تبليغاتX
راز قلم
پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 14:53
سلام برو بچ

من یک چیزی رو یادم رفت خدمتتون بگم.

ما این جا ۷ ۸ تا نویسنده ایم. لذا باسه این که نوبت رعایت شه هر کسی می تونه مطلبش رو ثبت موقت کنه تا بره تو نوبت و هر وقت که آخرین نوشته دارای نظر های لازمه شد من یا خودش می تونه که مطلبش رو آپ کنه و تیک ثبت موقت رو برداره. پس موقع آپ کردن دقت کنین که قبل از شما کسی تو نوبت نباشه

از همکاریتون پیشاپیش ممنونم ... رامین خاکزاد

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: اطلاعیه 
یکشنبه 17 تیر1386 ساعت 21:51
 

ماه دست تکان می داد.

خورشید غروب می کرد.

من اشک می ریختم.

تو،

فقط می رفتی

 

نیلوفر احمدی

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 17 تیر1386 ساعت 21:50
 

ای داد مرده من

برخیز

و سنگی به شیشه بکوب

تا مچم را با آن

پاره کنم

و

فریاد بزنم.

 

نیلوفر  احمدی

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 17 تیر1386 ساعت 15:19

آسماني صاف

شبي مهتابي

ستاره ها مشغول رقص و پايكوبي

همه در خوابي شيرين

و او هنوز بيدار است .

كنار پنجره نشسته

غوطه ور در افكار خود

خيره در آسمان به ماه مي نگرد .

گويا قرار است از ماه بيايد

ماه رويي كه با شاخه رز سرخي در دست

ساعت ها ، او انتظارش را مي كشد .

ساعت ها انتظار

چرا كسي نمي آيد ؟
ستاره ها هم ، همه خفته اند .

اما او همچنان خيره مي نگرد .

دو چشم سياهش هنوز اميد ديدار دارند ،
ولي ماه ديگر تاب نگاه هاي منتظر او را ندارد ،
غروبش نزديك است .

آرامشي چند ...

غروب ماه

قطره اشكي سرازير

خوابي ابدي !

پايان زندگي ...

 

((یاسی ))

 

نوشته شده توسط یاسی | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه 16 تیر1386 ساعت 21:16

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و اکنون، نمی دانم ...

 

و اکنون، نمی دانم ... همه چیز برایم سخت است. حتی تفکر، نمی توانم تحرک کنم یا به درستی صحبت کنم، دیدن و شنیدن برایم سخت است، درست نمی شنوم، همه چیز در برابرم تار و بی معنی است. دنیایم از هم می پاشد. همان دنیایی که من را در چنگ خود گرفته و نمی رهاند. این دنیای تاریک و سرد من است که تکه تکه های بدنم در آن از هم باز می شود. در آن عقل محکوم شده و به زیر سوال می رود ! قلب از او سوال می کند ... می گوید:

 

- تو اکنون باید بتوانی درست را انتخاب کنی، چرا باز مانده ای ؟ تو اکنون امر و خاسته مرا چرا اجرا نمی توانی بکنی ؟ مگر جز این است که من یکه تاز عرصه زندگی تو ام ؟ مگر جز من کس دیگری هم می تواند تو را به زانو در آورد ؟ جز من هیچ نمی تواند تو را وادار کند. آن که تو را به زیر می کشد و برده دستان سرخ خود می کند من هستم. پس زنجیر های اطرافت را پاره کن. اینجا و در این سرزمین این من هستم که تو را امر می کنم !

 

در این هنگام است که عقل به سخن در می آید. عقل با دردی که از تمام وجودش می بارد و با صدایی وامانده و گرفته به قلب چنین پاسخ می گوید:

 

- آری ... آری تو هستی که فرمانت امر مرا به زیر سوال می برد. تنها تو قادر به قلبه بر وجود من هستی. اما من هستم که درست و نادرست امر تو را می فهمم، تنها من هستم که می دانم در تو چه می گذرد.

 

قلب خشمگین می شود، ... به زحمت خود را نگه می دارد در حالی که رنگ رخسارش تیره می شود، سیاه می شود، مثل یک تکه سنگ سخت و بی جان، با عصبانیت و فریاد می گوید:

 

- درست است، تنها تو هستی که می فهمی و می دانی ... ، اما من هستم که تو را دستور می دهم پس مطیع باش، آنچه می خواهم عمل کن.

 

عقل با همان صدای درمانده و این بار با زجر می گوید:

 

- می دانم که تاب تحمل در برابر دستور تو را ندارم اما درکش برایم ممکن نیست، همیشه می دانستم که تو چه چیز را به چه منظور خاسته ای و یا چرا چیزی را که با راستی در یک سو نبوده پذیرفتی و یا نفع خود را بر دیگران از دست داده ای، اما ... این قابل درک نیست. این احساس تو را نمی توانم بفهمم، برای همین است که درمانده شده ام. حال که این حس غریب را نمی فهمم چگونه آن را به عمل برسانم ؟

 

قلب با شنیدن این سوال کمی آرام می شود. نگاهش بر میزان توانایی عقل بالا می رود، می بیند که او توان هر کاری را که او می خواهد دارد، بالا تر می رود، ... گویی که به جایی نمی رسد. با نهایت وجودش سعی می کند، پله های توانایی عقل را بالاتر می پرد و می بیند که این عقل تا کجا ها پیش رفته، تعجب می کند ... هر چه سعی می کند انتها ندارد، با آخرین امید هایش به بالاترین پله بالاترین طبقه بلندترین برج وجود می رود و تمامی پله ها را پشت سر می گذارد، پله هایی که نوشته های رویشان برای او هیچ مفهمومی ندارند. آخرین پله ها را هم بالا می رود ... بلاخره به پله های نهایی می رسد. پنج تای دیگر باقی مانده، بالاتر می رود. چهار تای دیگر مانده، روی پله نوشته شده مخلوق، بالاتر می رود، سه پله دیگر مانده، پایش را بلند می کند و به جلو حرکت می کند ... اما نمی تواند! سعیش برای رفتن به پله دوم بی ثمر است، او اکنون بر روی پله سوم ایستاده ... رویش را می خواند، با رنگ نقره ای روشن و زیبایی نوشته اند تفکر ! قلب با وجدان خودش می اندیشد ... می اندیشد که دو پله باقی مانده چه هستند ؟ کمی دیگر فکر می کند ... او می تواند بر عقل چیره شود ... می تواند راه او را عوض کند، می تواند بر او حاکم باشد. وقتی به این ها فکر می کند جایگاه خود را از عقل بالاتر می بیند، در وجود خود جوششی حس می کند ... از درون می تپد و نورانی می شود ... از زمین زیر پایش فاصله می گیرد، بی اختیار از زمین بلند می شود و به پرواز در می آید تا این که بر روی پله دوم می نشیند ... آن جایگاه جدید از نور نوشته روی پله حالتی خاص دارد. حالتی وصف ناپذیر و رویایی، با خطی آرام و خونی شکل که بوی زندگی و امید می دهد نوشته اند عشق ... کلمع عشق نور خونی رنگش را به اطراف می پاشد و جان می دهد ... نور عشق، قلب سیاه را می تپاند و وجودش ار سرخ می کند. قلب جایگاه خود را در عالم می بیند. احساس بزرگی عجیبی در خود می کند، آنقدر بزرگ که دریا ها درونش جا می شوند، آنقدر بزرگ که می تواند احساس را ببیند و زندگی را تنفس کند، آنقدر که عظمت عقل را دردک کند! اکنون تنها یک پله باقی مانده. می داند که دیگر از این جایگاه جلوتر نمی تواند برود، اما شوق فهمیدن این که آخرین پله جایگاه چیست او را به تحرک می کشد. او با نهایت قدرتش به بالا می پرد تا به پله بعدی برود، اما چیزی مانع از رسیدن او می شود. دوباره سعی می کند. این بار با آخرین قدرت های درون تک تک ذرات وجودش به بالا می پرد، آنقدر بالا و بالاتر می رود تا این که لحظه ای چشمان پر شوقش از سطح پله آخر به بالاتر می رود، نگاه جستجوگرش به روی نوشته ها می افتد ... آنچنان پر نورند که خواندن آن ها سخت است ... نور عظیمی به هر سو می رود و خلق را وجود و هستی می بخشد ... در میان همه نور عظیم و بی پایان، نوشته ها را می خواند، کلمه ای به چشم می آید و قلب با دیدن آن از حرکت باز می ایستد. در عظمت کلمه خالق در جایش خشک می شود ! قلب متعجب به پله خودش می افتد، خوب می داند که دیگر هرگز عظمت کلمه خالق را که در پله آخر نوشته شده از یاد نمی برد. قلب با دلی داغ به پله پایین نگاه می کند و از همان جا با عقل چنین می گوید:

 

- تو راست می گفتی، حق داری که نتوانی. اکنون این گیجی تو است که درست است، اگر غیر از این بود باید تعجب می کرد.

 

عقل باز سعی می کند ولی مفهوم قلب را درک نمی کند ... با صدایی سرد سرش را رو به قلب که در پله بعدی است بالا می برد و می گوید:

 

- ای تو که من را به زیر حکم خود کشیده ای، چیزی را که از من می خواهی و به من می گویی نمی فهمم، مرا کمک کن. اگر این چنین که تو به پیش می روی مرا کمک نکنی آنقدر با حس و خواسته نا شناخته ات کلنجار خواهم رفت تا نابود شود، کمکم کن ... !

 

قلب حالت درمانده عقل را می نگرد و می گوید:

 

- ای عقل می دانم که درک لازم را نداری ولی من نیز نمی توانم. اگر نتوانی خواسته من را درک کنی هر دو به همراه هم نابود می شویم ... تو برای درک جایگاه من و من برای از بین رفتن جایگاهم بدون تو.

 

عقل این بار هم حقیقت حرف قلب را نمی فهمد و می گوید:

 

- ای قلب، آنچه تا کنون می خواسته ای را نه تنها فهمیده ام که حتی دلیلش را هم می دانستم، اما اکنون نمی دانم چه می خواهی! پس لااقل حال که نمی فهمم چه می خواهی دلیل خواسته ات را به من بگو تا شاید راحت تر  با آن کنار بیایم.

 

قلب بعد از شنیدن آنچه عقل می خواهد چهره اش در هم می رود و شروع به تفکر می کند. هر چه می گردد نمی تواند واژه مناسبی را که بیان کننده دلیل درست باشد پیدا کند. قلب با خود می اندیشد که:

 

- دلیل چیست ؟ به راستی دلیل چه دلیلی وجود دارد ؟ شاید هیچ دلیلی وجود ندارد، ولی اگر دلیلی نباشد آن وقت وجود من بی معناست و جایگاه من بی ارزش است ! دلیل چیست ؟

 

عقل دقایق زیادی را منتظر می ماند ولی قلب هیچ جواب و پاسخی را که بتواند با آن دلیل خواسته خود را بیان کند نمی یابد. در نهایت عقل با حالتی دلسوزانه رو به قلب که گیج شده می کند و می گوید:

 

- گویا تو نیز به بلاخره به مرحله ای رسیده ای که نمی توانی آن را به درستی درک و بان کنی ... همان گونه که من به مرحله ای رسیده ام که نمی توانم آن را مورد تفکر و پاسخ دهی نمایم !

 

قلب ابرویی بالا می اندازد و با قیافه جدیدی که پیدا کرده می گوید:

 

- شاید چنین باشد که تو می گویی اما آنچه من می خواهم بسته به حقیقت وجود من است ... این چه من از تو می خواهم درک دلیل وجود من است، من چگونه وجود خود را به تو توضیح دهم، آن هم در حالی که تو پایین تر از من هستی ؟ مثال تو چون طفلی است که نمی تواند با زبان بزرگ تر هایش دلیل ناخوشی خود را بیان کند و مثال من چون بزرگتری است که هر چه می گویم آن طفل به سبب کمی درکش نمی فهمد. اما اکنون این مهم نیست، مهم این است که تو گر حقیقت عشق را که من باشم درک مکنی هر دو با هم از بین خواهیم رفت ! من هستم که فرمان می دهم و تو هستی که باید عمل کنی ... اگر تو عمل نداشته باشی در آن موقع دیگر عکس العملی نخواهد بود و دنیای ما از حرکت خواهد ایستاد. در این زمان هر دو از بین می رویم.

 

بعد از این حرف قلب هر دو ساکت می شوند و به فکر فرو می روند ... هر دو بر هم خیره می شوند، هیچ نمی گویند و هر یک منتظر است تا دیگری دلیل قابل قبولی را بیاورد. هرچه انتظار کشیدنشان بیشتر می شود حاصل کارشان کمتر و کمتر می گردد. بلاخره قفل سکوت آن پلکان بی شمار شکسته می شود، هر دو فریاد می زنند:

 

- تو باید خواسته من را بفهمی ...

 

- این حس تو فهمیدنی نیست ...

 

از صدای فریاد این دو مخلوق دنیای من در هر شب و روز می لرزد. آنچنان کشمکش زیاد است که قلب فرصت جان دادن به بدنم را ندارد و عقل از در اختیار کشیدن گوش و چشمم باز مانده. این دو هیچ فرصتی برای زندگی و آسایش به من نمی دهند، همه چیز برایم سخت است. حتی تفکر، نمی توانم تحرک کنم یا به درستی صحبت کنم، دیدن و شنیدن برایم سخت است، درست نمی شنوم، همه چیز در برابرم تار و بی معنی است. دنیایم از هم می پاشد. همان دنیایی که من را در چنگ خود گرفته و نمی رهاند. در دنیای من ایرادی هست ... ! دنیایم مریض شده ... هیچ کس دوای دردم را ندارد ... می دانم که اگر همین کوچک امید بازمانده ی بهبودی را نیز از من بگیرند خواهم مرد، و اکنون، نمی دانم ...

 

 

رامین خاکزاد ..... خاموش

 

 شنبه 11.9.85، ساعت 1:43 دقیقه بامداد

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه