تبليغاتX
راز قلم
سه شنبه 26 دی1385 ساعت 20:25

بسم الله الرحمن الرحیم

 

غروب گم شده

 

من رو می شناسی ؟

می دانم که نمی شناسی، اصلا مگر کسی نیز هست که من را بشناسد ؟

چی ؟ بلندتر بگو … صدات را نمی شنوم، دیگر هیچ صدایی را نمی شنوم !

چرا باید این رو بگم ؟

تو، شما … همه ....

خود بهتر می دانید چرا. می دانید و نمی خواهید بر یاد داشته باشید.

وقتی که فراموشم کردید و از روی پشت کرده با من فاصله کردید خود می دانستید و خود بودم که ایستاده بودم و می نگریستمتان.

من رویم را به شما سپرده بودم …

امیدم را … ، دردم را … ، راهم را … ، عشقم، روح، حرف و جان و دلم را …

آنگاه که می رفتید به روی پشت کرده خواستید تا از من دور باشید.

خود را گفتید فراموشی چه آسان است و ما فراموش می کنیم.

هر چه دور رفتید و رفتید من بیشتر سیاه گشتم.

مثل یک واژه من را از دفتر خاطرات خود خط زدید، پاک کردید …

عالم پشتش را بر من کرد … برایم غروب گم شده آورد و آن را در آغوش کشیدم.

در سوسوسی از نور آخرش خود را دیدم که رو از عالم به پشت ایستاده برگرداندم.

رو به پشت کردم من بر آن عالم و عالمیانش، در نور آخرغروبم گم گشتم …

 

فراموش شدم ، … مردم …

 

 

 

رامین خاکزاد (پسر شب)

 

سه شنبه، 26/10/85 ، ساعت 08:10 شب

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه