تبليغاتX
راز قلم
یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 10:50

الله

سياه آخر

 

خاموشي بود قبل ما را.

 

شروعي از هيچ آمدم.

ز شروع سياه آغاز،

باز چشم كردم،

كوچكي دنيايم سفيد شد.

 

كوچك دنيايم بگذشت...

بگذشت كوچكي را سفيدي دروغ.

 

چشم باز كردم.

دنيا سياه بود...

جنگ ما زندگي،

دانستم.

 

در جنگ،

يك زندگي ... يك ها آدم،

يك دنيا در برابر من.

و اين آخرين جنگ عالم.

 

جنگ آخر ندارد،

مر ما ها به تنها ...

 

خاموشيست بعد ما را.

پايان.

رامين خاكزاد ..... خاموش

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
شنبه 17 شهریور1386 ساعت 12:15

من یوسف صالحی ( افگار ) هستم .

از امروز به دلیل پر مشغله بودن دوستان عزیزم ، رسول رحمان زاد و رامین خاکزاد ، مدیریت وبلاگ بر عهده من می باشد .

 امیدوارم لحظه های خوبی رو در این وبلاگ به همراه دوستان خوبم تجربه کنم .

 پس از بررسی آثار دریافت شده از علاقه مندان ، افرادی که از این پس در وبلاگ فعالیت خواهند کرد بدین ترتیب می باشند :

۱ - رها  

۲ - خاموش

۳ - افگار

۴ - رضا عظیمی

۵ - شوبنم

۶- یاسی

۷ - قاصدک

 این عزیزان میلی را با عنوان عضویت در وبلاگ دریافت خواهند کرد که شناسه نویسندگیشان نیز در این میل خواهد بود .

 نکته مهم در مورد شروع کار دوباره وبلاگ :

 از این پس تمامی نویسندگان ، متن های خود را به صورت موقت ثبت می کنند تا پس از تایید مطالبشان در وبلاگ قرار گیرد و مطلب جدید زمانی در صفحه اصلی وبلاگ نمایش داده می شود که مطلب قبلی ۷ نظر داشته باشد .

 عضو گیری بعدی وبلاگ نیز  فروردین ۸۷ می باشد .

برای ارتباط با من می توانید به yousef_bestfriend@yahoo.com میل بزنید .

 با عرض پوزش بابت تاخیر طولانی در شروع کار دوباره وبلاگ و آرزوی موفقیت برای تمامی دوستان

 

یوسف صالحی ۱۷ / ۶ / ۱۳۸۶

نوشته شده توسط مدیریت | لینک ثابت | موضوع: اطلاعیه 
پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت 1:37

زمان در پی مکان مجهول

 خدا هست

 

رسول رحمان زاده

 

درد شدیدی تو سرم حس می کردم. از اون درد هایی که ادم حاضره جونش رو هم بابت بهبودش بده. نمی دونم کی شروع شد اما مطمئن هستم که همیشه باهام بوده. نیم تنه ام زو به دیوار سخت تکیه داده بودم و پاهام رو روی زمین ولو کرده بودم. می خواستم فکر کنم ، به وجودم به خدا به این هستی اما هیچ ایده ایی تو ذهنم نبود از اینکه می دیدم این قدر خرفتم عذاب می کشیدم. این بار اول نبود. بار ها خواسته بودم به عنوان یک متفکر زندگی کنم و به میله های در بکوبم که بیایید بیایید برایتان حرف دارم. اما این در حد یک رویای شیرین باقی مانده بود. نمیدونم چی بسرم اومده. این چیزی بود که اذیتم می کرد. چیز های بدتر از این هم وجود داشت. اینکه نمی دونستم کجا هستم! یا امروز چندم ماه است ! گاه گاهی یک مرد شق و رق بهم سر می زد و یک شماره می خواند ، من هم با سر تاًیید می کردم. سر این کار را درک نمی کردم. اما تا اونجا که یادمه بهم دستور داده شده بود. اوایل ممانعت می کردم اما با این کارم شدیداً برخورد کردند . راستش چهره ی عصبانی اون مرد بود که باعث شد به خودم قول بدم دیگه زیر این به اصطلاح قانون نزنم.

همچنان که تو افکار واقعاً پوچم پرسه می زدم. صدای تلق تلقی اومد و در میله ای باز شد.

 

- 32-711 !!

مثل همیشه سر تکان دادم.

- پاشو باید بریم مهمانی.

لبخند خاصی رو صورتش بود ، با خودم مطمئن شدم که این حرفش واقعی نیست. حتماً خبری است.

 

بازوی راستم را محکم گرفته بود و در راهرو پیش می رفت. دیگه حسابی ازش متنفر شده بودم. چون دقیقاً بازوی ای را گرفته بود که از فرط فوران خون بسته بودم.

- اگه دستتو شل تر کنی منم احساس بهتری پیدا می کنم

در کمال تعجب فشار دستش را روی بازویم بیشتر کرد.

وارد یک اتاق زیبا شدیم. راستش من غیر از اتاق خودم جای دیگه ای را ندیده بودم ، با این حساب فقط یک مقایسه ی ساده کزدم.

- بشونش. این کاغذ را هم بگیر و برای اداره ارسال کن.

مردک بی قواره از در پشت من خارج شد . من و مرد پشت میز تنها ماندیم.

گفت :

-          چیز خاصی یادت نیامد. چیزی که بتونه این وضع را بهتر کنه ؟

-    بیبن من بارها ابنو گفتم، بازم می گم من نمی دونم چه خبره ! بهتر یا بدتر بودن این وضع را نمی تونم تشخیص بدم چون تموم عمرم تو اون اتاق بودم.

راستش نمی دونستم کی اینارو گفتم، فقط احساس تکراری بودن حرفامو داشتم. بدتر اینکه هنگام حرف زدنم اون مرد مدام سرش را تکان می داد و زیر لب می گفت بازم پافشاری. دیگه داشتم بالا میاوردم. چون با اینکه اولین بار بود اون مرد را می دیدیم اما انگار.....

-          و حالا ما باید چه کار کنیم ؟ تا کی می خواهی به بیمار بودن تظاهر کنی ؟

-    من نمی دونم چی شما به چی من بستگی داره . در ضمن از بازوی من خون میاد. نیازی به تظاهر نیست. ام..... یه سوال بپرسم ؟

در حالی که پوزخند می زد گفت :

-          بپرس. شاید هوا روشن تر بشه.

-          من حال عجیبی....میشه بگید چیرو باید یادم بیاد؟ شاید تونستم خاطراتمو سر و سامان بدم.

محکم به روی میز کوبید. از جاش بلند شد و با چشای خون گرفته سرم فریاد زد :

-          تو اولیش نیستی . تام استالیش...

چه اسم جالبی داشتم !

- بذار یه چیزی رو حالیت کنم . فقط با اسرار منه که هنوز دادگاه نرفتی وگرنه تا حالا سرت بالای دار بود و حالا خوب گوش کن

خوشحال شدم. چه مرد رئوفی. خودم رو روی صندلی جابجا کردم تا خوب به حرفاش گوش کنم. با خودم گفتم این بابا به فکر منه !

-.... تو به جرم قتل فرزندت تو این خراب شده ای . اگه تا امشب کل ماجرا رو تعریف کردی که هیچی وگرنه فردا فرستاده می شی دادسرا.

چشمام سیاهی می رفت. حالم خیلی وخیم بود. اینها مزخرفاته. من برای دلیلی که نمی دونم و از زمانی که نمی دونم تو این جایی که نمی دونم بودم. و حالا یه مرد قوی هیکل که من هویتش رو نمی دونم به می گه تو بچت رو کشتی. حماقته. اون لعنتی هر روز صبح میاد ازم اون شماره رو می پرسه ، پس چه طوری ممکنه من برم بیرون یا کسی بیاد تو ؟ من چه طوری ازدواج کردم.

خندم گرفته بود. این بی معنی تر از این نمیشه !

- استالیش فقط تا امشب وقت داری وگرنه خودم می کشمت !

از فزط خنده اشک می ریختم. یه مشکل دیگه هم اضافه شده بود. از کجا بفهمم شب شده ؟

در حالی که می خندیدم ، چند نفر بلندم کردند و به اتاق خودم بردنم. همچنان می خندیدم.

یکی از اون نره غول ها با یه چوب محکم به کمرم کوبید........................

 

صدای خنده ای توی گوشم می پیچید. از وقتی یادمه این صدا را می شنیدم که رو به خاموشی می ره. درد شدیدی توی کمرم حس می کردم، از اون درد های طاقت فرسا...

 

رسول رحمان زاده

Rasool RemanZadi

نوشته شده توسط رها | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه