گير کردن بين خواستن و نخواستن
بين داشتن و نداشتن
بين ديدن و نديدن
بين چارتا کلمه خط کشيدن
بين دوتا کلمه فقط يکي
مرگ .......................... يا ......................... زندگي
همه چیز خوب بود
آرام
پاک
سفید...
نوبت پسرک بود تا میزبان باشد;روز عجیبی بود,در دل دخترک غوغایی بود,ترسی داشت...
صدای چهچه گنجشک ها خاموش شده بود,سکوتی سیاه همه جا سایه انداخته بود...
دخترک رفت,کمی منتظر ماند ولی اینبار خبری از پسرک نبود,از پشت سرش صدایی شنید:
-سلام
دخترک برگشت...گل های رزِ در دست پسرک صورتش را پوشانیده بود
-برای توست!
-من؟!
-بله
-برای چه؟
-می گویم
-اما...من گل ها را برای دو روزِ گلدان دوست ندارم,در ریشه و خاک زیباترند.
پسرک لبخند زد و گفت:اشکال ندارد;در باغچه ی کوچک خود بکارشان.
دخترک خندید مثل مهتاب و گل ها را گرفت;بوییدشان,اوج گرفت.
پسرک خوش حال بود و در دلش غوغایی بود...
ادامه دارد
قاصدک
الله
سلام برو بچ... آقايان و خانم هاي محترم يه چند تا نكته را مي خواهم مطرح كنم.
۲. داستان ها: كسايي كه داستان هاي بالاي ۱۰ قسمت يا به عبارتي بيشتر از ۱۰ – ۱۵ صفحه اي رو توي بلوگ مي گذارند براي اين كه دستيابي به قسمت هاي داستانشون آسون تر و در ضمن نشانه اي از كار ارزشمندشون توي بلاگ باشه يك موضوع كاري جديد (مثلا: شرك چهار) رو با نام داستانشون تشكيل بدن و داستان ها شون رو توي اون موضوع قرار بدن.
مثلا من يك داستان بلند و ۱۵ قسمتي دارم، به جاي اين كه برم بگذارمش توي قسمت داستان هاي بلند ور مي دارم براش يك قالب كاري به اسم خود داستان مي سازم تا قسمت هاي داستانم رو كه آپ مي كنم در هنگام پست كه مي پرسه مرتبط به موضوع ...... به جاي داستان بلند يا ... اسم خود داستان رو انتخاب كنم. سعيد جان و تينا جان لطفا اگه داستان هاتون بيشتر از ۱۵ صفحه هستش اين كار رو بكنيد.
۳. فونت نوشتاري: عزيزان لطفا همه فونتشون رو هماهنگ انتخاب كنن و به صورت استاندارد متن عاديشون رو با فونت تاهوما و با اندازه ۱۲يا ۱۴بنويسن .. رنگ بنديش ديگه مهم نيست اما لطفا اين فونت و اندازه رو تا حد ممکنه رعايت كنيد.
۴. سند تو آل: عزيزان ... باسه باره ده هزارم مي گم ... هركي آپ مي كنه همه تون لينگ رو با عنوان پست آپ شده باسه همه و همه و همه ي ليستتون سند تو آل كنين .. حتي باسه خود من. ... بازم بگم ؟؟؟ اين ده هزار بار. اشكم رو در آورديد.
4. پست موقت: عزيز جان ها باسه بار سوم مي گم ... وقتي يك نوشته تو پست موقته روش چيزي آپ نكنيد ... اين كار شما زير پا گذاشتن نوبت بقيست ! لذا خواهشمندم وقتي مي خواهيد دكمه " پست مطلب جديد " رو بزنيد سه سانتي متر پاين تر رو يك نگاه بكنيد ببينيد مطلبي هست كه پست موقت باشه يا نه ... اگه بود شما هم بايد پست موقت كنيد و نگران هم نباشيد چون خودم در اولين فرصت بعد از تكميل نظرات پست قبلي مطلب شما رو آپ مي كنم. اگه باز هم عزيز جان ها روي مطلب بقيه چيزي آپ كنن با اجازه خودم اون مطلب رو از حالت نمايش مي گذارم تو پست موقت و مطلبي كه تو نوبت بوده رو آپ مي كنم.
رامین خاکزاد ..... خاموش ![]()
"بدون عنوان"
نگاهها متفاوت است و مشترک.مشترک است و متفاوت.و هیچ کدامشان متشابه هم نیستند.
تفاوت دارند از آنجا که نحوهُ اشتراکشان یکی نیست. اشتراکشان از آنجاست که همه می خواهند نگاه کنند.
بیایید در اشتراکاتمان وحدت ایجاد کنیم. همه نگاه کنیم به نزدیک ترین چیزی که باید به آن نگاه کنیم:
«به یک سنگ قبر»
وحدت اشتراکات محبت می آفریند حتی اگر هر اشتراکی که از یک نگاه است پر از تفاوت باشد.
تفاؤوات را بر اشتراکاتمان می افزاییم تا محبهایمان گاهی خیس باشند. مثل آسمانی آفتابی که باران هم میباراند.
***
نزدیک ترین منظر برای یک نگاه که بشود از آن حرف زد: «سنگ قبر»
آنجا چه خبر است که هر کسی را به طریقی در آن می خوابانند. وسط یک گودال خاک با تابوت، با پارچه ای سفید وسط همان گودال، یا حتی سوخته شده میان آبهای یک دریاو... آنجا چه خبر است ؟!
***
جایی خواندم همه ما پوچیم. فرقمان این است که پوچی هر کداممان حدی دارد.
من چقدر پوچم؟
من به اندازه یک عشق نداشته پوچم. حد پوچی من همین نداشتن است. که هیچ وقت نداشته اَ مَش و همیشه هم گریسته ام. ؟«....»
***
سردی یک حوض آب پر از یخ را زیر گرمای خورشید ِ به جوش آمده تحمل کردن می شود شاید عشق.
نيلو احمدي
دخترک گوشه ی لبش را گزید...
و پسرک معصوم خندید و سرش را پایین گرفت...به قاصدک در دستش چشم دوخت.
دخترک زیر لب گفت:باید بروم
و آرام پایین رفت...پسرک هیچ نگفت.
روزها گذشت
در باغ گل سرخ گل ها می شکفتند...پروانه ها پر می زدند...نسیم گذر می کرد و دو کودک متوجه گذر روزگار نبودند.
باز شنید:
-تو هم قاصدک بازی بلدی؟
دخترک آرام گفت:بله..
-می آیی هم بازی شویم؟
شک داشت...دوست داشت اما می ترسید.
-نمیدانم
-چرا؟
جوابی نداشت...مکث کرد و گفت:فقط کمی
-باشه..پس به باغ ما بیا
دخترک از نردبان بالا رفت,باغ آن ها هم زیبا بود;پسرک دستانش را گرفت و آرام او را به آن طرف دیوار برد...
باهم یک قاصدک پیدا کردند و شروع به بازی کردند.
همه چیز خوب بود و خداوند به رویشان لبخند می زد و گرمای آفتابش صورت آن دو را بوسه می زد.
ادامه دارد...
در این داستان از نماد های زیادی استفاده شده هم چنین اکثر قسمت های اون بر اساس واقعیته که در نمادها جای داده شده:
قاصدک:نماد خبر رسان
قاصدک بازی:دو کودک با قاصدک بازی می خواهند گم شده ی خودشون رو پیدا کنند.
نردبان:منظور معشوق یا وسیله ای برای بالا رفتن و جدا شدن از تعلقات مادی و دنیوی و رسیدن به خداوند.
باغ گل سرخ:زیبایی های دنیا(نشانه ی امید...هنوز در میان بدی ها می توان خوبی را یافت)
دیوار:فاصله ی میان آدم ها و در اینجا فاصله ی میان دو کودک
پیچک:گیاه عَشَقِه که در اینجا منظور عشقه
و نردبان به دیواری که پیچک رو ی آن است تکیه داده شده:چون باعشق می توان اوج گرفت و فاصله ها را کم کرد.
کودک:معصومیت...
فعلا همین...
قاصدک

