بسم الله الرحمن الرحيم
روز آخر، روز اول، روز زندگی !
یکی بود یکی نبود، زیر سقف آسمون آبی، همون که داره ابر و ماه و بارون و تاریکی، یک نوری پيدا شد كه خيلي كوچولو بود ... اين نور كوچولو قصه ما خيلي كوچولو بود تا اين كه كم كم بزرگتر شد ... يك روز به خودش اومد ديد كه يك بابا نور و يك مامان نور داره ... خواهر نور و برادر نور داره ... در كنارشون شاد بود، مي دانست كه در امان آن هاست و دوستش دارند. نور كوچولوي قصه ما يه كمي ديگه بزرگ شد، به مدرسه رفت و ناگهان به خودش آمد و ديد كه داره به سرعت شمع هاي كيك ها رو فوت مي كنه. 7 تا شمع، 8 تا، 9 تا ... كم كم نور كوچولو با خودش فكر كرد و فهميد كه يك چيزي به اسم دنيا وجود داره كه پر از اسرار كوچيك و بزرگه ... چيزهايي كه بايد به تنهايي كشفشون كنه. اولين چيزي كه كشفش كرد يك برج گرم و يك خانواده نوراني بود ... نور كوچولو بازم بزرگ تر شد ... 10 تا شمع رو فوت كرد ... اون فهميد كه دنيايي كه بايد كشفش كنه خيلي بزرگتر از برج گرم و شادشونه ... از اين گذشته فهميد كه اين دنيا فقط نورها ها نيستنن. تو اين دنيا خيلي چيزاي ديگه هم بود كه هيچ وقت فكرش رو هم نمي تونست بكنه. اون با چند تا نور كوچولو آشنا شد و ديد كه نور ها مي تونند چه قدر خوب باشند. روزگار اون رو با خودش مي برد و اون هر سال بيشتر از سال قبل مي درخشيد ... 11 تا شمع رو فوت كرد ... اون سال ها براش عجيب بود چون تو اين دنياي بزرگ فهميده بود كه به جز نوراني بودن ها چيزهاي ديگه اي هم وجود داره، چيزايي كه شايد هيچ وقت خوب نباشه، چيزايي كه بزرگ نور ها بهش مي گفتن براش خطر داره ... مثل نورهاي پليد و بد. نور كوچولو نمي دونست نور بد ها چه نور هايي هستن يا تنفر چيه ... معني بدي و ظلم رو نمي دونست. اما اون سال همه چيزهاي اطرافش يك جور ديگه شد. تو برج گرمش كم كم لكه هاي تاريكي پيدا مي شد كه معلوم نبود دليلش چيه يا از كجا مي ياد ... نمي دونست كه چي باعث مي شه كه وقتي به خونه مي ياد ديگه اونجا همون برج گرم و بلند و شاد نباشه ... حس مي كرد كه بزرگ نوراي اطرافش سرد شدن ... اون گاها چيزايي رو مي شنيد كه براش مفهومي نداشت. چيزايي كه معنيش رو نمي فهميد. اما كم كم با كلمه ها آشنا تر شد. فهميد كه به جز نور بد ها و يا تنفر چيز هاي بد ديگه اي هم وجود داره، چيزايي مثل دروغ و يا خيانت، چيزايي مثل دعوا و يا انزجاز، انفجار و اشك، وقتي كه 12 تا شمع رو فوت مي كرد مثل اين بود كه داره منبع هاي گرما و نور اطرافش رو خاموش مي كنه چون كه بزرگ نور هاي زندش از هم دور مي شدن، تكه تكه مي شدند و معناي واقعي تنفر رو حس مي كرد. نور كوچولو تو اون تاريكي نورش باسه روشن كردن همه جا كافي نبود، نمي دونست كه چرا همه جا سرد شده يا چرا بعضي وقت ها همه با هم بدن. كم كم نور كوچولو وسط تاريكي ها تنها شد ... حس كرد كه ديگه برج گرم و بزرگ نور ها رو دوست نداره. نور كوچولو دوست داشت بين نور ها باشه تا همه بتونن ببيننش. اون موقع ها از بس تو تنهايي و تاريكي بي معني برج سرد و تاريك شده شون مونده بود كه عوض شده بود. نور كوچولو اينقدر ضعيف شده بود كه هر جا مي رفت از جمع بيرونش مي كردن يا بهش زور مي گفتن. اون وقت بود كه بلاخره معني نور خوب ها و نوراني بودن با هم ديگر رو بلد شد. اون روز ها دوست داشت هرچي بيشتر با بقيه نور كوچولو ها بيرون باشه تا با هم شاد و نوراني باشن. از اون برج سرد وشده و تاريك نفرت داشت و هيچ وقت به اون برج يخي و سرد فكر نمي كرد. بلاخره 13 تا شمع رو توي تاريكي مطلق و به تنهايي براي خودش فوت كرد. حالا ديگه فقط نور كوچولو بود كه مي تابيد. اما بيرون از برج يخي نور كوچولوهاي ديگه اي بودن كه بهش چيزايي كه خودشون تو نوراكده هاي خودشون ياد گرفته بودن رو ياد مي دادند. يكي از نور كوچولو ها به نور كوچولوي قصه ما وفاداري رو ياد داد. يكي ديگشون بهش ياد داد كه چطور بتونه توي جمع زنده بمونه و هرجا مي ره بيرونش نكنن. يكي ديگشون به نور كوچولو ياد داد كه هميشه يك تيكه از خوبي هاي نوري رو توي خودش نگه داره تا وجدان نور در اون از بين نره. نور كوچولو كم كم فكر مي كرد كه ديگه دوست نداره اسرار اون دنياي گنده اي كه تو ذهنش بود رو كشف كنه چون از هر طرف كه مي رفت آخرش به يك سياهي يا زشتي يا يكي از درهاي بسته ي برج يخي بر مي خورد. هر روز از بزرگ نور ها دور تر و دور تر مي شد و تو روياهاش كاخ هاي بزرگ و رنگارنگي رو مي ديد كه داره از پله هاشون بالا مي ره. اما يك مشكل بدي كه تو اون دوران بود اين بود كه نور كوچولو مجبور بود از برج زيباي خيال خودش به برج يخي برگرده. با نفرت به برج يخي و سرد و تاريك مي رفت و وقتي كه مي رسيد بايد توي تاريكي راه اتاقش رو پيدا مي كرد. چندين بار سعي كرد كه نور خودش رو تو تاريكي هاي برج يخي زياد كنه كه شايد يخ ها باز بشه اما يخ ها اون چنان سرد بودند كه همه نورش رو گرفتند و بلعيدند. نور كوچولو از وقتي كه برج يخي نور هاش رو گرفت ديگه با بزرگ نور ها هم صحبت نمي شد. سعي كرد از همشون دور بشه. باسه همين توي برج يخي يك گوشه اي رو پيدا كرد و از اون به بعد همش به اون گوشه مي رفت تا ديگه نور بزرگ ها مزاحمش نباشن، تا سردي نور تاريكشون به اون صدمه نزنه. اون روز ها نور كوچولوي شاد و زنده ي قصه ما كه اون همه شاد و پر انرژي بود تخليه شد، ديگه جوني براي نور نمايي و خودنمايي نداشت. اون ترجيح مي داد كه دور از بقيه به پشت مبل هاي يخ بسته برج بره و تنهايي كنار پنجره يخ زده و مرده بخوابه. ... نور كوچولو با اين كه از نور بزرگ ها دور بود اما باز هم سوز سرماي كشندشون همه اميد هاش رو مي كشت. تنها چيزي كه براش باقي مونده بود نور كوچولو هاي ديگه بودن. به اميد اون ها از خونه بيرون مي رفت و زندگي مي كرد. هر وقت كه دلتنگ بود صداي نوركوچولوهاي ديگه بهش اميد مي داد. بلاخره نور كوچولو توي خودش يك حس جديد پيدا كرد ! حس كرد كه داره عوض مي شه و كم كم بايد توي دنياي بزرگ و پر از سر و راز اطرافش يك جايي پيدا كنه. بايد هر جور شده خودش رو از اين زندان يخ بسته نجات بده. توي اين افكار خودش مي پيچيد و دست و پا مي زد ... نور كوچولو ديگه چيزي براش نمونده بود كه بتونه باحاش تحمل كنه. داشت توي زنداني كه هر روز چيزاي وحشتناك تري رو توش مي ديد خفه مي شد. بلاخره يك روز يكي از بزرگ نور ها دست اون رو گرفت تا يك مدت از زندان ببرتش بيرون. اين اولين بار بود كه نور كوچولو واقعا مي تونست رها باشه و براي خودش بمونه. با اين حال مي دونست كه ثانيه ها براي در آغوش كشيدنش تو برج يخي دارند بر روي عقربه هاي ساعت ها مي دوند. برايش جالب بود كه مي ديد دنيا به غير از اون همه بدي مي تونه چيزهاي ديگه هم داشته باشه. بين خوبي هايي كه از اون گردش خوب به سرعت تموم شدن و از ياد رفتن فقط يك چيز تحمل آورد. اون يك چيز اونقدر قوي بود كه توانست دل يخ زده و خاموش شده ي نور كوچولو رو دوباره روشن كنه. لااقل بهش اميد داد كه مي تونه بيشتر زنده بمونه تا روزهاي خوبي رو پيدا كنه، روز هاي خوبي تا تو برج آرزوهاش با آرامي قدم بزنه و كامل بشه. نور كوچولو تو اون مدت كوتاه به جاي همه بزرگ نور هايي كه اطرافش بودن يك نور كوچولوي ديگه رو پيدا كرد، نور كوچولويي كه شدت تابشش حتي از خورشيد هم بيشتر بود ! خورشيدي كه گفتم اون قدر پر نور و مهربون بود كه نوركوچولو حتي بعد از برگشتش به برج يخي هيچ وقت فراموشش نكرد. هميشه به فكر اون نوركوچولوي درخشنده بود و با خودش فكر مي كرد كه يعني ممكنه دوباره اون رو ببينه ؟ اما اون وقت زيادي براي فكر كدن به اين موضوع ها نداشت چون برج يخي دست بردار نبود و هر لحظه باد شديدي توي اون مي وزيد، بادي كه در گذشته ها نمي يومد، ولي حالا تا پوست و استخون نور كوچولو رو مي سوزاند. نور كوچولو با همه اين ها يك اميد داشت و اون اين بود كه نور خورشيد رو دوباره ببينه تا سرماي برج يخي و ترك خورده دوباره از تنش بيرون بره. اون بزرگ نوره بلاخره بعد از يك مدت زياد دوباره پيداش شد و دست نور كوچولو رو گرفت و با خودش برد اونجايي كه نوركوچولوي درخشنده بود. نور كوچولو دوباره زنده و گرم شد و اين دفعه قوي تر از دفعه قبل به ياد كاخ آرزوهاش افتاد و اون رو به خودش نزديك تر ديد. سعي كرد تا اون روياس شيرين رو كم كم براي خودش بسازه باسه همين سعي كرد بزرگ تر بشه تا نور بيشتري داشته باشه. باسه همين 14 تا شمع رو فوت كرد و با انديشه هاي توي ذهنش كمي تونست اطرافش رو روشن كنه هرچند كه اين روشني هيچ اثري به برج يخي نداشت اما درد تازيانه هاي اون رو بر پشت مجر.حش كم تر مي كرد. لااقل يك نوري بود تا وقتي از بزرگ نور ها ناراحت بود به اون فكر كنه و اين كه اون هيچ وقت اينجوري نيست. به اين كه اون هميشه خورشيده و نور مي ده. از اون زمان به بعد نور كوچولو يه كمي عادي تر شد ... و بعد از كلي وقت بلاخره دوباره تونست اون نور كوچولوي عجيب و سحرآميز رو ببينه و اين بار فهميد كه دربارش اشتباه نكرده، اون واقعا خورشيد بود، خورشيدي كه از نورش پرنور ترين ستاره ها بي نور مي شدند. نور كوچولو كه دستش از همه جاي دنيا بريده بود فقط به دو جا تكيه كرده بود ... يكي نور كوچولوهاي ديگه و يكي هم نور كوچولوي درخشان. روز به روز زير نور درخشاني كه نور كوچولوي عزيزش داشت بال و پر پيدا كرد ... حتي ديگه موقع راه رفتن سرش رو هم بالا مي گرفت. به هر صورتي كه بود توي برج يخي دووم آورد و از همه نقشه هاش دست كشيد. اما تنهاييي بدجوري به سراغش اومده بود ... نور كوچولو تو تنهايي كه اون جا داشت با خودش خيلي فكر مي كرد و گاهي فكر هاي ناراحت كننده و نگران كننده به سراغش مي يومدن. و اون خودش بهتر از هر كس ديگه اي مي دونست كه فكر هاش يك پاسخ بيشتر نداشت و اون گفتن بود. اما اينقدر فكر ها ترسناك بود كه به نور كوچولو جرات گفتن رو نمي داد. نور كوچولو هيچ وقت جرات نكرد كه به خورشيد خانوم بگه كه دوست داره با تكيه به اون زندگي كنه ... هيچ وقت ! نور كوچولو از ترس اين كه با گفتن، از گرمي نور كوچولويي مثل خورشيد محروم شه چسزس نگفت. نور كوچولو دقيقا تو همين مواقع بود كه تونست 15 تا شمع رو با هم فوت كنه و می دونست که باید همین روز ها راز اعماق روشن وجود نورانی و کوچکش را فاش کنه. می دونست که خورشد اون رو تنها نمی گذاره ولی از ترسی که داشت فلج شده بود، جرات هیچ کاری رو نداشت و نمی توست از جاش تکون بخوره. نور کوچولو یک ترسو بود! حالا کم کم خورشیدی که تقریبا تمام وجودش بود و نورش بدن او را از شعله سوزان و بی مانند خود گرم می کرد برایش دست آورد هایی از ترس و غم و غصه می آورد. هر روز و هر لحظه ... هر کجا ... با هر کس ... در هر ساعت، در هر روز، در هر لحظه و هر لحظه و هر لحظه زندگي. او این افکار را در حالی داشت که هر لحظه برج یخی سرد تر از قبل می شد و گاها انفجار هایی در آن تکه های برنده یخ هاي قطور را بر هر سو پرتاب مي كرد و او را به شدت زخمي مي كرد. نور كوچولو در حالي 16 شمع را خاموش كرد كه تكه هاي برنده و تيز يخ از هر سو به وجودش فرو مي رفتند. نور كوچولو با تمام قدرت در برابر همه يخ هاي برنده و سرما ها و بي نوري ها و تاريكي هاي اطرافش ايستادگي مي كرد و هر لحظه زخمي تر مي شد، جانش در برابر چشمان گود افتاده اش از تكه پاره مي شد. كم كم تواني كه از نور خورشيد در خود ذخيره كرده بود از دست مي رفت و داشت سرد مي شد ... در چنين شرايطي بدون اين كه خودش بفهمد خورشيد بلاخره از او گذشت، غروب كرد و رفت تا جاهاي ديگر را كه سرد بودند گرم كند. با تمام شدن خورشيد ابر هاي اشك آلود به دور و كنار برج يخي پيچيدند و به روحش حمله كردند. نور كوچولو نازك و ضعيف شد و هر لحظه توانش كمتر مي شد ... بلاخره روزگار نبر آخر را با تمام سلاح هايش بر عليه نوري كوچك و بي ياور شروع كرد. نيرو هاي سياهي به پيش راندند و گل ها را كشتند، دل ها را جر دادند، چشم ها را كور كردند و نور ها را ربودند ... ابر هاي اشك آلود شروع به باريدن كردند، باد هاي سرد پنجه هاي خود را به در و ديوار و جسم ها كشيدند، بريده ها و خرده هاي يخ هر سو را جراحت دادند، سرما هر چيز را كه بود در زير فشار دندان خود فشرد و ترك داد. دنيا و فلك، سرنوشت و تقدير، غرور و ترس، سايه و آتش، همگي به دور طعمه درمانده و بي ياور خود جمع شدند ... يكي يكي از تك تك ذرات وجودش گذشتند و هر يك او را ناتوان تر كردند ... نور كوچولو مقاومت مي كرد و تسليم نمي شد ... چرخ عالم مي خواست از رويش رد شود اما نور كوچولو با دستان لاغر و استخان هاي ترك خورده و پوست خونين و يخ زده اش آن را نگاه داشته بود. در اين ميان عمر بر نور كوچولوي قصه ما خيانت كرد، بي آنكه بداند ديد 17 شمع را در دور و اطرافش روشن كرده اند ... آخرين توانش بود ... فرياد زد و حقيقت را گفت ... ديگر ترس معني نداشت ... آنچه بود برج يخي و فلك بود. آن هنگام كه عمر خيانت خود را كرد همه با هم متحد گشتند ... بدنش سوراخ سوراخ شد ... جاي پنجه هاي باد پوستش را سرخ كرد ... سرماي مرگ آلود خشكش كرد و قلب شكسته اش در گرداب طوفان ها و در درياي اشك هاي ابر هاي اشك آلود در دنياي بي نور و تاريك نور بزرگ ها از حركت ايستاد. اين پايان نور كوچولو بود ... نور كوچولو خاموش شد، حال ديگر ترس برايش معني نداشت. او خاموش شد و سر و گردنش را در زير بار هاي دنياي كشف نشده اش خرد شده ديد. نورش محو شد و در گوشه اي افتاد. بي آنكه بداند كجاست و چه مي كند. تن مرده اش همان جا ماند. او آنجا مانده بود اما زمان براي او صبر نمي كرد براي همين جنازه بي مصرف او را به خود كشان كشان كشيد و كشيد و كشته را با خود به كشتگان ديگر سپورد تا محوش كنند. در كشتي كه كشته ها را با خود مي كشيد نور كوچولوي ديگري هم بود كه نور كوچولوي قصه ما را هميشه مي ديد ... او بر بالاي سر نور كوچولو رفت و بلندش كرد. آبي از جنس دريا را بر صورتش پاشيد. نور كوچولو تكان خورد. چشمانش را باز كرد و ديد كه مرده است ... ديد كه فلك با او چه كرده ... ديد كه چه كشيده ... ديد كه زندگي و ترسش او را كشته است و اكنون مي خواهد قتلش را بر سر خورشيدي بياندازد كه روز ها از وجودش گرم بود. دست نور كوچولوي ديگر را گرفت ... بلند شد و ايستاد. روز آخر بود و او نمي خواست اين چنين مرده از دنيا ببرندش. كمي صبر كرد، كمي سعي كرد ... فكر كرد. حال مي دانست كه نور كوچولو قصه ديگر آن نور كوچولوي قبلي نيست. كشتي مرگ را ترك گفت، به ساحل رسيد و نگاهي به برج يخي رو به رويش انداخت ... در چشمان نور كوچولو مي شد نور روز اول را ديد، نور آغاز دوباره را ... حالا او يك نور كوچولوي ديگر بود ... . نور كوچولو پيراهن گذشته را كه برايش نماد مرگ بود در ساحل درياي مرده پاره كرد و در صندوق خاطرات گذاشت تا نمادي از پاره شدن آن خاطرات خوش و ترس بي معنايش باشد. با سينه ي باز و روي مصمم به راه افتاد. هر قدمش كه بر مي داشت يك خاطره بود، با قدم هاي ساف و استوار به سمت برج يخي مي رفت ... اكنون برج يخي در ميان طوفاني از آتش يخ زده و خار هاي خيانت با برج و باروهاي سياه و سرد و مرگ آور در انتظارش بودند ... ابر ها در بالاي آن برق خود را به هم مي كوفتند و صدا هاي لرزش آجر ها را بر روي هم ديگر برج را مي لرزاند ... تاريكي ها تير و فشمگ هايي از جنس يخ هاي برنده پرت مي كردند و در گوشه و كنار برج در هر جا زمين تا بي انتها دهان باز كرده بود. نفرت و مرگ در هر كناري جيغ مي كشيدند و هر موجودي را تا فرسنگ ها آن ور تر مي كشتند. او به پيش مي رفت ... صداي برق ابر ها و كلاغ هاي سياه به او گفتند برگرد ... او به پيش مي رفت. سرما و تاريكي به او گفتند برگرد ... او به پيش مي رفت ... طوفان و مرگ به او گفتند محو خواهي شد ! ... او پيش مي رفت. پاهايش را با نيروي بي پاياني كه از دورن او مي تابيد بالا مي كشيد و پايين مي كوبيد. به دروازه يخ زده برج تاريك رسيد ... دروازه را با صداي شون لولاهايي كه نداي مرگ را به گوشش مي خواندند باز كرد، با قدم هاي پولادين به جلو رفت. طوفان ها را كنار مي كشيد، تاريكي ها را پنهان مي نمود، يخ هاي برنده را محو مي كرد .... و فرياد مي زد كه نور كوچولو باز گشته است ... اين بار خورشيد از بيرون بر نور كوچولو نمي تابد و شما ديگر نور كوچولو را در چنگال تاريك؛ سرد و بي مهر خود نداريد. خورشيد اكنون در هر كجاي كه باشد، بر هر كس كه تابد، چه خود بخواهد يا كه نخواهد بر نور كوچولو نيز مي تپد. با آن كه خورشيدم بود و تن من از شدت گرمايش سوخت، سوراخ وجودش در سينه ام باقي مي ماند و هرگز خورشيدي نخواهد توانست اين نشان را از دلم پاك كند. همين باريك نوري كه در سينه دارم برايتان كافيست. اي مرگ و درد بدانيد كه در دست من هستيد ... من حال با شما مي جنگم. بدانيد كه مشت تاريكتان از دور روحم باز شده ... بدانيد كه تا آخرين نفس مي جنگم و تا زماني كه طوفان ها از بين برود، خيانت نابود شود، نفرت پايان يابد و تا زماني كه در اين خانه برج آرزوهايم را بسازم، بدانيد كه از جنگ كنار نخواهم رفت و خواهم زيست. با قلبي كه جاي خالي خورشيدش هرگز پر نمي شود اما گرمايش را هرچند كه كم باشد و هر چند كه براي ديگران باشد در همين حد كافي مي دانم تا زنده نگه ام دارد. تا بدايند كه مي جنگم و خواهم بود تا شما را نابودي دهم و برجي به بلنداي محبت، به پهناي گرمي، به ارتفاع روز زندگي و به عظمت عشق بسازم. برجي كه ثمره روز آخر، روز اول و روز زندگي باشد.
پايان.
رامين خاكزاد (پسر شب) ![]()
ساعت 01:25 بامداد روز دوشنبه 2/11/85

