تبليغاتX
راز قلم
یکشنبه 4 شهریور1386 ساعت 3:18

الله

برزخ هيبت سنگی

سیاهی، هر سمت را بنگری سیاهیست. دنیای بی پایان غم دور تا دور رنگ هاي روز روشن را گرفته، همه را در چنگ هاي بي روح خود خفه می کند. روشنایی ها همه مرده اند. تنها کور سوی امید و نور نیز دارد می رود، صورت سفيد و زيبا از او روي برگرداند. دست آويزانش را رها كرد. سفيدي از او فاصله مي گرفت، آخرين كور سوي اميد. در میان بیابان یخ زده چون دریای مرده ای تنها ماند. هیبت سرد و سیاه بر صندلی سايه ها نشسته و انتظار می کشد، گویي در این دنیای تاریک انتهایی نیست. شاید مرگ هم مرده...

میز ترک خورده مرگ بالا تنه هیبت سنگین را به زیر دوش هاي خسته خود گرفته، از سنگینی گویی فریاد می زند. سفيدي ها محو شدند. دستي بالا، درخششي نقره اي ... فرودي برنده، درد ها از هر سو. و سرانجامي مي رسيد، قطرات... داغ، مرگ آلود ...

قطرات به همراه ابر بارنده شان به بالا رفتند، سرشار از ترس، درد و غم. اوج سياهي را تا بالا در نورديد، انگشتاني نا اميد، نا اميد. مشتي گره كرده، خشم و زهر. دوري. مشتي از تنهايي. فرود بود ... فرودي با صداي تنهايي، فرودي با آواز غم. فرودي با روحي پاره.

از لبه میز قطرات سیاه به نوبت به پایین می چکيدند. قطرات داغ چون دانه های برف می باریدند. انگار می دانستند در کدامین دنیایند. روی میز قطرات مرده چون دریاچه ای از مرگ به دور هم جمع شده اند، فرو رفتگي روی میز تا عمق مشتی از درد فرود آمده در جسم سردش پایین رفته بود، قطرات از کنار دست پاره به بیرون می ریزند، غلیظ ، داغ... داغ چون آتشی که خاکستر می شد، قطراتی که جان می دهند، یخ می زنند و روح سوخته را ذره ذره در برزخ یخ زده سکوت دنیا هاي تاريك تنهايي خفه می کنند.

پیشانی اميدي مرده بر میز فرو افتاد، چشمان درخشانی در تاریکی به دنبال نور می گشتند، دشت سیاه، سکوت سرد، رنج مرگ، درد داغ، روح پاک ... برزخ، و هیچ نیست ... تنها انتظار ... گويي مرگ نيز مرده بود ... تنها انتظار ...

بلندای هیبتی چون کوه به زیر سایه های سکوت گم شده. سایه های سیاه شعله سر می دهند، جسم بی یاور می سوزد، سرما نفوذ می کند ... ! از هر سو، به هر سمت... و سرماي مرگ آور دل را پاره مي كند، دگر برگشتي نيست. سفيدي ها براي هميشه رفته اند، تا ابد.

قدي به بلنداي آسمان ها بدين جا به سان سايه اي پست است. ميز فرسوده در زير بار گناه دل به درد آمده ترك هايش از ترس اين گناه بزرگ هويدا مي شوند، موچ پاره مي لرزد... ضعيف تر ... ضعيف تر. لرزش ها يكي پس از هر يك ز ديگري بي صدا تر، ضعيف تر. و خنجر نقره اي از فرياد جنون سر ريز شده ... قطرات مرده را به لبانش مي چشد، گرم اند. و داغ.

همه سردي ها از آتش مرگ سايه ها به درون رگ ها مي پيچد. سرما مي خزيد، چون ماري سياه و شوم. مقصد مرز هاي گناه است، مقصد مار شوم شهر سياهدلان عشق است؛ نوري كه بايد گزيده شود. مقصد روز گناه نابخشودني است ... نابخشودني ترين گناه. نا بخشودني ...

آتش سرما به درون شعله مي كشيد. قطرات گرم يكي پس ز ديگري به دنياي يخي مي پيوندند. سردي ها ره خود را مي پيمايند. سرما هر چيز از وجود را كه حيات دارد به خاموشي دنياي اطراف خود مي ميراند. سردي ها به پيش مي روند. مشت شكست خورده در روي ميز كثيف سرنوشت به زير كشيده مي شود، لرزش ها مي ميرند، زمان برزخ سايه ها به پايانش رسيده ... !

 مشت سنگي به جاي خويش خشك مي ماند. مرگ در راه است، مرگ. هيبت عظيم آسمان ها سنگي مي شود. مقصد قلب است ... گناه نا بخشودني نا بخشوديست. سرما ... سرما ... گناه كار در قفس سنگ ها مانده، از درد تپشي حزن انگيز دارد.

ديوارهاي گناهكار سرخ به لرزه در مي آيند. زندان سنگي مرگ به دورش شكل گرفته. برزخ هيبت سنگي به انتها رسيده، جهنم از دور هاي درون صدايش مي زند، جهنم. حال آتش در اينجاست، درون اين جسم سنگي. جهنم حال همين اينجاست.

قفس سنگي، و آتش. در اين قفس آتشي بر پاست!

گناه كار بايد بسوزد، تا ابد ... ابد. و بيشتر از آن ...

درون هيبت خاموش قفسيست ... در آتش. و گناه هايش در آن مي سوزند، تا ابد. و بيشتر از آن ... بيشتر از آن ... و باز نيز بيشتر ...

 

رامين خاكزاد ..... خاموش

چهار شنبه 17/5/1386، 3:11 بامداد

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه