با آهنگ های خاکستری دیده ام
در بیداد مرگ ، اندوه ماه را
از سکوت بیشه های بیدار دیده ام
آه کشیده ام و دیده ام
ققنوس زخمی را دیده ام
که از سردی خنجرهای برف
در دستان بی جان من ، جان سپرد
نعره های شقایق سرخ را دیده ام
که در باغ بی باران خشکید
آه کشیده ام و دیده ام
سایه ی تنهاترین سکوت شب را دیده ام
که نیزه ی مرگ را در قلب پاره پاره ام فرو برد
خاکستر پروانه ی عاشق را دیده ام
که در آتش گل سوخته بود
آه کشیده ام و دیده ام
طلوع خشم برهنه را دیده ام
که از سپاه شب آفرین می خروشید
نعره ی چراغ آزادی را دیده ام
که در تگرگ ممتد بیداد ، بی صدا شد
آه کشیده ام و دیده ام
مرگ قصه ی شهر سپیداران را دیده ام
که سخاوت خون یاران را فریاد می زد
شمع سبز امید را دیده ام
که در بی رحمی شب ، خاموش شد
آه کشیده ام و دیده ام
اما منتظرم
منتظرم تا شیهه ی اسب سفیدی
کهکشان آه های خاکستری ام را در هم شکند
منتظرم تا اخترانی از شعرهای کیهانی
شب های سیاه غم زده ی مرا ، ستاره باران کنند
منتظرم تا سواران داغدار شهر سپیداران
زنبق های وحشی را لگدکوب کنند
منتظرم تا زیر باران ، ترانه ی رنگین کمان را
با آهنگ های ارغوانی ببینم
منتظرم تا در طلوع سپیده ی طلایی
خیال آفتاب را
از روشنگر رهایی ببینم
منتظرم تا واژه ی پر غرور چشمانی
مرا از واژه ی بی صدای شب
از این قاصد مرگ ، رها کند
::: افگار :::

