بسم الله الرحمن الرحیم
غروب گم شده
من رو می شناسی ؟
می دانم که نمی شناسی، اصلا مگر کسی نیز هست که من را بشناسد ؟
چی ؟ بلندتر بگو … صدات را نمی شنوم، دیگر هیچ صدایی را نمی شنوم !
چرا باید این رو بگم ؟
تو، شما … همه ....
خود بهتر می دانید چرا. می دانید و نمی خواهید بر یاد داشته باشید.
وقتی که فراموشم کردید و از روی پشت کرده با من فاصله کردید خود می دانستید و خود بودم که ایستاده بودم و می نگریستمتان.
من رویم را به شما سپرده بودم …
امیدم را … ، دردم را … ، راهم را … ، عشقم، روح، حرف و جان و دلم را …
آنگاه که می رفتید به روی پشت کرده خواستید تا از من دور باشید.
خود را گفتید فراموشی چه آسان است و ما فراموش می کنیم.
هر چه دور رفتید و رفتید من بیشتر سیاه گشتم.
مثل یک واژه من را از دفتر خاطرات خود خط زدید، پاک کردید …
عالم پشتش را بر من کرد … برایم غروب گم شده آورد و آن را در آغوش کشیدم.
در سوسوسی از نور آخرش خود را دیدم که رو از عالم به پشت ایستاده برگرداندم.
رو به پشت کردم من بر آن عالم و عالمیانش، در نور آخرغروبم گم گشتم …
فراموش شدم ، … مردم …
رامین خاکزاد (پسر شب) ![]()
سه شنبه، 26/10/85 ، ساعت 08:10 شب

