تبليغاتX
راز قلم
دوشنبه 4 تیر1386 ساعت 0:13

الله

ناگفته

قلم به دست، منتظر،

افکار بسته،

ذهن تلاش می کند،

دل نخواهد که رازگوید.

 

چه چیز توانم نویسم ؟ ،

آن گاه که راز ها به درون می ریزند ...

وقتی غم ها برون نمی ریزند.

 

دوست دارم، تا رها باشم ...

فریاد را ... دوست دارم. تا کر کنم دنیا را.

 

خواهم کور باشد همه دنیا.

کاش می شد،

کاش سرنوشت می مرد.

 

آخر چه می توانش کرد ؟

صبر ؟

تا کی می توانش ره نمود ؟

 

قلم می لرزد هر دم ...

حس فوران می بارد ز هر سمت،

که گویم آنچه را نتوانم،

می خواهم ...

 

دل نمی خواهد ... دل نمی خواهد.

راز ها می مانند و دل،

دل زخمی ره بر کسی نمی دهد ...

 

دگر محبت را نشناسد.

ره را باز گشوده ... تنها به مرگ.

و نمی گوید دگر هیچ.

حتی راز را ...

و راز ها در دل، می میرند.

پایان.

رامین خاکزاد ..... خاموش

5:46 شنبه شب، 22/2/1386

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
جمعه 1 تیر1386 ساعت 23:33
کاش بود کسی که در این ظلمت تنهایی دل می شد هم نفسی.

می خواندیم با هم از یاد ها,می شنیدیم غم ها...

شاید اگر او این جا بود,شانه اش تکیه گاهی می شد...که غم ها را به نسیم فراموشی خود بسپارم.

اگر او این جا بود,برایش شعری می خواندم...

چه شب غمگینی است...همه جز یاد او خاموشند...

                                          و این قاصدک تنهایی می خواند ترا...

قاصدک...۳۱/۳/۱۳۸۶

پ.ن:طبق معمول پاکنویس نشده

 

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: