بسم الله الرحمن الرحیم
در سفر
سفر ،،، ...
از سفر شروع شدم روزی ...
در سفر بود که رشد کردم.
در سفر بود که نور و سیاه یاد گرفتم،
در سفر بود که تاریک و سفید یاد گرفتم.
در سفر بود که دیدم و شنیدم.
در سفر بودم ...
در سفر تنها بودم. تنهای تنهایی ...
در سفر می رفتم در گردش در روز ها در تنهایی.
در سفر روز ها می رفتند ...
در سفر روزگار بود.
در سفر هیچ همدم و هم یار هیچ نبود ...
در سفر بود که دیدم.
در سفر بودم که بوی یار شنیدم، شیرین و عمیق بوییدم.
در سفر در دفتر در روزگار دیرین، من ویس و هم رامین ها بدیدم ...
در سفر بودم که از خونم خون عشق را هم ریختم.
در سفر سرودم از سرخ درونم نغمه ی رگ های تپنده را شب و روزگاران.
درسفر بودم، خانه دلم دلگرم ز گرمای گرم گیسو یار دلگرمم کردم.
در سفر هیچ نداشتم. ندارم ...
در سفر تنها یک سرخ درون و یک شور و عشقم به همراه داشتم ... سرخ
در سفر به یاد دارم باران ها دیدم، اشک ...
در سفر به یاد دارم زیر باران ها رفت ... عشقم،،، رفت ...
در سفر هیچ آفتاب نداشتم،نار و داغ و درد در دلم دیر است که دارم.
در سفر چه سنگ ها، یخ ها که دگر نداشتم.
در سفر هیچ دگر کسی نخواهم هرگز ... هرگز نخواستم !
در سفر می دانم که دگر کس را هرگز نمی خواهم.
در سفر بودم، و هستم ...
در سفر، باشم باید ... بی یار و یاورم باشم باید.
در سفر ... دانستم، رسم روزگارم بی عشق زیستنم بود.
در سفر، سیاه می روم،
در سفر من به پایان می روم، می خواهم و خود می دانم ...
در سفر می رسد روز آخر، روز پر کشیدن از دنیای بی نوری. روز آخر
از سفر آخر می شوم روزی ...
آخر،،، ...
رامین خاکزاد ..... پسر شب![]()
پنج شنبه 22/12/1385، ساعت 01:21 شب.

