هر چه فکر می کنم به جایی نمیرسم
احساس میکنم کلمات خسته شده اند...دیگر نمیدانند که چه چاره ای بیندیشند تا نا گفته های مرا بر روی کاغذی سپید جاری سازند
دیگر توان ِ بیان سکوت هایم را ندارند
باید چاره ای بیندیشم .. قلم موهایم را تمیز میکنم ...بوم و سه پایه ام کجاست؟
آه خدای من اینها چشان شده؟
پالتی مناسب ندارم ... باید کاردک های نو بخرم...قلم مو هایم ریشه ریشه شدند ... یکی از پایه های سه پایه ام شکسته..!!!
روپوش ِ رنگیم کجاست؟... دارم کلافه میشم
انگار اعتصاب کردند..!!
رنگها هیچ اشتیاقی برای خودنمایی بر روی بوم نقاشیم را ندارند..!!!
رنگ ِ سفیدم دیگر حتی قابل تشخیص هم نیست.. رنگ قرمزم از من انتظار دارد که برایش فلان کشور را تسخیر کنم و فلان مرز ها را بشکافم..!!
رنگ ِ آبی دیگر آسمانی را نشان نمیدهد که آرزوی کودکان ِ بادبادک به دست را میشد در آن دید...!!
می خواهد با رنگ ِ سیاه ترکیب شود .. تا به جنگ ِ کشتی ِ ملوان های پیر رَود و در دل ِ تاریکی ِ دریای طوفان زده شکستشان دهد..
رنگ ِ سبزم دشت های بی انتها را ترک کرده و سر از دریا ها و رودخانه ها درآورده.. می خواهد جای رنگ ِ آبی را بگیرد..!!
رنگ ِ طلایی ِ غروب خورشید گرفتار ِ وسوسه های پلید ِ خاکستری شده..!! دیگر نمیبینمش
خنده دار است... هیچگاه چنین انتظاری از رنگها نداشتم..
رنگهایی که همیشه بوی آرزوهای قشنگ میدادند
اما چه سود اکنون که رنگ ِ قرمزم بوی خون ِ انسانهای بی گناه را میدهد و رنگِ سبزم بوی لجنزاری که تمام رودخانه را پوشانده و رنگِ آبی که بوی نفرت و جنگ می دهد
دلم گرفته....!
مریمی ...!!!

