تبليغاتX
راز قلم
سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 20:29

 

tak derakhte sahra

الله

پروانه صحرا

 

کیستش این خاموش تک درخته مرده ؟

بی جان تنش به بیابان تنهایی خفته ؟

 

چه گوید تنها درش خلوت ؟

چیست این سرد آتش درش رخوت ؟

 

صدای سکوت و ماتمش پر،

به صحرا هرجاست ...

نغمه خاموش.

گوش و چشم صحرا ناشناس است،

کر و خاموش.

 

چه کس گوید،

ندارد جانی ... سختِ صحرا درخت ؟

جان صحرا به دل دارد ...

سرما شب های این غم دریا درخت.

 

چیست این آبی همه نور بر سرش ؟

که تنها سیه جامه شان ماندست برش !

 

روز به آتش می زند جان خویش ...

سرود دل دادگی.

شب به یخ می زند،

همه آن مانده حرف سادگی.

 

همیشه صحرایش روزگار،

نیارد دگر بی وفای برگ او ...

می شود چه افگار تن سخت او،

با هر دمی ... به هر آرزو.

 

می شود دید،

آن سایه داریش روزگار.

می زند پر چین صورتش ...

این غم نامه مهر اعتبار.

 

نیستش آن،

پر نشاط برگ سبز در برش.

بهار هم شود یک روز ...

باشد باز کویرش !

 

تک درخت صحراست را آیین پروانه،

خاموشیستش ته و ...

دل و ...

جان،

آماده .....

 

پایان

رامین خاکزاد ..... خاموش

12:24 ب.ظ   20/1/1386

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو