از تو که دیدار آن دیدار پدرامت ، مرهمی بر دل بود
از تویی که موی قطران رنگت ، افسری زیبا بود
از تو که دیبای چشمانت ، دشتی پر راز بود
از تو می گویم ، ای آفتاب غالیه موی که دگر نیستی
از تو می گویم که رفتی و روان کردی ، اشک چشمانم
از تو می گویم تا جان در بدن دارم
می نالم چون نال و می سوزم چون شمع ، چون دگر نیستی
چه روزهایی بود با تو بودن
چه زیباست از تو گفتن
چون که از اندوهی ، نرگس ترت ژاله روان می کرد ، آسمان می لرزید
یا که از خوشحالی لبت می خندید ، خورشید از شادی تو می تابید
یا صدای گام هایت که خون را در دل رگ های من می جوشانید
چه روزهایی بود با تو بودن
چه زیباست از تو گفتن
در شب تاریک و سرد ، گرمی دست تو ، من را از غریبی می رهاند
در کویر عشق پاک ، عشق افسون تو ، خود را در نهادم می نهاد
افسوس و صد افسوس ...
آه و هزاران آه که دگر نیستی
رفتی و روان کردی اشک چشمانم
آه ... آه ...
ای کاش نمی رفتی و ای کاش
« افگار »
جسممان در پیش هم
اما
روحمان را به جای دیگر پرواز داده ایم
پیش از اینکه
جسممان در کنار هم باشد
این روحمان است
که همراهیمان می کند
از این پله ی اول
به
آینده ها اوج می گیریم
تا که شاید
در آن دور دست ها
که همین نزدیکیست
دست هم را بگیریم
و
آنگاه که لبریز از عشق شدیم
با نگاه خداوند سیراب شویم!
قاصدک...۹/۴/۱۳۸۶...۱:۳۰ نیمه شب
دلم برای آن روزگار آفتابی ام می سوزد. و چه زیبا بود آن روز که سال ها رویایش را در خواب می دیدم ... و چه کابوسی بود فردایش که سال ها جرئت فکر کردنش را نداشتم. گل لبخندت چه زودگذر و پژمرده شدنم چه عجیب که بی پایان بود.
می دانی؟ می دانی کیف و کتاب هایم فقط بهانه بود ... بهانه ای برای دیدنت. و بهانه بود آن فرسنگ ها راه که می آمدم ... و بهانه ام تو بودی. چه روزها که در حسرت وجودت سوختم و چه شب ها که از فراق عشقت گریستم.
بر خانه ی دلت همچون مهمانی ناخوانده وارد شدم. در حیاط خلوت دلت راهم دادی اما رفتی ... و من هم چنان در همان حیاط خلوت منتظرت می مانم تا دوباره بازگردی...
(تنها) ۱۱/۴/۸۶
بازگرد !
آخر انتظار تا كي ؟
تا كي چشمانم در حسرت ديدار تو اشك بريزند و دستانم در آتش حسرت در دست گرفتن دستان گرمت بسوزند ؟!
از آخرين روز ديدار يك سال است كه مي گذرد . آيا يك سال را بدون تو گذراندن مرا بس نيست ؟!
يادت هست ... آن روز گرم تابستاني كه خورشيد همه را در كام شراره هاي خود گرفتار كرده بود و مي سوزاند ، با من پيمان بستي ! و به مقدسات عالم قسم ياد كردي كه تنهايم نمي گذاري ؟!!!
امروز اين دل من است كه در شرارهاي عشق تو مي سوزد اما تو نيستي ...
و تو چه زود پيمان شكستي .!
نمي دانم هنوز آخرين جمله اي كه درآخرين روز ديدار بر زبان راندي را به ياد داري ؟!
(( به اميد ديدار ......))
و من به اميد ديدار تو زنده ام
باز گرد ...

ياسي
الله
بوی باران
پنجره ی بسته،
فقل شیشه ای بر درش ...
دیوار ها حسارش می شوند،
پرده ها دروغش،
می کشند روح را ...
دگر زندان مانده ...
در دیار ما جز غم هیچ،
جز درد بر ما همگان، نمانده،
حتی روح را حس نمی کنیم.
درد ... می آید.
دردی که آسمان بدان آگاه،
به دل سوخته و درد ما، او هم می بارد.
دردی که شیونش حسار ها می درند.
دیوارها از درد به درد آمده، ترک دارند.
پرده ها بر قفل شیشه ای،
صدا را می کشند ... تنها میله ها نیستند،
تا آزادی یک دروغ باشد ...
تا بوی باران نرسد روح را.
تا ما، ... ما نباشیم ...
تا دنیا دروغ، ما پوچ...
تا درد ها، قلب های مرده ... حقیقت !
تا سیاهی ها سفید، سفیدی ها سیاه و سرد...
دوست دارم، تا رها باشم ...
تا پرده ها را بشکافم،
تا قفل ها را بشکانم.
حسار ها،
تا آینه دروغ،
بشکنم ... تا ز هم بپاشم.
تا فریاد قلب آسمان خاموش را،
بوی باران ... بوی حقیقت را،
بوی زندگی،
همه در وجودم بریزم، تا زره زره تا نهایت،
دوست دارم، تا رها باشم ...
رامین خاکزاد ..... خاموش ![]()
جمعه 8/4/1386. ساعت 11:34 شب
