کمی بالا و پایین رفت و روی سر قلم فرود اومد.
انگار می خواست بهم بگه بیا و بنویس...
دودل بودم...غم و غصه حسی واسه نوشتن نذاشته بود...بالاخرا بلند شدم و سر میز رفتم.
قاصدک رو کنار گذاشتم و قلم و تو دستم گرفتم...ولی نمی دونستم چی باید بنویسم...از کجا بنویسم!
سفیدی قاصدک منو یاد سادگی و صداقت و صفا انداخت...یاد یه دوست..پس نوشتم:
خوش خبر باشی ای نسیم شمال که بما میرسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها فصمت ها هنا لسان القال
....
قاصدک(تینا) ۷/۳/۱۳۸۶
بسم الله الرحمن الرحیم
دریای خاکستری
همه عالم را دیدندش به روزگار ...
همه در وجود لرزیدند روی بر چرخ و فلک،
همه دیدندش آن اشتر سرخ روزگار را.
یکی سیاه بدید و بمرد و بشکستش روزگار،
آن یکی سرخ شد و می بود و می ربود،
راز همی گفت و مست همی شد و شراب برایش همی بود.
آن کلام که می ربود هر زود،
صدای محبت های تپنده بود، صدای نور ...
کلام خلقت، صدای وجود.
به پای هر شمعی کو دهد نوری بر شبان تار،
بس خاکستر است هزازان پروانه در ره نار.
ز نار شبانان بر نوای جنون سر به صحرا دار.
پیوسته ره خونین حکایتیست هر روزیست می گذرد،
یکی سیاه درون، به آیین فنا میرد،
آن یک دل بر خود جای می دهد، ز خاکستر باز می آید ...
جاودان عمر شیرینش ز سر باز می رسد.
آن یک سیاه ... خاکسترش بر آب می نهند.
خاکستران راه فنا را فرق یکیست،
یکی را خاموشی دیگری را جاودانگیست.
کهن ره دیرین حکایت های جاودان را خاکستر آخر سرا رسید ...
دریای خاکستر هر بنده را روی می گسترد !
آری، آیین فنا این است ... باید دل به دریای خاکستر زد و رفت ...
باید به دست عشق شعله های دریای مرگ را پنجه ها نرم کرد.
باید شنا آموخت و تاب آورد ... باید آتش دل را تا روز فنا شنا کرد !
آری، آیین فنا این است ...
گر برفتی بدان،
یا ققنوس جاودان را می رسی، یا تو را خاموش ...
یا بر اوج آسمان یار، یا مرده بر ته دریای خاموش ...
پایان.
رامین خاکزاد ..... خاموش ![]()
10:20 ب ظ شنبه 5/3/1386
رنگين كمونه خيس !!!
در و باز كرد و با عجله پريد تو خونه
داد زد ، مامان ... مامان ؟ کجایی ؟؟؟
مامانش سراسیمه از آشپزخونه اومد بیرون و گفت : چي شده ؟
نگاهی ملتمسانه به مامانش کرد و با همون صدای ظریف بچگونش گفت ميشه يه دستمال بزرگ با يه قرص گلو درد به من بدي؟
مامان از حرفش تعجب کرد و با نگرانی پرسید چی شده ؟ سرما خوردی ؟ گلوت درد می کنه ؟ تب داری ؟
با ناراحتی گفت نه من سرما نخوردم واسه اين ابره مي خوام...!
بيا ببينش ...
فكر كنم اونه كه سرما خورده باشه ؟!
آخه ... هي بلند بلند سرفه مي كنه
ببين چه رنگش سياه شده
حتما گلوشم خيلي درد مي كنه ؟ نه مامان ؟؟؟
با ترس پرسید نکنه خفه شه ؟
ادامه داد تازه از اون موقع هم كه شروع كرده به گريه كردن ...
حالا ميشه يه دستمال بهش بدي اشكاشو پاك كنه ؟
مامان به چهره ی معصوم پسرکش خیره نگاه می کرد که حالا ملتمسانه بهش چشم دوخته بود و منتظر جواب بود
مامان سرشو جلو برد و گونه ی کوچولویه مهربونشو بوسید .
پسرک خوشحال شد و گفت :
از اون موقع هم که داره گریه می کنه همش اشكاش مي ريزه رو دفتر نقاشي من .... دفتر مو خيسه خيس کرده
می دونی مامان !؟ اخه داشتم رنگین کمون می کشیدم اما حالا همه ی رنگا با هم قاطی شده دیگه رنگین کمونم تو اون همه رنگ پیدا نیست
صورتشو در هم کشید و با ناراحتی گفت فکر کنم گم شده ؟!
مامان زد زیر خنده و گفت بذار اول برم یه دستمال واسه ابره بیارم بعد کمکت می کنم تا رنگین کمونتم پیدا کنی
خودشو لوس کرد و گفت تو بهترین مامان دنیا هستی !
غریو آه سوزانی سکوت تیره ی شب را به یغما برد
صدای جیرجیرک ها برای لحظه ای غرق تماشا ماند
من ندانم از چه است آه جگرسوز
شاید این آه دل مظلوم باشد شاید...
شاید این آه دل دلسوز باشد شاید...
شایدم آهی برای قصّه ی معشوق باشد شاید
----
در آن روز سیه فام شبه گونه
که بعد از آن همه تاریکی و ترس و بزه آمد
دل افروخته عاشق ، به شوق آمد
که شاید دلبرش آید به کف...شاید
نوای دلهره همراه با امّید
از درون فکر و ذکرش فریاد می آورد:
که برخیز... هم اکنون وقت دل بستن به عشق است.
به قول آن نو سرای نیک نام :
من از یادت نمی کاهم ، تو را من چشم در راهم...
صدایش از عمیق جان برون آمد در آن هنگام :
که اکنون آی ... من هستم
برایت سال ها بنشستم
---
در آن اوج طلوع صبح امّید
دوباره آن همه تاریکی و ترس و بزه آمد.
سیه فام شد روز ، شبه گون و سست
دل عاشق بدان تلخ سیه بگسست
---
غریو آه سوزانی سکوت تیره ی شب را به یغما برد
صدای جیرجیرک ها برای لحظه ای غرق تماشا ماند
ولی این بارمی دانم که این آهی برای قصه ی معشوق باشد.....
(تنها)


