

رامین خاکزاد ..... خاموش

برای یک دوست

 

http://blog.360.yahoo.com/blog-YrQOrHA9erVQ5o7tbO14KsJW242iCS9NWw--?cq=1

   

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: قطعه ادبی 
پنجشنبه 16 اسفند1386 ساعت 16:26

هر چه فکر می کنم به جایی نمیرسم

احساس میکنم کلمات خسته شده اند...دیگر نمیدانند که چه چاره ای بیندیشند تا نا گفته های مرا بر روی کاغذی سپید جاری سازند

دیگر توان ِ بیان سکوت هایم را ندارند

باید چاره ای بیندیشم .. قلم موهایم را تمیز میکنم ...بوم و سه پایه ام کجاست؟

آه خدای من اینها چشان شده؟

پالتی مناسب ندارم ... باید کاردک های نو بخرم...قلم مو هایم ریشه ریشه شدند ... یکی از پایه های سه پایه ام شکسته..!!!

روپوش ِ رنگیم کجاست؟... دارم کلافه میشم

انگار اعتصاب کردند..!!

رنگها هیچ اشتیاقی برای خودنمایی بر روی بوم نقاشیم را ندارند..!!!

رنگ ِ سفیدم دیگر حتی قابل تشخیص هم نیست.. رنگ قرمزم از من انتظار دارد که برایش فلان کشور را تسخیر کنم و فلان مرز ها را بشکافم..!!

رنگ ِ آبی دیگر آسمانی را نشان نمیدهد که آرزوی کودکان ِ بادبادک به دست را میشد در آن دید...!!

می خواهد با رنگ ِ سیاه ترکیب شود .. تا به جنگ ِ کشتی ِ ملوان های پیر رَود و در دل ِ تاریکی ِ دریای طوفان زده شکستشان دهد..

رنگ ِ سبزم دشت های بی انتها را ترک کرده و سر از دریا ها و رودخانه ها درآورده.. می خواهد جای رنگ ِ آبی را بگیرد..!!

رنگ ِ طلایی ِ غروب خورشید گرفتار ِ وسوسه های پلید ِ خاکستری شده..!! دیگر نمیبینمش

خنده دار است... هیچگاه چنین انتظاری از رنگها نداشتم..

رنگهایی که همیشه بوی آرزوهای قشنگ میدادند

اما چه سود اکنون که رنگ ِ قرمزم بوی خون ِ انسانهای بی گناه را میدهد و رنگِ سبزم بوی لجنزاری که تمام رودخانه را پوشانده و رنگِ آبی که بوی نفرت و جنگ می دهد

دلم گرفته....!

مریمی ...!!!

 

نوشته شده توسط کوه یخ | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت 16:34

لحظه ها می گذرند روی آونگ سفید ساعت

صدای تیک تاک قلب من می آید بی قرار و لرزان

به یاد لحظه نگاهی رمزآگین

هق هق من می شود رعدی خروشان

حلقه اشک چشمانم برق آن

از پس ابران مشکینم

بلورین قطره های چشم من می بارد

گونه هایم دامنه ی سبز یک کوه نحیف است

که جاری شده است رودی

از کنارش ، آرام

با لبانم اشک را بوسیدم

قطره هایم از غم است اما تلخ نیست

غم نم باران چشمانم شیرین است ، شیرین

چکه های قطره اشک من می لغزد ، می افتد بر زمین

آری

این است آغاز شب دل تنگی من ...

 

::: افگار :::

نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت 21:40

ماه لبخند زد

ستاره چشمک

 و تو مشتاق تر

 به جست و جویت در کهکشان پرداختی

 و نفهمیدی مشتری نگاهت

دیر زمانی است که به زمین آمده ... !

::: یاسی :::

نوشته شده توسط یاسی | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
جمعه 12 بهمن1386 ساعت 12:56

 

 

الله

آسمان هم می گرید 

سرد باد های پاییز،

لبریزند ترس های تردید ...

ریزش راست برگ های دل غمگین،

 

پاییز جان آمده ... تنهایی.

دست های شب ترس ...

پاره کرده روز بی درد سایه را ...

 

ابر سیاه ، برگ زرد،

ناله خورشید بی درد ...

صدای فریاد عالم است !

رنگ خون غروب ... درونم.

 

می بارد اشکی، خونی ...

صورت را چراغ بی طاقت شدست.

می زند دلنشین سرمایش سیلی ...

بر این سرد روی صورت باز.

 

آسمان خاموش، دل می گیرد ...

ز این هم سرما ... سنگ دلش غم می گیرد،

تن ابر ز برق غمش آتش می گیرد ...

سیاه ابر تن ناله عاشقی سر ام می دهد !

ز دردم آسمان سر فریاد می دهد.

 

و دنیا دنیا این است ...

و دنیا دنیای این غم-فریاد است ...

و برق غم دنیا دنیا را پر می کند.

 

سکوت، سکوت، سکوت ...

و بغض های سکوت می شکند ...

 

سیاه لباس خورشید را تن می کند،

وزیدن باد سرد را آغاز ...

ابر غم خود را رها ...

 

خاموش ابر و آسمان،

پر خون نغمه می سازند و می دارند پیشش

 

و قطره ... قطره ... قطره ...

و آسمان هم می گرید،

 

و این روز غم ... من خوش به غم،

می روم به باران زیر ...

خود، تنها و تو با من نیستی ...

و آسمان هم می گرید.

رامین خاکزاد ..... خاموش

جمعه 12/11/1386  .  11:59 صبح

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
دوشنبه 24 دی1386 ساعت 19:44

شهر سپیداران ،

 این نام را چندین و چند بار شنیده ام ،

 در شعرها خوانده ام ، اما هیچ وقت ندیده ام .

بارها اندیشیده ام ، به آن شهر سپیداران .

کجاست این شهر ؟ ... کجاست ؟

در شعرها خوانده ام ، این شهر سپیداران را ولی ،

 نمی دانم کجاست .

شهری که شعشعه ی طلایی طلوع خورشید ، 

می تاباند نور امیدش را بر تمامی آن سرزمین .

و تمام مردمانش با غریبان مسافر ،

صادق اند چون چشمان خویش .

و سواران سپیدش بر می افروزند ،

چراغ سفید دوستی و صلح را برای زندگی سفید .

این شهر کجاست ؟ ... براستی کجاست ؟

شهری که پر می کشند مردمان عاشق با جوانه های یک سرود عاشقانه ،

بی پروا تا خود عشق .

و بوی پاک گل های اقاقی ،

عطر آگین می کند باغ های دوستی را .

و پروانه ها پرواز می کنند ،

 بدون ترس از خاکستری شدن .

و دوستان صمیمی شریک می شوند ،

 تنهایی و غمشان را .

و شب دیگر خنجری ندارد تا تازه کند ، کهنه زخم دلی را .

و عاشقان از عشق یک تعبیر دارند ، یک عشق برای همیشه .

براستی این شهر کجاست ؟ ...

هر کجا هست ، این جا نیست .

نمی دانم پیدایش می کنم یا نه ،

 نمی دانم ...

فقط نمی دانم ...

 

نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: قطعه ادبی 
پنجشنبه 13 دی1386 ساعت 23:18

الله

سپيد روشن، ياد من !

سپيد بود روي رخ يار من ...

دل روشن بود ز خيال خام من.

 

گردش روز ها كرد مرا اين چنين ...

گرش عشق بودست اين چنين.

 

دل به زير سايه لايه ها خون مي فشاند.

راز دل در ناله شب ها، روي مي نمايد.

 

مي شود دل خون من باز سرخ بي نور.

كه روزگار سردم مي رسد باز ز دور ...

 

دور نور دل، درونم گهي سو سو زند ...

سو سوي پوچ اميد ز ام برون زند.

 

بوي تلخ عشق مي كند شيرينم باز.

كه روشن خاموشي ام ماندست يك راز.

 

راز دل-درون از يار شيرين پر است ...

ياد قلب-خموش از يار ديرين در است.

 

رامين خاكزاد ..... خاموش

2:16 سه شنبه 4/10/1386

 

قراره به زودي (بعداز كنكور:دی ) يه شعر سنتي بشه .. حالا فعلا نظرتون درباره آهنگش چيه ؟ راستي اونجا كه تو بيت آخر بين دو كلمه - گذاشتم بايد دو تا كلمه رو با هم بخونين. نظر نداده پنجره رو نبندي ها ...

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر سنتی 
چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 22:32

 

 

پسرک عاشق بود..گویا...

اما دخترک ایمان نداشت...از چشمانش خوانده بود,رنگ عاشقی نداشتند...صدایش نیز.

دو دل بود;عشق را ساده نمی توان گذر کرد...شاید بتوان گفت,دوست داشتن اما عشق...نه...

 

پسرک غمگین بود,اما که مبادا دخترک را برنجاند حرف را تکرار نکرد,تنها گاهی قاصدک ها می فرستاد بر دیوار باغ,تا که شاید خبری از حال دخترک بیاورد.

 

دخترک آزاد بود,بود!

                     اما حال...

                              دلش که نه,فکرش درگیر بود.

دو دلی...او را دوست داشت,اما,می ترسید.

پسرک عاشق بود,عاشق سایه ی آبی او...

                                                     نه خنده های شیرینش یا که چشمان رنگینش...

 

روز ها می گذشتند و هنوز دلش هوای بالا رفتن نردبان را داشت,دخترک نه هنوز,نیافت کسی را که در دوردست ها,واسطه ای باشد برای دیدار لبخند خداوند...اما...                                                        پسرک گمان می کرد که شاید دخترک باشد,او!

دخترک بازگشت و از نو,قاصدک ها را به ابرها می فرستادند...                                                        چند روزی گذشت و کارها تکرار گشت...                                                                                      اما پسرک گفت:من گمان می کنم یافته ام;پس دیگر لازم نیست,قاصدک بازی من!

دخترک قاصدکش را بر روی سینه گذارد,"اما من هنوز نیافته ام..." و دوید سویی و با اشک دل پروازش داد.

در دلش فکری کرد-که عاشق و معشوق هم را می یابند,این چه عشقی است که تنها یک عاشق دارد ومعشوق-عاشق نیست؟!-

 

پسرک هر روز ِ روزگار هرچه که داشت,از لبخندی مهربان تا نیمه ی باغ را به دخترک تقدیم می کرد,اما او همچنان می دانست که او عاشق نیست...

 

تا به امروز که در میان دو باغ,باغی ساخته اند از قاصدک,و در میان رزها و قاصدک هایشان مهربانند با هم,دوست دارند هم را,اما عاشق نیستند...!

 

قاصدک ...حرف آخر:

پر خواهم کشید از دیاری که رنگی از عشق نداشته باشد,می روم تا هر جا که شد,تا به جایی که سایه ای از عشق ببینم آنجا...تینا

 

 

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: باغ گل سرخ 
دوشنبه 9 مهر1386 ساعت 15:19
 در خلوت شب ، ترانه ی دود را

با آهنگ های خاکستری دیده ام

در بیداد مرگ ، اندوه ماه را

از سکوت بیشه های بیدار دیده ام

آه کشیده ام و دیده ام

 

ققنوس زخمی را دیده ام

که از سردی خنجرهای برف

در دستان بی جان من ، جان سپرد

نعره های شقایق سرخ را دیده ام

که در باغ بی باران خشکید

آه کشیده ام و دیده ام

 

سایه ی تنهاترین سکوت شب را دیده ام

که نیزه ی مرگ را در قلب پاره پاره ام فرو برد

خاکستر پروانه ی عاشق را دیده ام

که در آتش گل سوخته بود

آه کشیده ام و دیده ام

 

طلوع خشم برهنه را دیده ام

که از سپاه شب آفرین می خروشید

نعره ی چراغ آزادی را دیده ام

که در تگرگ ممتد بیداد ، بی صدا شد

آه کشیده ام و دیده ام

 

مرگ قصه ی شهر سپیداران را دیده ام

که سخاوت خون یاران را فریاد می زد

شمع سبز امید را دیده ام

که در بی رحمی شب ، خاموش شد

آه کشیده ام و دیده ام

 

اما منتظرم

منتظرم تا شیهه ی اسب سفیدی

کهکشان آه های خاکستری ام را در هم شکند

منتظرم تا اخترانی از شعرهای کیهانی

شب های سیاه غم زده ی مرا ، ستاره باران کنند

 

منتظرم تا سواران داغدار شهر سپیداران

زنبق های وحشی را لگدکوب کنند

منتظرم تا زیر باران ، ترانه ی رنگین کمان را

با آهنگ های ارغوانی ببینم

 

منتظرم تا در طلوع سپیده ی طلایی

خیال آفتاب را

از روشنگر رهایی ببینم

منتظرم تا واژه ی پر غرور چشمانی

مرا از واژه ی بی صدای شب

از این قاصد مرگ ، رها کند

 

::: افگار :::

 

نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
چهارشنبه 4 مهر1386 ساعت 12:25

از نو برایت می نویسم ...

تمام تنهایی ام یعنی نداشتن دستهات ..

دستان مربایی که خاطراتم را رنگین می کنند ..

خاطراتی که تمامش تویی..

دستم را بگیر

من دارم در این خاطرات گم می شوم

در تویی که هستی

همیشه ، همه جا ، با چشمانی خندان و دست های مربایی

نمی دانم ، نمی دانم ! این تویی که پیدا نمی شوی یا این منم که گم شده ام ؟

...

تندیس لبخند !

بعد از رفتنت

تمام داشته هام شده نداشتن دستهات...

نکند نباشی ؟!!!

بهانه هایم را از من نگیر

من به بهانه های دچارم

به تنهایی ام دچارم

به نبودنت دچارم

به خاطراتم دچارم

به فنجان های نیمه خورده نیز ...

نکند نباشی ؟!!!

چقدر سرد است ..

وقتی به نبودت فکر می کنم ، این جا دما زیر ِ صفر است ..

این جا همه چیز قندیل می بندد

این ذهن در به در ِ مصلوب

این ذهن ِ در به در جای پاهایت

که خاطرات ِ حضورت را در آن چال کرده ای

در لحظه ای که خودش را تا ابد به پاندول ساعت آویزان کرده است

در لحظه ی رفتنت

آرام گرفته­ست

و این ناقوس کلیسا

که بین ِ خاطرات و لبخند تو آونگ شده است

دل من است ! آری دل ِ من ...

و تو می خندی

در تمام شطحیاتم می خندی

با دستانی مربایی ...

نکند نیایی ؟؟؟؟

این زندانی ستمگر به آوای زنجیرش خو نکرده است ...

این زندانی به آوای زنجیرش دچار است ..

به عشقی که تمام سهمش از آن دل تنگی ست ..

نداشتن است ...

به تمام خواستن است ...

این زندانی به شوکران ِ مربایی ِ تنهایی هایش دچار است ...

نکند نیایی !!!

نه !

نه ...

بیا ، ببین ، این بار با دستان ِ تو قهوه دم کرده ام ..

این قهوه بوی دیدار می دهد ..

بیا با دستان من برایم قهوه بریز

لطفا کم بریز

چشمانم برای ته فنجان دل دل می کند ...

و تو می دانی که دلم بهانه های تازه تکراری می خواهد ...

....

خیره می شوم به ته فنجان

باز تویی

تو با همان لبخند

نشسته ای رو به رویم ...

صدای نواختنت هم می آید ..

این قهوه بوی گیلاس می دهد ...

همه جا مربایی است .

همه جا قرمز است ...

....

و من چه معتادانه به بود ِ نبودت ، دچارم !

و تو می دانی دچار یعنی عاشق ..

و این آخرین پک ِ تنهایی ست

کجا بودیم ؟؟؟

اوووووم ...

داشتی می خندیدی ...

 

 

چوبنم

 

نوشته شده توسط شوبنم | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت 14:6

در هياهوي گذر زمان

و تلاطم امواج احساس ، كه پياپي خود را به ساحل ذهن مي كوبند .

دست و پا مي زند تا كه شايد راهي بيابد ، براي گريز از غرق شدن در گرداب افكار .

اما ...... تلاش بي سود

كشيده شده در آغوش خيال

و ياس در وجودش قدم نهاده .

روشنايي احساس ، اسير تاريكي وهم گشته

و حتي فريادهاي سرخ آخرین نشان حیات

محو شده در دستان سرد سكوت

قلبي خاموش

انگار او هم بودن را از ياد برده

و نابودي زماني كه ذهن رامه احساس شد

او هم .................تسخير شده !

حال اين خياليست واقعي يا واقعيتيست خيالي ؟

 

... یاسی ...

نوشته شده توسط یاسی | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت 13:57
از چشمانش حرف هایی نمایان بود...دستانش لرزان بود

دخترک ترسی داشت

پسرک گفت:

-از پیچک عشق چیزی میدانی؟

-آری..

-زیباست...نه؟

-محشر است

سکوت

دخترک ادامه داد:می خواهی باز گویم؟

-اری...

-پیچک عشق گر دچارش شوی...تا به آخر در دامش پازنی...هیچ نتوانی از او آزاد شوی...به اوج می روی و در اوج میمیری...آن گاه دست خدا را در دست میگیری و...

" پسرک آنجا نبود...میشنید ..اما...

سکوت سنگینی بود...ابرها نا آرام...حال باریدن داشتند...

                                   ***

قسمت پنجم

پسرک باز گفت:

-تو عاشق هستی؟

-شاید..

-اگر کسی عاشقت باشد چه می کنی؟

-سوال عجیبیست...نمی دانم

-به او چه می گویی؟

-پاسخی ندارم...

صدای مادرش از سوی باغ آمد...جستجویش میکرد

-آمدم مادر!...باید بروم..از گل ها ممنونم...مواظبشان هستم.

-حرفی دارم..

-بگو!
-می گویم.ولی بی پاسخ برو.

-می شنوم...بگو

-راستش...من هم گرفتارش شدم...دام عشق مرا در خود کشید...(دخترک را آرام می نگریست)...باعثش تو بودی..پیچکم!چشمانت دلم را عاشق کرد...

گویا سنگینی سخنش از دوشش به دوش دخترک گذارده شد.

دخترک زود دوید...به باغچه ی خود رسید...گل ها را در خاک کرد...کمی آب نثار کرد.

                     ***

قسمت ششم

پسِ آن حال قاصدک نداشت...بوییدن گل ها بر دلش اثر نداشت...

              دگر پسرک را دوست نداشت.

 

روزها گذشتند و روزی قاصدکی آمد و روی گونه اش نشست.آن را روی گوش خود گذاشت...خبری خواند برایش...

  پسرک گفته بود:مرا تنها مگذار.حرف دلم را گفتم.اکنون عذر می خواهم...

اما دخترک می دانست که هم بازی هایش را همین پسرک ها از او دور کرده اند...چشم بستند و دل سپردند.

به او اعتماد نداشت.حرف دلش را باور نداشت....او را نیز ترک گفت..در تنهایی خود با قاصدکش راز گفت...

 

ادامه دارد

                             

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: باغ گل سرخ