تبليغاتX
راز قلم
چهارشنبه 4 مهر1386 ساعت 12:25

از نو برایت می نویسم ...

تمام تنهایی ام یعنی نداشتن دستهات ..

دستان مربایی که خاطراتم را رنگین می کنند ..

خاطراتی که تمامش تویی..

دستم را بگیر

من دارم در این خاطرات گم می شوم

در تویی که هستی

همیشه ، همه جا ، با چشمانی خندان و دست های مربایی

نمی دانم ، نمی دانم ! این تویی که پیدا نمی شوی یا این منم که گم شده ام ؟

...

تندیس لبخند !

بعد از رفتنت

تمام داشته هام شده نداشتن دستهات...

نکند نباشی ؟!!!

بهانه هایم را از من نگیر

من به بهانه های دچارم

به تنهایی ام دچارم

به نبودنت دچارم

به خاطراتم دچارم

به فنجان های نیمه خورده نیز ...

نکند نباشی ؟!!!

چقدر سرد است ..

وقتی به نبودت فکر می کنم ، این جا دما زیر ِ صفر است ..

این جا همه چیز قندیل می بندد

این ذهن در به در ِ مصلوب

این ذهن ِ در به در جای پاهایت

که خاطرات ِ حضورت را در آن چال کرده ای

در لحظه ای که خودش را تا ابد به پاندول ساعت آویزان کرده است

در لحظه ی رفتنت

آرام گرفته­ست

و این ناقوس کلیسا

که بین ِ خاطرات و لبخند تو آونگ شده است

دل من است ! آری دل ِ من ...

و تو می خندی

در تمام شطحیاتم می خندی

با دستانی مربایی ...

نکند نیایی ؟؟؟؟

این زندانی ستمگر به آوای زنجیرش خو نکرده است ...

این زندانی به آوای زنجیرش دچار است ..

به عشقی که تمام سهمش از آن دل تنگی ست ..

نداشتن است ...

به تمام خواستن است ...

این زندانی به شوکران ِ مربایی ِ تنهایی هایش دچار است ...

نکند نیایی !!!

نه !

نه ...

بیا ، ببین ، این بار با دستان ِ تو قهوه دم کرده ام ..

این قهوه بوی دیدار می دهد ..

بیا با دستان من برایم قهوه بریز

لطفا کم بریز

چشمانم برای ته فنجان دل دل می کند ...

و تو می دانی که دلم بهانه های تازه تکراری می خواهد ...

....

خیره می شوم به ته فنجان

باز تویی

تو با همان لبخند

نشسته ای رو به رویم ...

صدای نواختنت هم می آید ..

این قهوه بوی گیلاس می دهد ...

همه جا مربایی است .

همه جا قرمز است ...

....

و من چه معتادانه به بود ِ نبودت ، دچارم !

و تو می دانی دچار یعنی عاشق ..

و این آخرین پک ِ تنهایی ست

کجا بودیم ؟؟؟

اوووووم ...

داشتی می خندیدی ...

 

 

چوبنم

 

نوشته شده توسط شوبنم | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت 14:6

در هياهوي گذر زمان

و تلاطم امواج احساس ، كه پياپي خود را به ساحل ذهن مي كوبند .

دست و پا مي زند تا كه شايد راهي بيابد ، براي گريز از غرق شدن در گرداب افكار .

اما ...... تلاش بي سود

كشيده شده در آغوش خيال

و ياس در وجودش قدم نهاده .

روشنايي احساس ، اسير تاريكي وهم گشته

و حتي فريادهاي سرخ آخرین نشان حیات

محو شده در دستان سرد سكوت

قلبي خاموش

انگار او هم بودن را از ياد برده

و نابودي زماني كه ذهن رامه احساس شد

او هم .................تسخير شده !

حال اين خياليست واقعي يا واقعيتيست خيالي ؟

 

... یاسی ...

نوشته شده توسط یاسی | لینک ثابت | موضوع: شعر نو