دخترک ترسی داشت
پسرک گفت:
-از پیچک عشق چیزی میدانی؟
-آری..
-زیباست...نه؟
-محشر است
سکوت
دخترک ادامه داد:می خواهی باز گویم؟
-اری...
-پیچک عشق گر دچارش شوی...تا به آخر در دامش پازنی...هیچ نتوانی از او آزاد شوی...به اوج می روی و در اوج میمیری...آن گاه دست خدا را در دست میگیری و...
" پسرک آنجا نبود...میشنید ..اما...
سکوت سنگینی بود...ابرها نا آرام...حال باریدن داشتند...
***
قسمت پنجم
پسرک باز گفت:
-تو عاشق هستی؟
-شاید..
-اگر کسی عاشقت باشد چه می کنی؟
-سوال عجیبیست...نمی دانم
-به او چه می گویی؟
-پاسخی ندارم...
صدای مادرش از سوی باغ آمد...جستجویش میکرد
-آمدم مادر!...باید بروم..از گل ها ممنونم...مواظبشان هستم.
-حرفی دارم..
-بگو!
-می گویم.ولی بی پاسخ برو.
-می شنوم...بگو
-راستش...من هم گرفتارش شدم...دام عشق مرا در خود کشید...(دخترک را آرام می نگریست)...باعثش تو بودی..پیچکم!چشمانت دلم را عاشق کرد...
گویا سنگینی سخنش از دوشش به دوش دخترک گذارده شد.
دخترک زود دوید...به باغچه ی خود رسید...گل ها را در خاک کرد...کمی آب نثار کرد.
***
قسمت ششم
پسِ آن حال قاصدک نداشت...بوییدن گل ها بر دلش اثر نداشت...
دگر پسرک را دوست نداشت.
روزها گذشتند و روزی قاصدکی آمد و روی گونه اش نشست.آن را روی گوش خود گذاشت...خبری خواند برایش...
پسرک گفته بود:مرا تنها مگذار.حرف دلم را گفتم.اکنون عذر می خواهم...
اما دخترک می دانست که هم بازی هایش را همین پسرک ها از او دور کرده اند...چشم بستند و دل سپردند.
به او اعتماد نداشت.حرف دلش را باور نداشت....او را نیز ترک گفت..در تنهایی خود با قاصدکش راز گفت...
ادامه دارد

