تبليغاتX
راز قلم
یکشنبه 29 بهمن1385 ساعت 19:43

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دلبر دلداده

 

باز صبح آمد و با خود ظهر آورد ... باز عصر آمد و با خود شب آورد.

 

باز ماه آمد و با خود عشق آورد.... باز یادش آمد و با خود مهر آورد.

 

از مهر او دل عاشق شد گرم ... از یاد او روی عاشقی شد گرم.

 

از خاطر او روی دنیا کرد گرم ... از باور او روی سرنوشت کرد گرم.

 

باز دلبر آمد و با خود رنگ دل آورد ... باز یاد آمد با خود بوی عشق آورد.

 

باز امیر یخ سخت به سطح آورد ... باز امیر سرد یخ شکست آورد.

 

از یخ سرد روی مهر آورد گرم ... از مهر دل دلبر ربود و دلش کرد گرم.

 

از راز دل روان ها گشت گرم ...  از نور چشمانشان دشت عشق گرم.

 

پایان.  

 

رامین خاکزاد ..... پسر شب

 

شنبه، 28/11/1385، ساعت 09:31 شب

 

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 22 بهمن1385 ساعت 23:37

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مردی که بود و بود و بود ...

 

مردی بود، کودکی بود، اون هم یک آدمی بود ...

 

یکی بود یکی نبود ... غیر از اون هیچ کس دیگه ای توی دنیا نبود.

 

تک بود و تنها خیلی بود ... یک بی حرف و بی صدا بود.

 

خیلی دوست داشت سکوت رو.

 

تنهایی عالم بود براش.

بی کس و بی کسی بود جواب براش.

 

کاش می دانست چیست می گوید آنچه بر او ...

سرنوشت چه ها سخن که نمی گوید با او.

 

گر می دانست کسیت آن دیگریست ...

گر می دانست چه بود بد زندگی بی آن که برایش آخر هرچه تنهاییست.

 

اون که تنها بود ... توی دنیای خودش بود ... توی خیال ...

روی ابر و کنار ماه، می چرخید هر سو ...

 

روی ساحل، توی جنگل. کنار ابر ...

دست در دست راه و بر روی جسم کور، بر بالین مرگ آتش داغ.

 

او رو می گویم، او را که بود ... او که بود ؟

 

هر که بود اون آخرش بود ...

 

اون تا آخرش بود تنها، توی دنیا، خودش بود و بود بود ...

 

 

رامین خاکزاد ..... پسر شب

ساعت 01:18 . شنبه 21/11/85

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو