بسم الله الرحمن الرحیم
گرم و خونین
عشق، قلب، خون، ... وای که چه نیک داستان خونینیست ...
چه شادی های خون افشان و چه زجر های خونینی که نداشته،
چه سخت روزگاران و چه زیبا لحظات بی باور را که نداشته ...
چه زیبا است قلب سرخی که با تیری عشقین آن را شکار می کنند.
چه سرد است قلب سیاهی که با زهر نامردی کشته شده ...
وای وای و وای که چه دنیایی است این دنیای تپنده.
وای و وای و وای ... که چه بی مهر و تنها است قلب های شکسته ...
وای که دلبر ها چه زیبا درون اند و سفید می پوشند.
وای که دل کندن ها چه سردند و سخن ها سیاه می گویند ...
قلب، قلب، قلب، ... وای که چه نیک داستان خونینیست ...
گر زیبایی عشق را می دانستی ...
گر عاشق دلکنده را می شناختی ...
گر قلبت را به دیگران تو نمی سپاردی ...
آن روز بر تو ثابت می کردم...
آن روزگارت را بر اوج می رساندم ...
آن عشق را برایت سفید امضا پرواز می دادم ...
آن روز بر تو ثابت می کردم ...
و از عشق و قلب و خون برایت داستان های سفید می سراییدم،
نیز بر آن گیسوان بلند روحت سوگند زندگی را یاد می نمودم ...
تا خود را آینه کنم تا تو خود در آن خود بینی تا خود را تو بدانی
تا بر تو ثابت کنم که ارزش خون را هم تو داری ...
تا بر تو ثابت کنم که نور خورشید را هم تو در درون داری ...
و دوست داشتم از آن دلکنده های سیاه نباشم و ...
و بر تو ثابت می کردم که عشق چه نیک گرم و خونین است ...
پایان.
رامین خاکزاد ..... پسر شب ![]()
دوشنبه 7/12/1385، ساعت 10:00 شب

