تبليغاتX
راز قلم
یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 15:14
شب فرا رسید
با تمام خستگی های غریبش
با تمام غربت تنهایی اش
با سکوت تلخ غمناکش
با تمام آن هراس مرده اش
چه می خواهد این شب ، از من دل خسته ی محزون
که هر شب این چنین ، من را به چاه زار و
این کابوس منحوس می خواند
و من را این چنین ،
در کنار روحِ سرگردانِ افگارِ خموشِ خانه ی متروکِ تاریک ، تنها می گذارد
و یادِ یارِ بی همتایِ مسکر چهره ی من را ،
که اینک ، چون یه دسته رازقی ، در دلِ این خاکِ سربی خفته است ، زنده می گرداند
چه می خواهد این شب ، از من ره بسته ی مجنون
بس کن ای شب ، برو
چه مانده از من مخذول که من را ، این چنین گریان و نالان می کنی ؟
دگر اشکی ندارم تا به یادِ روحِ مینا گونه ی یارم بریزم
صدایی می آید ... ...
انگار ، هبوط کرده یارم ... ...
ای یار همای من
ای یار همای من ، کمکم کن
و با هرّایِ قهرت ، شب را نابود کن
مرا از شب برهان
برهان ... ای یار ... .

« افگار »


نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
شنبه 29 اردیبهشت1386 ساعت 15:36
در بیابان می روم ، خسته و تنها
به عقب می نگرم ، تاریک است ، سرد و سیاه
روبرویم نوری است ، آری
شاید این نور تواند که مرا دریابد
آه ... ای دل ... آه
شاید این نور که من را چنین بیمار کرد
پرتوی باشد ز حق که مرا می خواند
آری ... مرا می خواند
دریای تلاطم زده روح مرا می خواند
چشمان پریشان شده جسم مرا می خواند
آری ... مرا می خواند
به نظر می گوید
تو چه کردی با خود که چنین افگاری ؟
نمی داند که آن گرداب پیر ، در آن روز پلید
تمام هستی و عشق مرا با خود کشید
نمی داند که آن سحر پلید ، در آن رویای تیر
روح سرمست مرا با خود خرید
آری ... دگر باکی نیست
به او خواهم گفت
تا روح دگرسان شده تار مرا دریابد
به او خواهم گفت


« افگار »
نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: شعر نو