به حال خود بارها گریستم
اما...
اما نفهمیدم که کسی در آن سوی جهان از من تنها/تنها تر است...همدمش رب العالم است...
کاش به جای سپردن زندگی ام به کتاب تقدیر
به کلام خدا میسپردم این جان
و تنهایی خود را به یادش خالی می کردم.
در آن سوی جهان
کسی هست که در میان دود و غبار می تابد
و هنوز گردی بر روی قلبش ننشسته است.
نیکو تر است حال خود را دگرگون کنم...که من خاموش در میان نورم و خود خاموش و غبار آلود.
ای قاصدکم از خوبی برایم بخوان و این گردها باشد همسفرت تا به جایی بری که عشق ندانند چیست!
قاصدک(تینا)...۱۳/۲/۸۶
پای یک سرو بلند
زیر سقف سبزین
پای یک جوی خوش آهنگ روان
یک نفر بنشسته
گرچه آرام نشسته اما
در دلش توفان است
توفنده و غرنده و غمناک...
می درد بغض دلش را خونین
اشکش آورد به چشم
گویدش باز آرام:
"-خواب در چشم ترم می شکند..."
و صدای زمزمه ، صدای باران
در وجودش ابدیت آرد:
- که چرا من؟... ز چه بودم کارم؟
و صدای سکوتی سنگین
باز بر بغض دلش مرهمی از خون آرد
و نوای باد....
.... با غرش نرمین خودش می خواند :
- سرنوشت تو بباد این غم دیرین زین پس!
بغض دل می شکند
و صدای قطرات باران زمزمه می خواند :
"- کاش می شد سرنوشت از سر نوشت...."
(تنها) ۹/۳/۸۶
بسوزد دل بی تاب و جگر سوخته ام در میان قدح خزن و دل سوخته ام
آخر این چیست که این بازی ایام به من تلخ داد این دل گم گشته ی دور از یارم
گویدم دل که بر آن ماه رخ ماه صفت رو کن و عشق بگو تا نشوی گریانم
لیکن افسوس که دستم نرسد بر رخ ماه صفت آن مه دور از حالم
(تنها)۸/۳/۸۶

