بسم الله الرحمن الرحیم
قصه روز سپید
ندانستم چه بود ...
آنچه نور بود چشمانم داد...
نداستم چه بود ... آنچه راه نمود دادم مرا.
ندانستم چه بود آنچه تنها لحظتی از رو گذشتم ...
زیبا بود فهمیدم تنها من ... بی تکرار بود فهمیدم تنها.
طعمش هرگز دگر بار نچشیدم آن را ...
آن روز بود مرا نور شدی.
به دنبال نور عقل بر دست ... همه راه ها ندیده رفتم.
در چنگال گودال های سیاه افتادم ... چه بس نا تمامی بودندشان.
امید داشتم آن روز با تو با تور بر دستان برهنه باشم ...
دادند دنیا را جمله من ... افتادند سیاهی همه را در سر راهم.
اما ... نشد آنچه همه گفتند می شود روزی ... می رود از دلت و یاد او روزی.
هر چه بیش سایه تر بارید، یاد نور بود در چشمانم اسیر تر می پاشید.
هر چه نامش جنون نهادند من آن را پیش رفتم ...
همه جاده های دنیا منه تنها را به تور برهنه ام بر دنبالت دیدند ... ای نور من.
ای عشق همه عمر، ای نور همیشه، ای میان دو این چشمان من.
ای نور من ... ای عشق جاویدان ... روز نور آمدی ...
دنبال آمدمت با تور برهنه ... با دست پر کشیده به دادار سپیدم.
دست و تن و جانم بر بلندای آسمان، من همه فدا هرچه بودم ز تو کردم.
هرچه هست و نیستم، بی نورت بر من هیچ نیستم ... تو خود بهتر این قصه دانی.
ای نور من ... بعد گرد گرفته سال های دیرین تویی درونم. قلبم ...
گر روزی روی، چشمانم تاریک دنیاست ... تو خود بهتر این قصه دانی.
تا کی کنم تو را تاکیدم ؟
می دانم من ... می دانی تو همه قصه را ...
تو خود بهتر این قصه دانی ... بی قصه من را مرده ام باید پنداری ...
ای نور من ... روز من باش ...
روز سپید ... نور من، نور روزهایم ...
با تو ... من نور هستم.
رامین خاکزاد ..... (فعلا فقط رامین) ![]()
چهارشنبه 2/1/1386، ساعت 05:50 دقیقه بامداد، جزیره قشم، هتل سارا

