تبليغاتX
راز قلم
دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 21:56
قاصدک سردر گم...

در  آن برهوت مبهوت.

چشمانش را چند بار بر هم زد...خواب نبود،اما کاش...

گویی در آب راه می رفت...

همه جا صورتی بود...دیوارها همچون ابر

پنداشت شاید به دست باد تا غروب آسمان بالا رفته است...اما نه!

بالا و پایین همه یکدست مانند هم.

صدا زد:"آی باز کنید پنجره را" کسی خانه ندارد اینجا؟!

پاسخ شنید:"آی باز کنید پنجره را" کسی خانه ندارد اینجا؟!

صدا پژواک صدایش بود.

از هرسو راهی بی کران بود...گویی در مرکز آن هستی قرار گرفته بود.

همه جا از نور و عطر سرشار...اما نور تنها برایش چون تاریکی بود.

زانوهایش را در میان همان زمین و آسمان بغل کرد و سر بر زانوهایش گذاشت،خواست بخوابد تا شاید دوباره در بهشت زمینی اش بیدار شود.اما خوابش نبرد...کم کم ترسید...پرواز برایش دشوار بود...آرزو کرد تا کسی پیغامی داشته باشد.

آخر هرگاه کسی دلتنگ میشد و پیغامی داشت قاصدک در دستان او ظاهر می شد و پیغام را به سرو چمان میرساند.

...(ادامه دارد)

*قاصدک******

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: