تبليغاتX
راز قلم
شنبه 26 مرداد1387 ساعت 23:1
با عرض پوزش به دلیل مشکلات فنی (کامپیوتر) ادامه ی داستان بعدا نوشته خواهد شد.
نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت 17:11

یادش آمد که روزی زمین از برف سپید گشته بود و آب رودخانه از سرما یخ بسته بود...ناگهان پسرک که مدت ها بود بی خبر،قاصدک را خواند و او خویش را به دست باد سوزان سپرد تا خبر بگیرد از دخترک سبز پوش بهار و در راه اسیر تکه یخی بر روی آب شد...

قاصدک سرش را بلند کرد.ایستاد و دستش را به روی قلبش گذاشت...و گفت:" من دوباره زندگیم را آغاز میکنم.پر باز می کنم...پرواز می کنم."

صدایی پاسخ داد: تو پر باز می کنی و پرواز می کنی...اما من چه؟ من تا کی در شبنم هایم باید غرق شوم؟

صدا به دخترکی غمگین و کوچک می مانست.قاصدک گفت:تو کیستی؟ کجایی؟ از چه می گویی؟

دخترک گفت:کسی هستم که می دانم "بعد از من آسمان آبی ست...آبی مثل همیشه...آبی"

- تو مرا خواندی؟

-بله...

قاصدک لبخند زد و با مهربانی گفت: خوب من اینجا هستم...جایی که نمی دانم کجاست...بگو..به من ایمان داشته باش...من تو را تا آنسوی قصه...تا سرزمین یار خواهم برد.

-تو در قلب من هستی...به تو ایمان دارم قاصدک پاک.اما تا سرزمین یار من فاصله زیاد است.

-تو قلب بزرگی داری.باید خیلی مهربان باشی.دخترک سرزمین یار تو کجاست؟

-من خویش او را گم کردم...قاصدک؟

-بله؟

-تا اسمان هفتم چقدر راه است؟

-آسمان هفتم؟

 

ادامه دارد

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 21:56
قاصدک سردر گم...

در  آن برهوت مبهوت.

چشمانش را چند بار بر هم زد...خواب نبود،اما کاش...

گویی در آب راه می رفت...

همه جا صورتی بود...دیوارها همچون ابر

پنداشت شاید به دست باد تا غروب آسمان بالا رفته است...اما نه!

بالا و پایین همه یکدست مانند هم.

صدا زد:"آی باز کنید پنجره را" کسی خانه ندارد اینجا؟!

پاسخ شنید:"آی باز کنید پنجره را" کسی خانه ندارد اینجا؟!

صدا پژواک صدایش بود.

از هرسو راهی بی کران بود...گویی در مرکز آن هستی قرار گرفته بود.

همه جا از نور و عطر سرشار...اما نور تنها برایش چون تاریکی بود.

زانوهایش را در میان همان زمین و آسمان بغل کرد و سر بر زانوهایش گذاشت،خواست بخوابد تا شاید دوباره در بهشت زمینی اش بیدار شود.اما خوابش نبرد...کم کم ترسید...پرواز برایش دشوار بود...آرزو کرد تا کسی پیغامی داشته باشد.

آخر هرگاه کسی دلتنگ میشد و پیغامی داشت قاصدک در دستان او ظاهر می شد و پیغام را به سرو چمان میرساند.

...(ادامه دارد)

*قاصدک******

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 15:24
تا قبل از خوابش آسمان آبی بود...رود جاری بود

چشمانش پر از شادی...صورتش پر از لبخند

هوا نه گرم و نه سرد بود...آفتاب آرام بود

سر از برگ گل بلند کرد و منتظر بود مثل همیشه شبنم چشمانش را تر کند تا دنیایش با طراوت شود.

اما نه از شبنم خبری بود نه از برگ سبز نه از آسمان آبی نه از رود جاری!

جایی بود میان زمین و آسمان...کویر معلق!

قاصدک خواست پرواز کند اما بادی نبود تا زیر پرهایش را بگیرد...وای!نه...پری هم نبود.

قاصدک سر در گم...

 

(ادامه دارد)

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: داستان بلند 
چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 22:32

 

 

پسرک عاشق بود..گویا...

اما دخترک ایمان نداشت...از چشمانش خوانده بود,رنگ عاشقی نداشتند...صدایش نیز.

دو دل بود;عشق را ساده نمی توان گذر کرد...شاید بتوان گفت,دوست داشتن اما عشق...نه...

 

پسرک غمگین بود,اما که مبادا دخترک را برنجاند حرف را تکرار نکرد,تنها گاهی قاصدک ها می فرستاد بر دیوار باغ,تا که شاید خبری از حال دخترک بیاورد.

 

دخترک آزاد بود,بود!

                     اما حال...

                              دلش که نه,فکرش درگیر بود.

دو دلی...او را دوست داشت,اما,می ترسید.

پسرک عاشق بود,عاشق سایه ی آبی او...

                                                     نه خنده های شیرینش یا که چشمان رنگینش...

 

روز ها می گذشتند و هنوز دلش هوای بالا رفتن نردبان را داشت,دخترک نه هنوز,نیافت کسی را که در دوردست ها,واسطه ای باشد برای دیدار لبخند خداوند...اما...                                                        پسرک گمان می کرد که شاید دخترک باشد,او!

دخترک بازگشت و از نو,قاصدک ها را به ابرها می فرستادند...                                                        چند روزی گذشت و کارها تکرار گشت...                                                                                      اما پسرک گفت:من گمان می کنم یافته ام;پس دیگر لازم نیست,قاصدک بازی من!

دخترک قاصدکش را بر روی سینه گذارد,"اما من هنوز نیافته ام..." و دوید سویی و با اشک دل پروازش داد.

در دلش فکری کرد-که عاشق و معشوق هم را می یابند,این چه عشقی است که تنها یک عاشق دارد ومعشوق-عاشق نیست؟!-

 

پسرک هر روز ِ روزگار هرچه که داشت,از لبخندی مهربان تا نیمه ی باغ را به دخترک تقدیم می کرد,اما او همچنان می دانست که او عاشق نیست...

 

تا به امروز که در میان دو باغ,باغی ساخته اند از قاصدک,و در میان رزها و قاصدک هایشان مهربانند با هم,دوست دارند هم را,اما عاشق نیستند...!

 

قاصدک ...حرف آخر:

پر خواهم کشید از دیاری که رنگی از عشق نداشته باشد,می روم تا هر جا که شد,تا به جایی که سایه ای از عشق ببینم آنجا...تینا

 

 

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: باغ گل سرخ 
پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت 13:57
از چشمانش حرف هایی نمایان بود...دستانش لرزان بود

دخترک ترسی داشت

پسرک گفت:

-از پیچک عشق چیزی میدانی؟

-آری..

-زیباست...نه؟

-محشر است

سکوت

دخترک ادامه داد:می خواهی باز گویم؟

-اری...

-پیچک عشق گر دچارش شوی...تا به آخر در دامش پازنی...هیچ نتوانی از او آزاد شوی...به اوج می روی و در اوج میمیری...آن گاه دست خدا را در دست میگیری و...

" پسرک آنجا نبود...میشنید ..اما...

سکوت سنگینی بود...ابرها نا آرام...حال باریدن داشتند...

                                   ***

قسمت پنجم

پسرک باز گفت:

-تو عاشق هستی؟

-شاید..

-اگر کسی عاشقت باشد چه می کنی؟

-سوال عجیبیست...نمی دانم

-به او چه می گویی؟

-پاسخی ندارم...

صدای مادرش از سوی باغ آمد...جستجویش میکرد

-آمدم مادر!...باید بروم..از گل ها ممنونم...مواظبشان هستم.

-حرفی دارم..

-بگو!
-می گویم.ولی بی پاسخ برو.

-می شنوم...بگو

-راستش...من هم گرفتارش شدم...دام عشق مرا در خود کشید...(دخترک را آرام می نگریست)...باعثش تو بودی..پیچکم!چشمانت دلم را عاشق کرد...

گویا سنگینی سخنش از دوشش به دوش دخترک گذارده شد.

دخترک زود دوید...به باغچه ی خود رسید...گل ها را در خاک کرد...کمی آب نثار کرد.

                     ***

قسمت ششم

پسِ آن حال قاصدک نداشت...بوییدن گل ها بر دلش اثر نداشت...

              دگر پسرک را دوست نداشت.

 

روزها گذشتند و روزی قاصدکی آمد و روی گونه اش نشست.آن را روی گوش خود گذاشت...خبری خواند برایش...

  پسرک گفته بود:مرا تنها مگذار.حرف دلم را گفتم.اکنون عذر می خواهم...

اما دخترک می دانست که هم بازی هایش را همین پسرک ها از او دور کرده اند...چشم بستند و دل سپردند.

به او اعتماد نداشت.حرف دلش را باور نداشت....او را نیز ترک گفت..در تنهایی خود با قاصدکش راز گفت...

 

ادامه دارد

                             

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: باغ گل سرخ 
جمعه 5 مرداد1386 ساعت 12:29
روزها سپری می شد و آن ها به باغ هم می رفتند و در میان گل های رنگی بازی می کردند...

همه چیز خوب بود

                        آرام

                           پاک

                              سفید...

نوبت پسرک بود تا میزبان باشد;روز عجیبی بود,در دل دخترک غوغایی بود,ترسی داشت...

صدای چهچه گنجشک ها خاموش شده بود,سکوتی سیاه همه جا سایه انداخته بود...

دخترک رفت,کمی منتظر ماند ولی اینبار خبری از پسرک نبود,از پشت سرش صدایی شنید:

-سلام

دخترک برگشت...گل های رزِ در دست پسرک صورتش را پوشانیده بود

-برای توست!
-من؟!
-بله

-برای چه؟

-می گویم

-اما...من گل ها را برای دو روزِ گلدان دوست ندارم,در ریشه و خاک زیباترند.

پسرک لبخند زد و گفت:اشکال ندارد;در باغچه ی کوچک خود بکارشان.

دخترک خندید مثل مهتاب و گل ها را گرفت;بوییدشان,اوج گرفت.

پسرک خوش حال بود و در دلش غوغایی بود...

ادامه دارد

قاصدک

      

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: باغ گل سرخ 
دوشنبه 1 مرداد1386 ساعت 17:1

دخترک گوشه ی لبش را گزید...

و پسرک معصوم خندید و سرش را پایین گرفت...به قاصدک در دستش چشم دوخت.

دخترک زیر لب گفت:باید بروم

و آرام پایین رفت...پسرک هیچ نگفت.

روزها گذشت

در باغ گل سرخ گل ها می شکفتند...پروانه ها پر می زدند...نسیم گذر می کرد و دو کودک متوجه گذر روزگار نبودند.

باز شنید:

-تو هم قاصدک بازی بلدی؟

دخترک آرام گفت:بله..

-می آیی هم بازی شویم؟

شک داشت...دوست داشت اما می ترسید.

-نمیدانم

-چرا؟

جوابی نداشت...مکث کرد و گفت:فقط کمی

-باشه..پس به باغ ما بیا

دخترک از نردبان بالا رفت,باغ آن ها هم زیبا بود;پسرک دستانش را گرفت و آرام او را به آن طرف دیوار برد...

باهم یک قاصدک پیدا کردند و شروع به بازی کردند.

همه چیز خوب بود و خداوند به رویشان لبخند می زد و گرمای آفتابش صورت آن دو را بوسه می زد.

ادامه دارد...


در این داستان از نماد های زیادی استفاده شده هم چنین اکثر قسمت های اون بر اساس واقعیته که در نمادها جای داده شده:

قاصدک:نماد خبر رسان

قاصدک بازی:دو کودک با قاصدک بازی می خواهند گم شده ی خودشون رو پیدا کنند.

نردبان:منظور معشوق یا وسیله ای برای بالا رفتن و جدا شدن از تعلقات مادی و دنیوی و رسیدن به خداوند.

باغ گل سرخ:زیبایی های دنیا(نشانه ی امید...هنوز در میان بدی ها می توان خوبی را یافت)

دیوار:فاصله ی میان آدم ها و در اینجا فاصله ی میان دو کودک

پیچک:گیاه عَشَقِه که در اینجا منظور عشقه

و نردبان به دیواری که پیچک رو ی آن است تکیه داده شده:چون باعشق می توان اوج گرفت و فاصله ها را کم کرد.

کودک:معصومیت...

فعلا همین...

 

قاصدک

 

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: باغ گل سرخ 
جمعه 22 تیر1386 ساعت 12:27
دخترک آرام در باغ گل سرخشان قاصدک بازی می کرد که صدایی آز آن سوی دیوار شنید.صدای خنده های پاک کودکی بود مانند او...گویا او هم قاصدک بازی می کرد.

دخترک تنها بود...سنگ صبور همه بود و کسی سنگ صبورش نبود.

می خواست از تردبان بالا رود و به کودک سلام کند که شنید:

-تو هم قاصدک بازی بلدی؟

فکر کرد اشتباه شنیده اما,صدا,صدای همان کودک بود.

از میان گل های شبنم خورده به سوی دیوار پیچک خورده رفت...

شک داشت.هنوز نمی دانست که آن طرف دیوار کیست,دخترکی است یا پسرک.به دلش جرات داد,چرا که تنها دختر ها با قاصدک ها بازی می کردند و پسر ها با سنگ!
از نردبان بالا رفت.کودک هم بالا آمد,هم را دیدند در تعجب ماندند...

کودک آنور دیوار پسری بود به معصومیت چشمان دخترک...

این داستان ادامه دارد..."قاصدک"

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: باغ گل سرخ 
سه شنبه 12 تیر1386 ساعت 11:1
به کجا می رویم آن هنگام که بهم می رسیم؟

جسممان در پیش هم

اما

روحمان را به جای دیگر پرواز داده ایم

پیش از اینکه

جسممان در کنار هم باشد

این روحمان است

که همراهیمان می کند

از این پله ی اول

به

آینده ها اوج می گیریم

تا که شاید

در آن دور دست ها

که همین نزدیکیست

دست هم را بگیریم

و

آنگاه که لبریز از عشق شدیم

با نگاه خداوند سیراب شویم!

 

قاصدک...۹/۴/۱۳۸۶...۱:۳۰ نیمه شب

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 1 تیر1386 ساعت 23:33
کاش بود کسی که در این ظلمت تنهایی دل می شد هم نفسی.

می خواندیم با هم از یاد ها,می شنیدیم غم ها...

شاید اگر او این جا بود,شانه اش تکیه گاهی می شد...که غم ها را به نسیم فراموشی خود بسپارم.

اگر او این جا بود,برایش شعری می خواندم...

چه شب غمگینی است...همه جز یاد او خاموشند...

                                          و این قاصدک تنهایی می خواند ترا...

قاصدک...۳۱/۳/۱۳۸۶

پ.ن:طبق معمول پاکنویس نشده

 

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 13 خرداد1386 ساعت 16:34
به تنهایی خود نگریستم

به حال خود بارها گریستم

اما...

اما نفهمیدم که کسی در آن سوی جهان از من تنها/تنها تر است...همدمش رب العالم است...

کاش به جای سپردن زندگی ام به کتاب تقدیر

به کلام خدا میسپردم این جان

و تنهایی خود را به یادش خالی می کردم.

در آن سوی جهان

کسی هست که در میان دود و غبار می تابد

و هنوز گردی بر روی قلبش ننشسته است.

نیکو تر است حال خود را دگرگون کنم...که من خاموش در میان نورم و خود خاموش و غبار آلود.

ای قاصدکم از خوبی برایم بخوان و این گردها باشد همسفرت تا به جایی بری که عشق ندانند چیست!

قاصدک(تینا)...۱۳/۲/۸۶

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت 12:57
غرق در افکارم بودم که با نسیمی از پنجره ی اتاقم روی میزم قرار گرفت.نگاهم و به سقف دوختم...چند وقتی بود که سراغ قلمم نرفته بودم...

کمی بالا و پایین رفت و روی سر قلم فرود اومد.

انگار می خواست بهم بگه بیا و بنویس...

دودل بودم...غم و غصه حسی واسه نوشتن نذاشته بود...بالاخرا بلند شدم و سر میز رفتم.

قاصدک رو کنار گذاشتم و قلم و تو دستم گرفتم...ولی نمی دونستم چی باید بنویسم...از کجا بنویسم!
سفیدی قاصدک منو یاد سادگی و صداقت و صفا انداخت...یاد یه دوست..پس نوشتم:

خوش خبر باشی ای نسیم شمال                 که بما میرسد زمان وصال

قصه العشق لا انفصام لها                             فصمت ها هنا لسان القال

....

قاصدک(تینا) ۷/۳/۱۳۸۶

TinyPic image

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: