الله
ناگفته
قلم به دست، منتظر،
افکار بسته،
ذهن تلاش می کند،
دل نخواهد که رازگوید.
چه چیز توانم نویسم ؟ ،
آن گاه که راز ها به درون می ریزند ...
وقتی غم ها برون نمی ریزند.
دوست دارم، تا رها باشم ...
فریاد را ... دوست دارم. تا کر کنم دنیا را.
خواهم کور باشد همه دنیا.
کاش می شد،
کاش سرنوشت می مرد.
آخر چه می توانش کرد ؟
صبر ؟
تا کی می توانش ره نمود ؟
قلم می لرزد هر دم ...
حس فوران می بارد ز هر سمت،
که گویم آنچه را نتوانم،
می خواهم ...
دل نمی خواهد ... دل نمی خواهد.
راز ها می مانند و دل،
دل زخمی ره بر کسی نمی دهد ...
دگر محبت را نشناسد.
ره را باز گشوده ... تنها به مرگ.
و نمی گوید دگر هیچ.
حتی راز را ...
و راز ها در دل، می میرند.
پایان.
رامین خاکزاد ..... خاموش ![]()
5:46 شنبه شب، 22/2/1386
می خواندیم با هم از یاد ها,می شنیدیم غم ها...
شاید اگر او این جا بود,شانه اش تکیه گاهی می شد...که غم ها را به نسیم فراموشی خود بسپارم.
اگر او این جا بود,برایش شعری می خواندم...
چه شب غمگینی است...همه جز یاد او خاموشند...
و این قاصدک تنهایی می خواند ترا...
قاصدک...۳۱/۳/۱۳۸۶
پ.ن:طبق معمول پاکنویس نشده
