دوشنبه 14 اسفند1385 ساعت 22:31
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
سلام ...
به رود. به دشت. به دریا ... به همه مخلوقات خدا ...
به همه دنیای زنده. به روزهای خوش آینده.
سلام به آن خدا ... به خدای خوب و زیبا
آن که ما را آفرید ...
آن که عشق به ما داد.
آن که به ما مهر ورزید.
به ما رنگ قشنگ و شیرین دل داد.
آب آفرید که پاک باشیم. خون آفرید که سرخ باشیم ...
دل را آفرید تا عاشق شویم ...
تا رنگ تا طعم تا زندگی داشته باشیم.
می دانم ... می دانم که عشق زیباست
بی یاور زیستن و اشک ریختن ناخوشی است ...
اما عشق سرد شده فقط که آدمی نیست ...
عشق ما ... خداست ! خداست !
رامین خاکزاد ..... پسر شب
دوشنبه ۱۴/۱۲/۱۳۸۵ . ساعت ۱۰:۲۸ شب.
نظرتون چیه ؟ آیا عشق به خدا به قشنگی عشق آدم ها به هم دیگه هست؟
چهارشنبه 9 اسفند1385 ساعت 14:19
با شیطان می رقصم
در مهتاب
در خاکستر دروغ هایتان
و غبار اشکها
و سکوت فریادهایتان
و دردهایم
که دیوانگی ام را
به مسخره گرفت
و خواب های کودکی ام
که به چشم غریبه نگاهم کردند
حال دیگر مهم نیست…
می چرخم
می خندم
محو می شوم
نوشته شده توسط | لینک ثابت | موضوع:  

