تبليغاتX
راز قلم
یکشنبه 31 تیر1386 ساعت 18:30

ديشب وقتي همه خوابيده بودن ، يواشكي كفشاشو پوشيد و به آسمون رفت ، تا يه ستاره ي شانس براي خودش بچينه. اما صبح براي رفتن آنقدر عجله كرد كه اصلا يادش نبود ستارشو زير بالشش جاگذاشته!

 

یاسی

نوشته شده توسط یاسی | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه 26 تیر1386 ساعت 20:0

الله

اشك و آتش

باد و طوفان ...

برف است و بوران ...

آتش ...

برق آسمان مي بارد ...

همه دنيا در برابرم،

آسمان مي كوبدم مرا.

 

ايستاده در آتش،

روم راه را بر آب درياي خون...

 

خسته، بر صورت آتش است و آب و خون،

زخم ها شكفته مي جوشند...

خون ... مي بارد.

 

صبر

آن جا كه از بر سرما روح ها يخ زنند،

آتش را هم سوزانم

 

صبر

ابر سياه سايه، سايه بر سرم فكنده،

ديوار هاي دل سنگيست بر هر سو نگرم،

همه دنياي در برابرم ...

كشند طناب ها را  ...

افكنده به زير دار و راه روم پيوسته...

دار مرگ حتي ... ندارد آتشم خاموش.

 

موج دريا كشتي بشكند بر درياي من ...

طوفان صحرا بندد سد شني بر ره من ...

مي پيچد ساقه ي پيچك درد در تنم ...

دود سفير سرزمين سردي ها در سرم ...

قلبم ...

 

اشك.

تا ابد،

تا هستم،

تا هست شقايقي ...

خواهم ايستاد،

به خاموشي ام روزي خواهم رسيد ...

كه هستم،

جاده تنهايي اشك و آتش ...

 

رامين خاكزاد ..... خاموش

دو شنبه 25/4/1386، 5:34 ب ظ

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 24 تیر1386 ساعت 10:43

بايد رفت

ديگر بودن را چه سود

ايستادن دردي دوا نمي كند

كوله پشتي ام كجاست ؟

فرصت بس اندك

و تا رسيدن به مقصد بس راه

براي رسيدن

بايد رفت

همه دل به دريا مي زنند

من دل به جاده سپرده ام

فرصتي نيست

عرقبه ها در پي هم مي دوند

و ثانيه ها بي رحمانه مي گذرند

عجله كنيد

ممكن است باز زود دير شود 

كوله پشتي ام كجاست ؟

مي خواهم آروزهايم را درونش بريزم و همراه ببرم

اما خاطراتم چه ؟
با وجود آروزهايم ديگر جايي براي خاطراتم نمانده است

اما باز هم مي توان خاطره ساخت

پس من فقط اميد و آروزهايم را به همراه مي برم

خاطراتم براي شما ، يادگاري

بايد رفت

پس مي روم !

 (( یاسی ))

نوشته شده توسط یاسی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 22 تیر1386 ساعت 12:27
دخترک آرام در باغ گل سرخشان قاصدک بازی می کرد که صدایی آز آن سوی دیوار شنید.صدای خنده های پاک کودکی بود مانند او...گویا او هم قاصدک بازی می کرد.

دخترک تنها بود...سنگ صبور همه بود و کسی سنگ صبورش نبود.

می خواست از تردبان بالا رود و به کودک سلام کند که شنید:

-تو هم قاصدک بازی بلدی؟

فکر کرد اشتباه شنیده اما,صدا,صدای همان کودک بود.

از میان گل های شبنم خورده به سوی دیوار پیچک خورده رفت...

شک داشت.هنوز نمی دانست که آن طرف دیوار کیست,دخترکی است یا پسرک.به دلش جرات داد,چرا که تنها دختر ها با قاصدک ها بازی می کردند و پسر ها با سنگ!
از نردبان بالا رفت.کودک هم بالا آمد,هم را دیدند در تعجب ماندند...

کودک آنور دیوار پسری بود به معصومیت چشمان دخترک...

این داستان ادامه دارد..."قاصدک"

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: باغ گل سرخ