تبليغاتX
راز قلم
یکشنبه 5 فروردین1386 ساعت 20:20
دنیا رو بشور و با خودت ببر
آرزو می کنم
طوفان بشه.....بارون بیاد..........آسمون بترکه........
دیوارا بریزن.......سد بشکنه........سیل بیاد
روح منو بشوره
این دنیای کهنه قدیمی رو هم
با خودش ببره!
شاید اینجوری یه دنیای نو جاش ساخته بشه
.
Yea man ;)!
.
.
 ۳۶۵روز دیگه
نوشته شده توسط | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 5 فروردین1386 ساعت 0:0

بسم الله الرحمن الرحیم

نغمه های بهاری

 

روزگار فریاد می زند باز ...

می خواهد دگر بار خود را نشانمان دهد باز ...

می گوید که من باز هستم. روز سبز را آوردستم.

فریاد شادی، روز های مهربانی ، هنگام سرور و سبزانگی است.

روزگار بانگ شادی سر می دهد.

پرندگان نغمه ها خوانند و برای هم شکوفه سفید، دوستی می چینند.

زمین می روید و آوای سبز زندگی می خواند.

آسمان از شادی گه گداری می بارد آب بر سر ها ...

اشک می ریزد آن آبی از سر شوق، شوق دیدار ... شوق بهار ها.

می تابد آفتاب شوق ... می میراند هرچه سرماست در دل های پر ز سرماست ...

برگ های سبز می آیند بار دگر، تا رنگ زندگی را بر یادمان آورند.

روزگار با عشق باز آمده ... سوی عاشقان می گردد.

دل های سرخ چون چشمه ساران می جوشد.

هنگام سرودن نغمه های بهاریست ... زمان چنین گفته مارا.

تا روز گرم و دل بی درد داری بدان که بهار است، بهار زندگانی.

حال که تو هم بهاری داری ... تو هم بخوان با ما این نغمه بهاری.

به روز نو سیاه است که خود را سبزی نیارایی ...

به بهار نو، تو هم همدل با ما باش ... بیا و تو نیز با ما هم بهار باش.

بیا و شکوفه ها به همه یاران هدیه دار باش، دل دیگران را با خود تو همراه باش.

پایان.

رامین خاکزاد ..... (فعلا فقط رامین)

سه شنبه 29/12/1385، ساعت 01:25 بعد از ظهر.

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو