تبليغاتX
راز قلم
دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت 8:40

الله

 

خب ... کمال تشکر رو از همه برو بچه ها نویسنده دارم که اینقدر با هیجان و علاقه مندی کار بلوگ رو ادامه می دن ... خلاصه که کلی ممنون !!!

 

در نظر دارم یه سری فعالیت جدید رو شروع کنیم  که به جز گرم تر شدن فضای بلوگ حالت سرگرمی ادبی هم داشته باشه   ... ایده های شما هم خیلی مهمه  ... چیزی به ذهنتون می رسه بگید.

 

در کنار این ها هنوز هم منتظر نویسنده های جدید هستیم و به زودی مثل دفعه پیش یه سری نویسنده جدید جذب می کنیم.

 

رامین خاکزاد ..... مدیر موقت بلاگ

پ.ن: از بابت این همه تاخیر تو شروع کار بلاگ شرمندم ولی وقتم پر بود نمی تونستم رسیدگی کنم.

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: اطلاعیه 
سه شنبه 9 مهر1387 ساعت 16:41
الله

سلام ...

فعلا به مدت یک ماه این بلاگ برای عضو گیری و بهبود کیفی تعطیل می باشد ...

در صورت تمایل به همکاری می توانید به من میل بزنید   last_jeneral_1989@yahoo.com

تا بعد ...

 

رامین خاکزاد ..... مدیر وبلاگ

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: اطلاعیه 
دوشنبه 28 مرداد1387 ساعت 23:38

الله

اندر نبودن ... بودن

 

اسیرم به بند دل دادگی،

در زندان خویش بر باد دادگی ...

اسیرم من ... اسیر در عاشقی.

 

آن بی یار عاشقم ...

دل را چه کس دادم ... نمی دانم.

از یاد یار ندیده پر ز خاطره ...

خاطراتم شد آن روز های بی خاطره.

 

به بند دادم دل مرده خویش دگر باره ...

رهانیدم جان مانده بر دست را به یکباره.

آتش عشق به جان خویش کشیدم ...

به سرمایش چه کم اندیشه ام.

 

من ندیدم یاری و یادی و یاری ...

من ندیدم مو و سر و پایی ...

دل خوش با دریا یکی پیمان دادم،

تا که جانی بر بدن دارم ...

عاشق به خویش شیوه دارم.

 

کاشتم دانه دل را در دریای عاشقی ...

حال من چشم انتظار بارم.

ندارد دخرت بی کسی مرا باری،

من به دنبال هوا و بادم.

 

هرچند باشد آن باد ...

نیابد مرا سویی و راهی و کند بیداد ...

خوشم تنها که روحم، به او عشقش را داد.

 

یاری به ما دستی نداد ...

یارمان با ما رویی ننماند.

رخش هرگز ندیدم و همیشه می رفت.

به هرکجا رفت، دل ما نیز با او رفت.

 

بی دل گشتیم و گشتیم ما به دنبال خویش،

خویش را غرق در عاشقی دیدیم در خویش.

دیدیم که نیست درمان نامی و یادی ز خویش،

به وادی عاشقی رفتیم ما با همین پای خویش.

 

هرچند ندیدم هرگز آن یار شیرین ...

در گردش این همه سالیان دیرین ...

نکردم دادی راست از سر بی کسی،

نکردم به آنی جرات از بر سرکشی.

 

دیر زمانیست که دل داده ام،

تنها مانده ام ...

تنها یک چیز خواسته ام،

دعا نیز خوانده ام.

و اندر نبودش ... تنها بودش را خواسته ام.

 

نخواستم با من که باشد ...

کم به من بی چیز باشد ...

باشد در کنارم،

در کشم باشد ...

هر کجا که هستم،

در یاد من باشد ...

 

به روز و شب سرش بر شانه ام کند ...

دل و دستم بگیرد، هوایم مهیا کند...

ز لب خویش بوسه ها روانم کند ...

 

 

نخواستم تا ببینم ...

رویش در آسمان دل هر شبانگاهی چو ماه .

نخواستم تا بنشینم ...

کنارش دقایق را چو ساعت ها زیر نور ماه.

 

بودش برایم شد همه کافی ...

همه عالم خاموش را می دهم من یاری،

تا باشد و ... باشد تنها باقی.

 

رامین خاکزاد ..... خاموش

6:8 ب.ظ یک شنبه 20/05/1386

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 20:29

 

tak derakhte sahra

الله

پروانه صحرا

 

کیستش این خاموش تک درخته مرده ؟

بی جان تنش به بیابان تنهایی خفته ؟

 

چه گوید تنها درش خلوت ؟

چیست این سرد آتش درش رخوت ؟

 

صدای سکوت و ماتمش پر،

به صحرا هرجاست ...

نغمه خاموش.

گوش و چشم صحرا ناشناس است،

کر و خاموش.

 

چه کس گوید،

ندارد جانی ... سختِ صحرا درخت ؟

جان صحرا به دل دارد ...

سرما شب های این غم دریا درخت.

 

چیست این آبی همه نور بر سرش ؟

که تنها سیه جامه شان ماندست برش !

 

روز به آتش می زند جان خویش ...

سرود دل دادگی.

شب به یخ می زند،

همه آن مانده حرف سادگی.

 

همیشه صحرایش روزگار،

نیارد دگر بی وفای برگ او ...

می شود چه افگار تن سخت او،

با هر دمی ... به هر آرزو.

 

می شود دید،

آن سایه داریش روزگار.

می زند پر چین صورتش ...

این غم نامه مهر اعتبار.

 

نیستش آن،

پر نشاط برگ سبز در برش.

بهار هم شود یک روز ...

باشد باز کویرش !

 

تک درخت صحراست را آیین پروانه،

خاموشیستش ته و ...

دل و ...

جان،

آماده .....

 

پایان

رامین خاکزاد ..... خاموش

12:24 ب.ظ   20/1/1386

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
سه شنبه 13 فروردین1387 ساعت 1:23

الله

دوست دارم ...

دوست دارم تا بنوازم خاموش، صدای پر احساست سکوت که نمی آید هیچ ساز را توان صدای دوست ... دوست دارم صدای گرمت تا که بشنوم دست در دست من با من به من می خندی و من با تو هستم ... دوست دارم رها باشم ... دوست دارم رها باشیم ... با هم تا عمق حقیقت وجود ... تا دنیای سفید قصه های پر شور ... دوست دارم از نردبان نامرئی بهشت مان به بالا برویم، تا همان درخت روز سقوط ... دوست دارم تا در عمق نگاه هایم به تو، نگاه هایت به من، نگاه هایمان به هم به دریای عشقت پا بگذارم، با پاهای برهنه و آهسته، بر روی دریای اشک شوق پا گذارم ... تا آخر آب ها با هم از روی آبی بی انتها رد شویم، برویم و طوفان عظم شویم. برویم و برسیم به انتهای جاده های دور روی آب ها، بشویم مرغان دریای دلداده ها ... دوست دارم تا در روح تو باشم تا در روح من باشی ... دوست دارم از کنار آبشار های پر حباب کوه های همیشه استوار رویایمان تو را به آرامش ببرم، و نسیم خنک قطره قطره ی آب آبشاران را بر روی گونه هایت حس کنم ... دوست دارم تا دستم به دستت حلقه کنم ... جان بی تو نداشته ام را فدایت کنم ... دوست دارم تا پر نسیم سرد شب پر ستاره ام را تنها با تو تا سحر به در کنم ... تنها تورا هدیه اش آن پر برق آسمانم کنم ... دوست دارم تا حس گرمای تنت قلب من باشد ... دوست دارم تا قلبم در سینه ات باشد ... دوست دارم در سینه ات باشد عشقم، خودت ... و در امان راز سینه تو با خود همراهم باشی ... هم پیمان من، هم رویایم باشی ... دوست دارم ... تا رنگ سبز دشتم را به دست تو دهم ... تا همه سرخ از سرخ گلت کنی این بی بها دشت تنها سبز من. دوست دارم تا همه خورشید خود در چشمانت قرار دهم تا از چشمانت بر من نور بتابی ... دوست دارم تا خاک خود با تو بر باد دهم ... از نام و نشان ها تنها نام تو را پیش خود نگاه دارم ... دوست دارم ... تا تو را تا ساحل عشقت به سنگین پارو ها به سر کنم ... و تو این کوچک قایقم به آب مکنی ... دوست دارم ... تا تو من باشی و من تو ... دوست دارم من و تو نباشد .... فقط و فقط یکی باشد و آن، ما باشد. دوست دارم تا تنها همین بی منتها دوستی باشدمان و دیگر هیچ ... که حرفی دیگرم ز این بیش نیست ، که تنها ... دوستت دارم ...

04:14 صبح ... 20/12/1386

رامین خاکزاد ..... خاموش

برای یک دوست

 

http://blog.360.yahoo.com/blog-YrQOrHA9erVQ5o7tbO14KsJW242iCS9NWw--?cq=1

   

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: قطعه ادبی 
جمعه 12 بهمن1386 ساعت 12:56

 

 

الله

آسمان هم می گرید 

سرد باد های پاییز،

لبریزند ترس های تردید ...

ریزش راست برگ های دل غمگین،

 

پاییز جان آمده ... تنهایی.

دست های شب ترس ...

پاره کرده روز بی درد سایه را ...

 

ابر سیاه ، برگ زرد،

ناله خورشید بی درد ...

صدای فریاد عالم است !

رنگ خون غروب ... درونم.

 

می بارد اشکی، خونی ...

صورت را چراغ بی طاقت شدست.

می زند دلنشین سرمایش سیلی ...

بر این سرد روی صورت باز.

 

آسمان خاموش، دل می گیرد ...

ز این هم سرما ... سنگ دلش غم می گیرد،

تن ابر ز برق غمش آتش می گیرد ...

سیاه ابر تن ناله عاشقی سر ام می دهد !

ز دردم آسمان سر فریاد می دهد.

 

و دنیا دنیا این است ...

و دنیا دنیای این غم-فریاد است ...

و برق غم دنیا دنیا را پر می کند.

 

سکوت، سکوت، سکوت ...

و بغض های سکوت می شکند ...

 

سیاه لباس خورشید را تن می کند،

وزیدن باد سرد را آغاز ...

ابر غم خود را رها ...

 

خاموش ابر و آسمان،

پر خون نغمه می سازند و می دارند پیشش

 

و قطره ... قطره ... قطره ...

و آسمان هم می گرید،

 

و این روز غم ... من خوش به غم،

می روم به باران زیر ...

خود، تنها و تو با من نیستی ...

و آسمان هم می گرید.

رامین خاکزاد ..... خاموش

جمعه 12/11/1386  .  11:59 صبح

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
پنجشنبه 13 دی1386 ساعت 23:18

الله

سپيد روشن، ياد من !

سپيد بود روي رخ يار من ...

دل روشن بود ز خيال خام من.

 

گردش روز ها كرد مرا اين چنين ...

گرش عشق بودست اين چنين.

 

دل به زير سايه لايه ها خون مي فشاند.

راز دل در ناله شب ها، روي مي نمايد.

 

مي شود دل خون من باز سرخ بي نور.

كه روزگار سردم مي رسد باز ز دور ...

 

دور نور دل، درونم گهي سو سو زند ...

سو سوي پوچ اميد ز ام برون زند.

 

بوي تلخ عشق مي كند شيرينم باز.

كه روشن خاموشي ام ماندست يك راز.

 

راز دل-درون از يار شيرين پر است ...

ياد قلب-خموش از يار ديرين در است.

 

رامين خاكزاد ..... خاموش

2:16 سه شنبه 4/10/1386

 

قراره به زودي (بعداز كنكور:دی ) يه شعر سنتي بشه .. حالا فعلا نظرتون درباره آهنگش چيه ؟ راستي اونجا كه تو بيت آخر بين دو كلمه - گذاشتم بايد دو تا كلمه رو با هم بخونين. نظر نداده پنجره رو نبندي ها ...

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر سنتی 
یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 10:50

الله

سياه آخر

 

خاموشي بود قبل ما را.

 

شروعي از هيچ آمدم.

ز شروع سياه آغاز،

باز چشم كردم،

كوچكي دنيايم سفيد شد.

 

كوچك دنيايم بگذشت...

بگذشت كوچكي را سفيدي دروغ.

 

چشم باز كردم.

دنيا سياه بود...

جنگ ما زندگي،

دانستم.

 

در جنگ،

يك زندگي ... يك ها آدم،

يك دنيا در برابر من.

و اين آخرين جنگ عالم.

 

جنگ آخر ندارد،

مر ما ها به تنها ...

 

خاموشيست بعد ما را.

پايان.

رامين خاكزاد ..... خاموش

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 4 شهریور1386 ساعت 3:18

الله

برزخ هيبت سنگی

سیاهی، هر سمت را بنگری سیاهیست. دنیای بی پایان غم دور تا دور رنگ هاي روز روشن را گرفته، همه را در چنگ هاي بي روح خود خفه می کند. روشنایی ها همه مرده اند. تنها کور سوی امید و نور نیز دارد می رود، صورت سفيد و زيبا از او روي برگرداند. دست آويزانش را رها كرد. سفيدي از او فاصله مي گرفت، آخرين كور سوي اميد. در میان بیابان یخ زده چون دریای مرده ای تنها ماند. هیبت سرد و سیاه بر صندلی سايه ها نشسته و انتظار می کشد، گویي در این دنیای تاریک انتهایی نیست. شاید مرگ هم مرده...

میز ترک خورده مرگ بالا تنه هیبت سنگین را به زیر دوش هاي خسته خود گرفته، از سنگینی گویی فریاد می زند. سفيدي ها محو شدند. دستي بالا، درخششي نقره اي ... فرودي برنده، درد ها از هر سو. و سرانجامي مي رسيد، قطرات... داغ، مرگ آلود ...

قطرات به همراه ابر بارنده شان به بالا رفتند، سرشار از ترس، درد و غم. اوج سياهي را تا بالا در نورديد، انگشتاني نا اميد، نا اميد. مشتي گره كرده، خشم و زهر. دوري. مشتي از تنهايي. فرود بود ... فرودي با صداي تنهايي، فرودي با آواز غم. فرودي با روحي پاره.

از لبه میز قطرات سیاه به نوبت به پایین می چکيدند. قطرات داغ چون دانه های برف می باریدند. انگار می دانستند در کدامین دنیایند. روی میز قطرات مرده چون دریاچه ای از مرگ به دور هم جمع شده اند، فرو رفتگي روی میز تا عمق مشتی از درد فرود آمده در جسم سردش پایین رفته بود، قطرات از کنار دست پاره به بیرون می ریزند، غلیظ ، داغ... داغ چون آتشی که خاکستر می شد، قطراتی که جان می دهند، یخ می زنند و روح سوخته را ذره ذره در برزخ یخ زده سکوت دنیا هاي تاريك تنهايي خفه می کنند.

پیشانی اميدي مرده بر میز فرو افتاد، چشمان درخشانی در تاریکی به دنبال نور می گشتند، دشت سیاه، سکوت سرد، رنج مرگ، درد داغ، روح پاک ... برزخ، و هیچ نیست ... تنها انتظار ... گويي مرگ نيز مرده بود ... تنها انتظار ...

بلندای هیبتی چون کوه به زیر سایه های سکوت گم شده. سایه های سیاه شعله سر می دهند، جسم بی یاور می سوزد، سرما نفوذ می کند ... ! از هر سو، به هر سمت... و سرماي مرگ آور دل را پاره مي كند، دگر برگشتي نيست. سفيدي ها براي هميشه رفته اند، تا ابد.

قدي به بلنداي آسمان ها بدين جا به سان سايه اي پست است. ميز فرسوده در زير بار گناه دل به درد آمده ترك هايش از ترس اين گناه بزرگ هويدا مي شوند، موچ پاره مي لرزد... ضعيف تر ... ضعيف تر. لرزش ها يكي پس از هر يك ز ديگري بي صدا تر، ضعيف تر. و خنجر نقره اي از فرياد جنون سر ريز شده ... قطرات مرده را به لبانش مي چشد، گرم اند. و داغ.

همه سردي ها از آتش مرگ سايه ها به درون رگ ها مي پيچد. سرما مي خزيد، چون ماري سياه و شوم. مقصد مرز هاي گناه است، مقصد مار شوم شهر سياهدلان عشق است؛ نوري كه بايد گزيده شود. مقصد روز گناه نابخشودني است ... نابخشودني ترين گناه. نا بخشودني ...

آتش سرما به درون شعله مي كشيد. قطرات گرم يكي پس ز ديگري به دنياي يخي مي پيوندند. سردي ها ره خود را مي پيمايند. سرما هر چيز از وجود را كه حيات دارد به خاموشي دنياي اطراف خود مي ميراند. سردي ها به پيش مي روند. مشت شكست خورده در روي ميز كثيف سرنوشت به زير كشيده مي شود، لرزش ها مي ميرند، زمان برزخ سايه ها به پايانش رسيده ... !

 مشت سنگي به جاي خويش خشك مي ماند. مرگ در راه است، مرگ. هيبت عظيم آسمان ها سنگي مي شود. مقصد قلب است ... گناه نا بخشودني نا بخشوديست. سرما ... سرما ... گناه كار در قفس سنگ ها مانده، از درد تپشي حزن انگيز دارد.

ديوارهاي گناهكار سرخ به لرزه در مي آيند. زندان سنگي مرگ به دورش شكل گرفته. برزخ هيبت سنگي به انتها رسيده، جهنم از دور هاي درون صدايش مي زند، جهنم. حال آتش در اينجاست، درون اين جسم سنگي. جهنم حال همين اينجاست.

قفس سنگي، و آتش. در اين قفس آتشي بر پاست!

گناه كار بايد بسوزد، تا ابد ... ابد. و بيشتر از آن ...

درون هيبت خاموش قفسيست ... در آتش. و گناه هايش در آن مي سوزند، تا ابد. و بيشتر از آن ... بيشتر از آن ... و باز نيز بيشتر ...

 

رامين خاكزاد ..... خاموش

چهار شنبه 17/5/1386، 3:11 بامداد

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت 18:17

الله

با عرض سلام خدمت همه بينندگان و نويسندگان قبلي وبلاگ و ...

پيرو تصميمات جديد براي بالاتر بردن سطح ادبي وبلاگ و تشكيل يك انجمن حرفه اي از نويسندگان جوان و يا حتي با تجربه به اطلاع مي رساند كه همه فعاليت هاي وبلاگ تا ابتداي ماه آينده تعطيل شده و در طول اين مدت وبلاگ اقدام به انتخاب نويسندگان منتخب مي كند. همه علاقه مندان و نويسندگان قبلي در صورت داشتن تمايل به همكاري با اين وبلاگ مي توانند دو عدد نمونه كار را از ميان آثار برگذيده خودشان براي ما بفرستند تا در صورت داشتن سطح ادبي لازم به عضويت در جمع نويسندگان وبلاگ در آيند.

آثار خود را تا روز 25 همين ماه به ميل rasool13hp@yahoo.com ارسال نمايند.

با تشكر ..... مديريت وبلاگ

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: اطلاعیه 
سه شنبه 2 مرداد1386 ساعت 22:31

الله

سلام برو بچ... آقايان و خانم هاي محترم يه چند تا نكته را مي خواهم مطرح كنم.

 

۱. مدیریت وبلاگ: عزیز جان ها از این به بعد جناب آقای رسول جانم که در واقع بلوگ رو راه اندازی کرد بعد از طی مراحل مربوط به کنکور و هزار تا کوفت دیگه شبیه این به جمع ما باز خواهند گشت و مدریت رو من خدمت خودشون می سپرم. بعد این که رسوول اومد دیگه مدیر اول وبلاگ اونه و من هم درواقع بعد از اون قرار دارم هر چند که تمام اختیارت رو دارم. فقط این رو بدونید که رسول جان در بدو ورود تصمیم به تغییرات مهمی تو وبلاگ داره که خودش انشاالله به خدمتتون می رسونه.

۲. داستان ها: كسايي كه داستان هاي بالاي ۱۰ قسمت يا به عبارتي بيشتر از ۱۰ – ۱۵ صفحه اي رو توي بلوگ مي گذارند براي اين كه دستيابي به قسمت هاي داستانشون آسون تر و در ضمن نشانه اي از كار ارزشمندشون توي بلاگ باشه يك موضوع كاري جديد (مثلا: شرك چهار) رو با نام داستانشون تشكيل بدن و داستان ها شون رو توي اون موضوع قرار بدن.

مثلا من يك داستان بلند و ۱۵ قسمتي دارم، به جاي اين كه برم بگذارمش توي قسمت داستان هاي بلند ور مي دارم براش يك قالب كاري به اسم خود داستان مي سازم تا قسمت هاي داستانم رو كه آپ مي كنم در هنگام پست كه مي پرسه مرتبط به موضوع ...... به جاي داستان بلند يا ... اسم خود داستان رو انتخاب  كنم. سعيد جان و تينا جان لطفا اگه داستان هاتون بيشتر از ۱۵ صفحه هستش اين كار رو بكنيد.

۳. فونت نوشتاري: عزيزان لطفا همه فونتشون رو هماهنگ انتخاب كنن و به صورت استاندارد متن عاديشون رو با فونت تاهوما و با اندازه ۱۲يا ۱۴بنويسن .. رنگ بنديش ديگه مهم نيست اما لطفا اين فونت و اندازه رو تا حد ممکنه رعايت كنيد.

۴. سند تو آل: عزيزان ... باسه باره ده هزارم مي گم ... هركي آپ مي كنه همه تون لينگ رو با عنوان پست آپ شده باسه همه و همه و همه ي ليستتون سند تو آل كنين .. حتي باسه خود من. ... بازم بگم ؟؟؟ اين ده هزار بار. اشكم رو در آورديد.

 

4. پست موقت: عزيز جان ها باسه بار سوم مي گم ... وقتي يك نوشته تو پست موقته روش چيزي آپ نكنيد ... اين كار شما زير پا گذاشتن نوبت بقيست !  لذا خواهشمندم وقتي مي خواهيد دكمه " پست مطلب جديد " رو بزنيد سه سانتي متر پاين تر رو يك نگاه بكنيد ببينيد مطلبي هست كه پست موقت باشه يا نه ... اگه بود شما هم بايد پست موقت كنيد و نگران هم نباشيد چون خودم در اولين فرصت بعد از تكميل نظرات پست قبلي مطلب شما رو آپ مي كنم. اگه باز هم عزيز جان ها روي مطلب بقيه چيزي آپ كنن با اجازه خودم اون مطلب رو از حالت نمايش مي گذارم تو پست موقت و مطلبي كه تو نوبت بوده رو آپ مي كنم.

رامین خاکزاد ..... خاموش

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: اطلاعیه 
سه شنبه 2 مرداد1386 ساعت 22:27

"بدون عنوان"

نگاهها متفاوت است و مشترک.مشترک است و متفاوت.و هیچ کدامشان متشابه هم نیستند.

تفاوت دارند از آنجا که نحوهُ اشتراکشان یکی نیست. اشتراکشان از آنجاست که همه می خواهند نگاه کنند.

بیایید در اشتراکاتمان وحدت ایجاد کنیم. همه نگاه کنیم به نزدیک ترین چیزی که باید به آن نگاه کنیم:

«به یک سنگ قبر»

وحدت اشتراکات محبت می آفریند حتی اگر هر اشتراکی که از یک نگاه است پر از تفاوت باشد.

تفاؤوات را بر اشتراکاتمان می افزاییم تا محبهایمان گاهی خیس باشند. مثل آسمانی آفتابی که باران هم میباراند.

***

نزدیک ترین منظر برای یک نگاه که بشود از آن حرف زد: «سنگ قبر»

آنجا چه خبر است که هر کسی را به طریقی در آن می خوابانند. وسط یک گودال خاک با تابوت، با پارچه ای سفید وسط همان گودال، یا حتی سوخته شده میان آبهای یک دریاو... آنجا چه خبر است ؟!

***

جایی خواندم همه ما پوچیم. فرقمان این است که پوچی هر کداممان حدی دارد.

من چقدر پوچم؟

من به اندازه یک عشق نداشته پوچم. حد پوچی من همین نداشتن است. که هیچ وقت نداشته اَ مَش و همیشه هم گریسته ام. ؟«....»

***

سردی یک حوض آب پر از یخ را زیر گرمای خورشید ِ به جوش آمده تحمل کردن می شود شاید عشق.

نيلو احمدي

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: قطعه ادبی 
سه شنبه 26 تیر1386 ساعت 20:0

الله

اشك و آتش

باد و طوفان ...

برف است و بوران ...

آتش ...

برق آسمان مي بارد ...

همه دنيا در برابرم،

آسمان مي كوبدم مرا.

 

ايستاده در آتش،

روم راه را بر آب درياي خون...

 

خسته، بر صورت آتش است و آب و خون،

زخم ها شكفته مي جوشند...

خون ... مي بارد.

 

صبر

آن جا كه از بر سرما روح ها يخ زنند،

آتش را هم سوزانم

 

صبر

ابر سياه سايه، سايه بر سرم فكنده،

ديوار هاي دل سنگيست بر هر سو نگرم،

همه دنياي در برابرم ...

كشند طناب ها را  ...

افكنده به زير دار و راه روم پيوسته...

دار مرگ حتي ... ندارد آتشم خاموش.

 

موج دريا كشتي بشكند بر درياي من ...

طوفان صحرا بندد سد شني بر ره من ...

مي پيچد ساقه ي پيچك درد در تنم ...

دود سفير سرزمين سردي ها در سرم ...

قلبم ...

 

اشك.

تا ابد،

تا هستم،

تا هست شقايقي ...

خواهم ايستاد،

به خاموشي ام روزي خواهم رسيد ...

كه هستم،

جاده تنهايي اشك و آتش ...

 

رامين خاكزاد ..... خاموش

دو شنبه 25/4/1386، 5:34 ب ظ

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
پنجشنبه 21 تیر1386 ساعت 14:53
سلام برو بچ

من یک چیزی رو یادم رفت خدمتتون بگم.

ما این جا ۷ ۸ تا نویسنده ایم. لذا باسه این که نوبت رعایت شه هر کسی می تونه مطلبش رو ثبت موقت کنه تا بره تو نوبت و هر وقت که آخرین نوشته دارای نظر های لازمه شد من یا خودش می تونه که مطلبش رو آپ کنه و تیک ثبت موقت رو برداره. پس موقع آپ کردن دقت کنین که قبل از شما کسی تو نوبت نباشه

از همکاریتون پیشاپیش ممنونم ... رامین خاکزاد

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: اطلاعیه 
یکشنبه 17 تیر1386 ساعت 21:51
 

ماه دست تکان می داد.

خورشید غروب می کرد.

من اشک می ریختم.

تو،

فقط می رفتی

 

نیلوفر احمدی

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه 17 تیر1386 ساعت 21:50
 

ای داد مرده من

برخیز

و سنگی به شیشه بکوب

تا مچم را با آن

پاره کنم

و

فریاد بزنم.

 

نیلوفر  احمدی

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
شنبه 16 تیر1386 ساعت 21:16

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و اکنون، نمی دانم ...

 

و اکنون، نمی دانم ... همه چیز برایم سخت است. حتی تفکر، نمی توانم تحرک کنم یا به درستی صحبت کنم، دیدن و شنیدن برایم سخت است، درست نمی شنوم، همه چیز در برابرم تار و بی معنی است. دنیایم از هم می پاشد. همان دنیایی که من را در چنگ خود گرفته و نمی رهاند. این دنیای تاریک و سرد من است که تکه تکه های بدنم در آن از هم باز می شود. در آن عقل محکوم شده و به زیر سوال می رود ! قلب از او سوال می کند ... می گوید:

 

- تو اکنون باید بتوانی درست را انتخاب کنی، چرا باز مانده ای ؟ تو اکنون امر و خاسته مرا چرا اجرا نمی توانی بکنی ؟ مگر جز این است که من یکه تاز عرصه زندگی تو ام ؟ مگر جز من کس دیگری هم می تواند تو را به زانو در آورد ؟ جز من هیچ نمی تواند تو را وادار کند. آن که تو را به زیر می کشد و برده دستان سرخ خود می کند من هستم. پس زنجیر های اطرافت را پاره کن. اینجا و در این سرزمین این من هستم که تو را امر می کنم !

 

در این هنگام است که عقل به سخن در می آید. عقل با دردی که از تمام وجودش می بارد و با صدایی وامانده و گرفته به قلب چنین پاسخ می گوید:

 

- آری ... آری تو هستی که فرمانت امر مرا به زیر سوال می برد. تنها تو قادر به قلبه بر وجود من هستی. اما من هستم که درست و نادرست امر تو را می فهمم، تنها من هستم که می دانم در تو چه می گذرد.

 

قلب خشمگین می شود، ... به زحمت خود را نگه می دارد در حالی که رنگ رخسارش تیره می شود، سیاه می شود، مثل یک تکه سنگ سخت و بی جان، با عصبانیت و فریاد می گوید:

 

- درست است، تنها تو هستی که می فهمی و می دانی ... ، اما من هستم که تو را دستور می دهم پس مطیع باش، آنچه می خواهم عمل کن.

 

عقل با همان صدای درمانده و این بار با زجر می گوید:

 

- می دانم که تاب تحمل در برابر دستور تو را ندارم اما درکش برایم ممکن نیست، همیشه می دانستم که تو چه چیز را به چه منظور خاسته ای و یا چرا چیزی را که با راستی در یک سو نبوده پذیرفتی و یا نفع خود را بر دیگران از دست داده ای، اما ... این قابل درک نیست. این احساس تو را نمی توانم بفهمم، برای همین است که درمانده شده ام. حال که این حس غریب را نمی فهمم چگونه آن را به عمل برسانم ؟

 

قلب با شنیدن این سوال کمی آرام می شود. نگاهش بر میزان توانایی عقل بالا می رود، می بیند که او توان هر کاری را که او می خواهد دارد، بالا تر می رود، ... گویی که به جایی نمی رسد. با نهایت وجودش سعی می کند، پله های توانایی عقل را بالاتر می پرد و می بیند که این عقل تا کجا ها پیش رفته، تعجب می کند ... هر چه سعی می کند انتها ندارد، با آخرین امید هایش به بالاترین پله بالاترین طبقه بلندترین برج وجود می رود و تمامی پله ها را پشت سر می گذارد، پله هایی که نوشته های رویشان برای او هیچ مفهمومی ندارند. آخرین پله ها را هم بالا می رود ... بلاخره به پله های نهایی می رسد. پنج تای دیگر باقی مانده، بالاتر می رود. چهار تای دیگر مانده، روی پله نوشته شده مخلوق، بالاتر می رود، سه پله دیگر مانده، پایش را بلند می کند و به جلو حرکت می کند ... اما نمی تواند! سعیش برای رفتن به پله دوم بی ثمر است، او اکنون بر روی پله سوم ایستاده ... رویش را می خواند، با رنگ نقره ای روشن و زیبایی نوشته اند تفکر ! قلب با وجدان خودش می اندیشد ... می اندیشد که دو پله باقی مانده چه هستند ؟ کمی دیگر فکر می کند ... او می تواند بر عقل چیره شود ... می تواند راه او را عوض کند، می تواند بر او حاکم باشد. وقتی به این ها فکر می کند جایگاه خود را از عقل بالاتر می بیند، در وجود خود جوششی حس می کند ... از درون می تپد و نورانی می شود ... از زمین زیر پایش فاصله می گیرد، بی اختیار از زمین بلند می شود و به پرواز در می آید تا این که بر روی پله دوم می نشیند ... آن جایگاه جدید از نور نوشته روی پله حالتی خاص دارد. حالتی وصف ناپذیر و رویایی، با خطی آرام و خونی شکل که بوی زندگی و امید می دهد نوشته اند عشق ... کلمع عشق نور خونی رنگش را به اطراف می پاشد و جان می دهد ... نور عشق، قلب سیاه را می تپاند و وجودش ار سرخ می کند. قلب جایگاه خود را در عالم می بیند. احساس بزرگی عجیبی در خود می کند، آنقدر بزرگ که دریا ها درونش جا می شوند، آنقدر بزرگ که می تواند احساس را ببیند و زندگی را تنفس کند، آنقدر که عظمت عقل را دردک کند! اکنون تنها یک پله باقی مانده. می داند که دیگر از این جایگاه جلوتر نمی تواند برود، اما شوق فهمیدن این که آخرین پله جایگاه چیست او را به تحرک می کشد. او با نهایت قدرتش به بالا می پرد تا به پله بعدی برود، اما چیزی مانع از رسیدن او می شود. دوباره سعی می کند. این بار با آخرین قدرت های درون تک تک ذرات وجودش به بالا می پرد، آنقدر بالا و بالاتر می رود تا این که لحظه ای چشمان پر شوقش از سطح پله آخر به بالاتر می رود، نگاه جستجوگرش به روی نوشته ها می افتد ... آنچنان پر نورند که خواندن آن ها سخت است ... نور عظیمی به هر سو می رود و خلق را وجود و هستی می بخشد ... در میان همه نور عظیم و بی پایان، نوشته ها را می خواند، کلمه ای به چشم می آید و قلب با دیدن آن از حرکت باز می ایستد. در عظمت کلمه خالق در جایش خشک می شود ! قلب متعجب به پله خودش می افتد، خوب می داند که دیگر هرگز عظمت کلمه خالق را که در پله آخر نوشته شده از یاد نمی برد. قلب با دلی داغ به پله پایین نگاه می کند و از همان جا با عقل چنین می گوید:

 

- تو راست می گفتی، حق داری که نتوانی. اکنون این گیجی تو است که درست است، اگر غیر از این بود باید تعجب می کرد.

 

عقل باز سعی می کند ولی مفهوم قلب را درک نمی کند ... با صدایی سرد سرش را رو به قلب که در پله بعدی است بالا می برد و می گوید:

 

- ای تو که من را به زیر حکم خود کشیده ای، چیزی را که از من می خواهی و به من می گویی نمی فهمم، مرا کمک کن. اگر این چنین که تو به پیش می روی مرا کمک نکنی آنقدر با حس و خواسته نا شناخته ات کلنجار خواهم رفت تا نابود شود، کمکم کن ... !

 

قلب حالت درمانده عقل را می نگرد و می گوید:

 

- ای عقل می دانم که درک لازم را نداری ولی من نیز نمی توانم. اگر نتوانی خواسته من را درک کنی هر دو به همراه هم نابود می شویم ... تو برای درک جایگاه من و من برای از بین رفتن جایگاهم بدون تو.

 

عقل این بار هم حقیقت حرف قلب را نمی فهمد و می گوید:

 

- ای قلب، آنچه تا کنون می خواسته ای را نه تنها فهمیده ام که حتی دلیلش را هم می دانستم، اما اکنون نمی دانم چه می خواهی! پس لااقل حال که نمی فهمم چه می خواهی دلیل خواسته ات را به من بگو تا شاید راحت تر  با آن کنار بیایم.

 

قلب بعد از شنیدن آنچه عقل می خواهد چهره اش در هم می رود و شروع به تفکر می کند. هر چه می گردد نمی تواند واژه مناسبی را که بیان کننده دلیل درست باشد پیدا کند. قلب با خود می اندیشد که:

 

- دلیل چیست ؟ به راستی دلیل چه دلیلی وجود دارد ؟ شاید هیچ دلیلی وجود ندارد، ولی اگر دلیلی نباشد آن وقت وجود من بی معناست و جایگاه من بی ارزش است ! دلیل چیست ؟

 

عقل دقایق زیادی را منتظر می ماند ولی قلب هیچ جواب و پاسخی را که بتواند با آن دلیل خواسته خود را بیان کند نمی یابد. در نهایت عقل با حالتی دلسوزانه رو به قلب که گیج شده می کند و می گوید:

 

- گویا تو نیز به بلاخره به مرحله ای رسیده ای که نمی توانی آن را به درستی درک و بان کنی ... همان گونه که من به مرحله ای رسیده ام که نمی توانم آن را مورد تفکر و پاسخ دهی نمایم !

 

قلب ابرویی بالا می اندازد و با قیافه جدیدی که پیدا کرده می گوید:

 

- شاید چنین باشد که تو می گویی اما آنچه من می خواهم بسته به حقیقت وجود من است ... این چه من از تو می خواهم درک دلیل وجود من است، من چگونه وجود خود را به تو توضیح دهم، آن هم در حالی که تو پایین تر از من هستی ؟ مثال تو چون طفلی است که نمی تواند با زبان بزرگ تر هایش دلیل ناخوشی خود را بیان کند و مثال من چون بزرگتری است که هر چه می گویم آن طفل به سبب کمی درکش نمی فهمد. اما اکنون این مهم نیست، مهم این است که تو گر حقیقت عشق را که من باشم درک مکنی هر دو با هم از بین خواهیم رفت ! من هستم که فرمان می دهم و تو هستی که باید عمل کنی ... اگر تو عمل نداشته باشی در آن موقع دیگر عکس العملی نخواهد بود و دنیای ما از حرکت خواهد ایستاد. در این زمان هر دو از بین می رویم.

 

بعد از این حرف قلب هر دو ساکت می شوند و به فکر فرو می روند ... هر دو بر هم خیره می شوند، هیچ نمی گویند و هر یک منتظر است تا دیگری دلیل قابل قبولی را بیاورد. هرچه انتظار کشیدنشان بیشتر می شود حاصل کارشان کمتر و کمتر می گردد. بلاخره قفل سکوت آن پلکان بی شمار شکسته می شود، هر دو فریاد می زنند:

 

- تو باید خواسته من را بفهمی ...

 

- این حس تو فهمیدنی نیست ...

 

از صدای فریاد این دو مخلوق دنیای من در هر شب و روز می لرزد. آنچنان کشمکش زیاد است که قلب فرصت جان دادن به بدنم را ندارد و عقل از در اختیار کشیدن گوش و چشمم باز مانده. این دو هیچ فرصتی برای زندگی و آسایش به من نمی دهند، همه چیز برایم سخت است. حتی تفکر، نمی توانم تحرک کنم یا به درستی صحبت کنم، دیدن و شنیدن برایم سخت است، درست نمی شنوم، همه چیز در برابرم تار و بی معنی است. دنیایم از هم می پاشد. همان دنیایی که من را در چنگ خود گرفته و نمی رهاند. در دنیای من ایرادی هست ... ! دنیایم مریض شده ... هیچ کس دوای دردم را ندارد ... می دانم که اگر همین کوچک امید بازمانده ی بهبودی را نیز از من بگیرند خواهم مرد، و اکنون، نمی دانم ...

 

 

رامین خاکزاد ..... خاموش

 

 شنبه 11.9.85، ساعت 1:43 دقیقه بامداد

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
شنبه 9 تیر1386 ساعت 0:40

الله

بوی باران

پنجره ی بسته،

فقل شیشه ای بر درش ...

دیوار ها حسارش می شوند،

پرده ها دروغش،

می کشند روح را ...

 

دگر زندان مانده ...

در دیار ما جز غم هیچ،

جز درد بر ما همگان، نمانده،

حتی روح را حس نمی کنیم.

 

درد ... می آید.

 

دردی که آسمان بدان آگاه،

به دل سوخته و درد ما، او هم می بارد.

 

دردی که شیونش حسار ها می درند.

دیوارها از درد به درد آمده، ترک دارند.

 

پرده ها بر قفل شیشه ای،

صدا را می کشند ... تنها میله ها نیستند،

تا آزادی یک دروغ باشد ...

 

تا بوی باران نرسد روح را.

تا ما، ... ما نباشیم ...

تا دنیا دروغ، ما پوچ...

تا درد ها، قلب های مرده ... حقیقت !

تا سیاهی ها سفید، سفیدی ها سیاه و سرد...

 

دوست دارم، تا رها باشم ...

تا پرده ها را بشکافم،

تا قفل ها را بشکانم.

حسار ها،

تا آینه دروغ،

بشکنم ... تا ز هم بپاشم.

تا فریاد قلب آسمان خاموش را،

بوی باران ... بوی حقیقت را،

بوی زندگی،

 همه در وجودم بریزم، تا زره زره تا نهایت،

 

دوست دارم، تا رها باشم ...

 

رامین خاکزاد ..... خاموش

جمعه 8/4/1386. ساعت 11:34 شب

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
دوشنبه 4 تیر1386 ساعت 0:13

الله

ناگفته

قلم به دست، منتظر،

افکار بسته،

ذهن تلاش می کند،

دل نخواهد که رازگوید.

 

چه چیز توانم نویسم ؟ ،

آن گاه که راز ها به درون می ریزند ...

وقتی غم ها برون نمی ریزند.

 

دوست دارم، تا رها باشم ...

فریاد را ... دوست دارم. تا کر کنم دنیا را.

 

خواهم کور باشد همه دنیا.

کاش می شد،

کاش سرنوشت می مرد.

 

آخر چه می توانش کرد ؟

صبر ؟

تا کی می توانش ره نمود ؟

 

قلم می لرزد هر دم ...

حس فوران می بارد ز هر سمت،

که گویم آنچه را نتوانم،

می خواهم ...

 

دل نمی خواهد ... دل نمی خواهد.

راز ها می مانند و دل،

دل زخمی ره بر کسی نمی دهد ...

 

دگر محبت را نشناسد.

ره را باز گشوده ... تنها به مرگ.

و نمی گوید دگر هیچ.

حتی راز را ...

و راز ها در دل، می میرند.

پایان.

رامین خاکزاد ..... خاموش

5:46 شنبه شب، 22/2/1386

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 6 خرداد1386 ساعت 14:52

بسم الله الرحمن الرحیم

دریای خاکستری

همه عالم را دیدندش به روزگار ...

همه در وجود لرزیدند روی بر چرخ و فلک،

همه دیدندش آن اشتر سرخ روزگار را.

 

یکی سیاه بدید و بمرد و بشکستش روزگار،

آن یکی سرخ شد و می بود و می ربود،

راز همی گفت و مست همی شد و شراب برایش همی بود.

 

آن کلام که می ربود هر زود،

صدای محبت های تپنده بود، صدای نور ...

کلام خلقت، صدای وجود.

 

به پای هر شمعی کو دهد نوری بر شبان تار،

بس خاکستر است هزازان پروانه در ره نار.

ز نار شبانان بر نوای جنون سر به صحرا دار.

 

پیوسته ره خونین حکایتیست هر روزیست می گذرد،

یکی سیاه درون، به آیین فنا میرد،

آن یک دل بر خود جای می دهد، ز خاکستر باز می آید ...

جاودان عمر شیرینش ز سر باز می رسد.

آن یک سیاه ... خاکسترش بر آب می نهند.

خاکستران راه فنا را فرق یکیست،

یکی را خاموشی دیگری را جاودانگیست.

 

کهن ره دیرین حکایت های جاودان را خاکستر آخر سرا رسید ...

 

دریای خاکستر هر بنده را روی می گسترد !

آری، آیین فنا این است ... باید دل به دریای خاکستر زد و رفت ...

باید به دست عشق شعله های دریای مرگ را  پنجه ها نرم کرد.

باید شنا آموخت و تاب آورد ... باید آتش دل را تا روز فنا شنا کرد !

آری، آیین فنا این است ...

 

گر برفتی بدان،

یا ققنوس جاودان را می رسی، یا تو را خاموش ...

یا بر اوج آسمان یار، یا مرده بر ته دریای خاموش ...

پایان.

رامین خاکزاد ..... خاموش

 10:20 ب ظ شنبه 5/3/1386

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه 21 اردیبهشت1386 ساعت 2:13

بسم الله الرحمن الرحیم

به زیر افتاده

 

دیگر روز باز گشتم،

دلم روی را بستم ...

راه تنها رفتم.

 

هر کجا می رفتم سرد بود.

راه بازگشت چه پر درد بود !

 

رنگ سیاه می دیدم هر دم.

بوسه باد یخ کرده را هم.

 

روز بازگشت سرد بود.

دلم یخ کرده، مثل سنگ بود.

 

رویش بدیدم، بفهمیدم، رفتم، آنروز ...

عشق را دور انداختم ...

به رنگ آدم های نابود ...

 

خون، کشتم به قلب بی نور،

روز بازگشت من سنگ شدم.

سبزی و روح و رنگ مسموم،

مسدود هم من شدم.

 

پایم به چیزی روی افتاد.

قلب بود،

به زیر پایم ماند.

رویم ز اش گرداندم ...

 

من باز شکستم ...

من دگر باز گشتم.

 

پایان.

رامین خاکزاد ..... خاموش

جمعه 21/2/1385 ساعت 01:3 شب

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
شنبه 11 فروردین1386 ساعت 15:20

بسم الله الرحمن الرحیم

قصه روز سپید

ندانستم چه بود ...

آنچه نور بود چشمانم داد...

نداستم چه بود ... آنچه راه نمود دادم مرا.

ندانستم چه بود آنچه تنها لحظتی از رو گذشتم ...

زیبا بود فهمیدم تنها من ... بی تکرار بود فهمیدم تنها.

طعمش هرگز دگر بار نچشیدم آن را ...

آن روز بود مرا نور شدی.

به دنبال نور عقل بر دست ... همه راه ها ندیده رفتم.

در چنگال گودال های سیاه افتادم ... چه بس نا تمامی بودندشان.

امید داشتم آن روز با تو با تور بر دستان برهنه باشم ...

دادند دنیا را جمله من ...  افتادند سیاهی همه را در سر راهم.

اما ... نشد آنچه همه گفتند می شود روزی ... می رود از دلت و یاد او روزی.

هر چه بیش سایه تر بارید، یاد نور بود در چشمانم اسیر تر می پاشید.

هر چه نامش جنون نهادند من آن را پیش رفتم ...

همه جاده های دنیا منه تنها را به تور برهنه ام بر دنبالت دیدند ... ای نور من.

ای عشق همه عمر، ای نور همیشه، ای میان دو این چشمان من.

ای نور من ... ای عشق جاویدان ... روز نور آمدی ...

دنبال آمدمت با تور برهنه ... با دست پر کشیده به دادار سپیدم.

دست و تن و جانم بر بلندای آسمان، من همه فدا هرچه بودم ز تو کردم.

هرچه هست و نیستم، بی نورت بر من هیچ نیستم ... تو خود بهتر این قصه دانی.

ای نور من ... بعد گرد گرفته سال های دیرین تویی درونم. قلبم ...

گر روزی روی، چشمانم تاریک دنیاست ... تو خود بهتر این قصه دانی.

تا کی کنم تو را تاکیدم ؟

می دانم من ... می دانی تو همه قصه را ...

تو خود بهتر این قصه دانی ... بی قصه من را مرده ام باید پنداری ...

ای نور من ... روز من باش ...

روز سپید ... نور من، نور روزهایم ...

با تو ... من نور هستم.

 

رامین خاکزاد ..... (فعلا فقط رامین)

چهارشنبه 2/1/1386، ساعت 05:50 دقیقه بامداد، جزیره قشم، هتل سارا

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 5 فروردین1386 ساعت 0:0

بسم الله الرحمن الرحیم

نغمه های بهاری

 

روزگار فریاد می زند باز ...

می خواهد دگر بار خود را نشانمان دهد باز ...

می گوید که من باز هستم. روز سبز را آوردستم.

فریاد شادی، روز های مهربانی ، هنگام سرور و سبزانگی است.

روزگار بانگ شادی سر می دهد.

پرندگان نغمه ها خوانند و برای هم شکوفه سفید، دوستی می چینند.

زمین می روید و آوای سبز زندگی می خواند.

آسمان از شادی گه گداری می بارد آب بر سر ها ...

اشک می ریزد آن آبی از سر شوق، شوق دیدار ... شوق بهار ها.

می تابد آفتاب شوق ... می میراند هرچه سرماست در دل های پر ز سرماست ...

برگ های سبز می آیند بار دگر، تا رنگ زندگی را بر یادمان آورند.

روزگار با عشق باز آمده ... سوی عاشقان می گردد.

دل های سرخ چون چشمه ساران می جوشد.

هنگام سرودن نغمه های بهاریست ... زمان چنین گفته مارا.

تا روز گرم و دل بی درد داری بدان که بهار است، بهار زندگانی.

حال که تو هم بهاری داری ... تو هم بخوان با ما این نغمه بهاری.

به روز نو سیاه است که خود را سبزی نیارایی ...

به بهار نو، تو هم همدل با ما باش ... بیا و تو نیز با ما هم بهار باش.

بیا و شکوفه ها به همه یاران هدیه دار باش، دل دیگران را با خود تو همراه باش.

پایان.

رامین خاکزاد ..... (فعلا فقط رامین)

سه شنبه 29/12/1385، ساعت 01:25 بعد از ظهر.

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
جمعه 25 اسفند1385 ساعت 1:39

بسم الله الرحمن الرحیم

در سفر

 

سفر ،،، ...

از سفر شروع شدم روزی ...

 

در سفر بود که رشد کردم.

در سفر بود که نور و سیاه یاد گرفتم،

در سفر بود که تاریک و سفید یاد گرفتم.

 

در سفر بود که دیدم و شنیدم.

در سفر بودم ...

در سفر تنها بودم. تنهای تنهایی ...

در سفر می رفتم  در گردش در روز ها در تنهایی.

 

در سفر روز ها می رفتند ...

در سفر روزگار بود.

در سفر هیچ همدم و هم یار هیچ نبود ...

 

در سفر بود که دیدم.

در سفر بودم که بوی یار شنیدم، شیرین و عمیق بوییدم.

در سفر در دفتر در روزگار دیرین، من ویس و هم رامین ها بدیدم ...

در سفر بودم که از خونم خون عشق را هم ریختم.

در سفر سرودم از سرخ درونم نغمه ی رگ های تپنده را شب و روزگاران.

درسفر بودم، خانه دلم دلگرم ز گرمای گرم گیسو یار دلگرمم کردم.

در سفر هیچ نداشتم. ندارم ...

در سفر تنها یک سرخ درون و یک شور و عشقم به همراه داشتم ... سرخ

در سفر به یاد دارم باران ها دیدم، اشک ...

در سفر به یاد دارم زیر باران ها رفت ... عشقم،،، رفت ...

در سفر هیچ آفتاب نداشتم،نار و داغ و درد در دلم دیر است که دارم.

در سفر چه سنگ ها، یخ ها که دگر نداشتم.

در سفر هیچ دگر کسی نخواهم هرگز ... هرگز نخواستم !

در سفر می دانم که دگر کس را هرگز نمی خواهم.

در سفر بودم، و هستم ...

در سفر، باشم باید ... بی یار و یاورم باشم باید.

در سفر ... دانستم، رسم روزگارم بی عشق زیستنم بود.

در سفر، سیاه می روم،

در سفر من به پایان می روم، می خواهم و خود می دانم ...

در سفر می رسد روز آخر، روز پر کشیدن از دنیای بی نوری. روز آخر

 

از سفر آخر می شوم روزی ...

آخر،،، ...

 

رامین خاکزاد ..... پسر شب 

پنج شنبه 22/12/1385، ساعت 01:21 شب.

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
دوشنبه 14 اسفند1385 ساعت 22:31

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

سلام  ...

به رود. به دشت. به دریا ... به همه مخلوقات خدا ...

به همه دنیای زنده. به روزهای خوش آینده.

سلام به آن خدا ... به خدای خوب و زیبا

آن که ما را آفرید ...

آن که عشق به ما داد.

 آن که به ما مهر ورزید.

به ما رنگ قشنگ و شیرین دل داد.

آب آفرید که پاک باشیم. خون آفرید که سرخ باشیم ...

دل را آفرید تا عاشق شویم ...

تا رنگ تا طعم تا زندگی داشته باشیم.

می دانم ... می دانم که عشق زیباست

بی یاور زیستن و اشک ریختن ناخوشی است ...

اما عشق سرد شده فقط که آدمی نیست ...

عشق ما ... خداست ! خداست !

 

رامین خاکزاد ..... پسر شب

دوشنبه ۱۴/۱۲/۱۳۸۵ . ساعت ۱۰:۲۸ شب.

 

نظرتون چیه ؟ آیا عشق به خدا به قشنگی عشق آدم ها به هم دیگه هست؟

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
دوشنبه 7 اسفند1385 ساعت 22:6

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گرم و خونین

 

عشق، قلب، خون، ... وای که چه نیک داستان خونینیست ...

 

چه شادی های خون افشان و چه زجر های خونینی که نداشته،

چه سخت روزگاران و چه زیبا لحظات بی باور را که نداشته ...

چه زیبا است قلب سرخی که با تیری عشقین آن را شکار می کنند.

چه سرد است قلب سیاهی که با زهر نامردی کشته شده ...

 

وای وای و وای که چه دنیایی است این دنیای تپنده.

وای و وای و وای ... که چه بی مهر و تنها است قلب های شکسته ...

 

وای که دلبر ها چه زیبا درون اند و سفید می پوشند.

وای که دل کندن ها چه سردند و سخن ها سیاه می گویند ...

 

قلب، قلب، قلب، ... وای که چه نیک داستان خونینیست ...

 

گر زیبایی عشق را می دانستی ...

گر عاشق دلکنده را می شناختی ...

گر قلبت را به دیگران تو نمی سپاردی ...

 

آن روز بر تو ثابت می کردم...

آن روزگارت را بر اوج می رساندم ...

آن عشق را برایت سفید امضا پرواز می دادم ...

 

آن روز بر تو ثابت می کردم ...

و از عشق و قلب و خون برایت داستان های سفید می سراییدم،

نیز بر آن گیسوان بلند روحت سوگند زندگی را یاد می نمودم ...

تا خود را آینه کنم تا تو خود در آن خود بینی تا خود را تو بدانی

 

تا بر تو ثابت کنم که ارزش خون را هم تو داری ...

تا بر تو ثابت کنم که  نور خورشید را هم تو در درون داری ...

 

و دوست داشتم از آن دلکنده های سیاه نباشم و ...

و بر تو ثابت می کردم که عشق چه نیک گرم و خونین است ...

پایان.

 

رامین خاکزاد ..... پسر شب

 

دوشنبه 7/12/1385، ساعت 10:00 شب

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 29 بهمن1385 ساعت 19:43

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دلبر دلداده

 

باز صبح آمد و با خود ظهر آورد ... باز عصر آمد و با خود شب آورد.

 

باز ماه آمد و با خود عشق آورد.... باز یادش آمد و با خود مهر آورد.

 

از مهر او دل عاشق شد گرم ... از یاد او روی عاشقی شد گرم.

 

از خاطر او روی دنیا کرد گرم ... از باور او روی سرنوشت کرد گرم.

 

باز دلبر آمد و با خود رنگ دل آورد ... باز یاد آمد با خود بوی عشق آورد.

 

باز امیر یخ سخت به سطح آورد ... باز امیر سرد یخ شکست آورد.

 

از یخ سرد روی مهر آورد گرم ... از مهر دل دلبر ربود و دلش کرد گرم.

 

از راز دل روان ها گشت گرم ...  از نور چشمانشان دشت عشق گرم.

 

پایان.  

 

رامین خاکزاد ..... پسر شب

 

شنبه، 28/11/1385، ساعت 09:31 شب

 

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 22 بهمن1385 ساعت 23:37

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مردی که بود و بود و بود ...

 

مردی بود، کودکی بود، اون هم یک آدمی بود ...

 

یکی بود یکی نبود ... غیر از اون هیچ کس دیگه ای توی دنیا نبود.

 

تک بود و تنها خیلی بود ... یک بی حرف و بی صدا بود.

 

خیلی دوست داشت سکوت رو.

 

تنهایی عالم بود براش.

بی کس و بی کسی بود جواب براش.

 

کاش می دانست چیست می گوید آنچه بر او ...

سرنوشت چه ها سخن که نمی گوید با او.

 

گر می دانست کسیت آن دیگریست ...

گر می دانست چه بود بد زندگی بی آن که برایش آخر هرچه تنهاییست.

 

اون که تنها بود ... توی دنیای خودش بود ... توی خیال ...

روی ابر و کنار ماه، می چرخید هر سو ...

 

روی ساحل، توی جنگل. کنار ابر ...

دست در دست راه و بر روی جسم کور، بر بالین مرگ آتش داغ.

 

او رو می گویم، او را که بود ... او که بود ؟

 

هر که بود اون آخرش بود ...

 

اون تا آخرش بود تنها، توی دنیا، خودش بود و بود بود ...

 

 

رامین خاکزاد ..... پسر شب

ساعت 01:18 . شنبه 21/11/85

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 20:24

بسم الله الرحمن الرحیم

آتش و دنیا

من را شوق آتش است ...

در آن می سوزم ... می سوزانم، و دنیا می سوزد.

 آتش را گر می پرستند در آن غرقه اند ... آنان چون من در آن می سوزند.

 آتش است که می سوزاند در دل شب  و نور سرخش از مردگان به دنیا می پاشد و زندگی نکبت بارشان را می سازد و می سوزاند ...

 دنیا آتش است... و من در آن می سوزم

 

رامین خاکزاد ..... پسر شب

همین الان نوشتمش .. ییهویی خودش اوممد دیگه!

۸ و ۲۸ شب ... دو شنبه ۱۶/۱۱/۸۵

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
یکشنبه 15 بهمن1385 ساعت 16:44

بسم الله الرحمن الرحیم

 

Parisianne moonlight 

 

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...

 

این کار یادم نیست از کیه یا خوانندش کیه اما خداییش خیلی حال کردم وقتی شنیدمش، مخصوصا که آهنگ بسیار زیبا و معنی خیلی قشنگی هم داره. به هر صورت گفتم براتون بگذارم تا شما هم (با دقت) بخونیدش و امیدوارم که ازش لذت ببرید اما دوباره تاکید می کنم، لطفا نظر بدید تا مطالب بهتری براتون بگذاریم !

 

رامین خاکزاد ..... خوش باشید

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
شنبه 14 بهمن1385 ساعت 23:17

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بچه ها از این به بعد وقتی که نوشته ای رو توی بلاگ می گذارم تا نظرات یا انتقادات و یا پیش نهاد ها براش به ۴ تا نرسه پست جدید نمی گذارم. اما اگه نظر ها به ۴ تا برسه خیلی سریع مطالب جدید براتون می گذارم تا حالش رو ببرید. رسول هم همین طور. در واقع من به پیش نهاد خود رسول می خواهم این کار رو بکنم. در ضمن اینقدر نترسید ... خب اگه اثری دارید بدید تا بگذاریم اینجا ملت ببینن کیف کنن. نترسین کسی کارتون رو نمی دزده ! اگه که همکاری بروبچ باشه قول می دم که تغییرات خیلی خوب و جالبی رو باسه این بلاگ ایجاد کنیم... چه تو مطالبش چه طور امکاناتش. اما جدی گفتم، تا نظر ها به ۴ تا نرسه چیز جدید نمی گذاریم.

 

رامین خاکزاد ..... خوش باشید 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: اطلاعیه 
دوشنبه 2 بهمن1385 ساعت 1:36

بسم الله الرحمن الرحيم

 

روز آخر، روز اول، روز زندگی !

 

یکی بود یکی نبود، زیر سقف آسمون آبی، همون که داره ابر و ماه و بارون و تاریکی، یک نوری پيدا شد كه خيلي كوچولو بود ... اين نور كوچولو قصه ما خيلي كوچولو بود تا اين كه كم كم بزرگتر شد ... يك روز به خودش اومد ديد كه يك بابا نور و يك مامان نور داره ... خواهر نور و برادر نور داره ... در كنارشون شاد بود، مي دانست كه در امان آن هاست و دوستش دارند. نور كوچولوي قصه ما يه كمي ديگه بزرگ شد، به مدرسه رفت و ناگهان به خودش آمد و ديد كه داره به سرعت شمع هاي كيك ها رو فوت مي كنه. 7 تا شمع، 8 تا، 9 تا ... كم كم نور كوچولو با خودش فكر كرد و فهميد كه يك چيزي به اسم دنيا وجود داره كه پر از اسرار كوچيك و بزرگه ... چيزهايي كه بايد به تنهايي كشفشون كنه. اولين چيزي كه كشفش كرد يك برج گرم و يك خانواده نوراني بود ... نور كوچولو بازم بزرگ تر شد ... 10 تا شمع رو فوت كرد ... اون فهميد كه دنيايي كه بايد كشفش كنه خيلي بزرگتر از برج گرم و شادشونه ... از اين گذشته فهميد كه اين دنيا فقط نورها ها نيستنن. تو اين دنيا خيلي چيزاي ديگه هم بود كه هيچ وقت فكرش رو هم نمي تونست بكنه. اون با چند تا نور كوچولو  آشنا شد و ديد كه نور ها مي تونند چه قدر خوب باشند. روزگار اون رو با خودش مي برد و اون هر سال بيشتر از سال قبل مي درخشيد ... 11 تا شمع رو فوت كرد ... اون سال ها براش عجيب بود چون تو اين دنياي بزرگ فهميده بود كه به جز نوراني بودن ها چيزهاي ديگه اي هم وجود داره، چيزايي كه شايد هيچ وقت خوب نباشه، چيزايي كه بزرگ نور ها بهش مي گفتن براش خطر داره ... مثل نورهاي پليد و بد. نور كوچولو نمي دونست نور بد ها چه نور هايي هستن يا تنفر چيه ... معني بدي و ظلم رو نمي دونست. اما اون سال همه چيزهاي اطرافش يك جور ديگه شد. تو برج گرمش كم كم لكه هاي تاريكي پيدا مي شد كه معلوم نبود دليلش چيه يا از كجا مي ياد ... نمي دونست كه چي باعث مي شه كه وقتي به خونه مي ياد ديگه اونجا همون برج گرم و بلند و شاد نباشه ... حس مي كرد كه بزرگ نوراي اطرافش سرد شدن ... اون گاها چيزايي رو مي شنيد كه براش مفهومي نداشت. چيزايي كه معنيش رو نمي فهميد. اما كم كم با كلمه ها آشنا تر شد. فهميد كه به جز نور بد ها و يا تنفر چيز هاي بد ديگه اي هم وجود داره، چيزايي مثل دروغ و يا خيانت، چيزايي مثل دعوا و يا انزجاز، انفجار و اشك، وقتي كه 12 تا شمع رو فوت مي كرد مثل اين بود كه داره منبع هاي گرما و نور اطرافش رو خاموش مي كنه چون كه بزرگ نور هاي زندش از هم دور مي شدن، تكه تكه مي شدند و معناي واقعي تنفر رو حس مي كرد. نور كوچولو تو اون تاريكي نورش باسه روشن كردن همه جا كافي نبود، نمي دونست كه چرا همه جا سرد شده يا چرا بعضي وقت ها همه با هم بدن. كم كم نور كوچولو وسط تاريكي ها تنها شد ... حس كرد كه ديگه برج گرم و بزرگ نور ها رو دوست نداره. نور كوچولو دوست داشت بين نور ها باشه تا همه بتونن ببيننش. اون موقع ها از بس تو تنهايي و تاريكي بي معني برج سرد و تاريك شده شون مونده بود كه عوض شده بود. نور كوچولو اينقدر ضعيف شده بود كه هر جا مي رفت از جمع بيرونش مي كردن يا بهش زور مي گفتن. اون وقت بود كه بلاخره معني نور خوب ها و نوراني بودن با هم ديگر رو بلد شد. اون روز ها دوست داشت هرچي بيشتر با بقيه نور كوچولو ها بيرون باشه تا با هم شاد و نوراني باشن. از اون برج سرد وشده و تاريك نفرت داشت و هيچ وقت به اون برج يخي و سرد فكر نمي كرد. بلاخره 13 تا شمع رو توي تاريكي مطلق و به تنهايي براي خودش فوت كرد. حالا ديگه فقط نور كوچولو بود كه مي تابيد. اما بيرون از برج يخي نور كوچولوهاي ديگه اي بودن كه بهش چيزايي كه خودشون تو نوراكده هاي خودشون ياد گرفته بودن رو ياد مي دادند. يكي از نور كوچولو ها به نور كوچولوي قصه ما وفاداري رو ياد داد. يكي ديگشون بهش ياد داد كه چطور بتونه توي جمع زنده بمونه و هرجا مي ره بيرونش نكنن. يكي ديگشون به نور كوچولو ياد داد كه هميشه يك تيكه از خوبي هاي نوري رو توي خودش نگه داره تا وجدان نور در اون از بين نره. نور كوچولو كم كم فكر مي كرد كه ديگه دوست نداره اسرار اون دنياي گنده اي كه تو ذهنش بود رو كشف كنه چون از هر طرف كه مي رفت آخرش به يك سياهي يا زشتي يا يكي از درهاي بسته ي برج يخي بر مي خورد. هر روز از بزرگ نور ها دور تر و دور تر مي شد و تو روياهاش كاخ هاي بزرگ و رنگارنگي رو مي ديد كه داره از پله هاشون بالا مي ره. اما يك مشكل بدي كه تو اون دوران بود اين بود كه نور كوچولو مجبور بود از برج زيباي خيال خودش به برج يخي برگرده. با نفرت به برج يخي و سرد و تاريك مي رفت و وقتي كه مي رسيد بايد توي تاريكي راه اتاقش رو پيدا مي كرد. چندين بار سعي كرد كه نور خودش رو تو تاريكي هاي برج يخي زياد كنه كه شايد يخ ها باز بشه اما يخ ها اون چنان سرد بودند كه همه نورش رو گرفتند و بلعيدند. نور كوچولو از وقتي كه برج يخي نور هاش رو گرفت ديگه با بزرگ نور ها هم صحبت نمي شد. سعي كرد از همشون دور بشه. باسه همين توي برج يخي يك گوشه اي رو پيدا كرد و از اون به بعد همش به اون گوشه مي رفت تا ديگه نور بزرگ ها مزاحمش نباشن، تا سردي نور تاريكشون به اون صدمه نزنه. اون روز ها نور كوچولوي شاد و زنده ي قصه ما كه اون همه شاد و پر انرژي بود تخليه شد، ديگه جوني براي نور نمايي و خودنمايي نداشت.  اون ترجيح مي داد كه دور از بقيه به پشت مبل هاي يخ بسته برج بره و تنهايي كنار پنجره يخ زده و مرده بخوابه. ... نور كوچولو با اين كه از نور بزرگ ها دور بود اما باز هم سوز سرماي كشندشون همه اميد هاش رو مي كشت. تنها چيزي كه براش باقي مونده بود نور كوچولو هاي ديگه بودن. به اميد اون ها از خونه بيرون مي رفت و زندگي مي كرد. هر وقت كه دلتنگ بود صداي نوركوچولوهاي ديگه بهش اميد مي داد. بلاخره نور كوچولو توي خودش يك حس جديد پيدا كرد ! حس كرد كه داره عوض مي شه و كم كم بايد توي دنياي بزرگ و پر از سر و راز اطرافش يك جايي پيدا كنه. بايد هر جور شده خودش رو از اين زندان يخ بسته نجات بده. توي اين افكار خودش مي پيچيد و دست و پا مي زد ... نور كوچولو ديگه چيزي براش نمونده بود كه بتونه باحاش تحمل كنه. داشت توي زنداني كه هر روز چيزاي وحشتناك تري رو توش مي ديد خفه مي شد. بلاخره يك روز يكي از بزرگ نور ها دست اون رو گرفت تا يك مدت از زندان ببرتش بيرون. اين اولين بار بود كه نور كوچولو واقعا مي تونست رها باشه و براي خودش بمونه. با اين حال مي دونست كه ثانيه ها براي در آغوش كشيدنش تو برج يخي دارند بر روي عقربه هاي ساعت ها مي دوند. برايش جالب بود كه مي ديد دنيا به غير از اون همه بدي مي تونه چيزهاي ديگه هم داشته باشه. بين خوبي هايي كه از اون گردش خوب به سرعت تموم شدن و از ياد رفتن فقط يك چيز تحمل آورد. اون يك چيز اونقدر قوي بود كه توانست دل يخ زده و خاموش شده ي نور كوچولو رو دوباره روشن كنه. لااقل بهش اميد داد كه مي تونه بيشتر زنده بمونه تا روزهاي خوبي رو پيدا كنه، روز هاي خوبي تا تو برج آرزوهاش با آرامي قدم بزنه و كامل بشه. نور كوچولو تو اون مدت كوتاه به جاي همه بزرگ نور هايي كه اطرافش بودن يك نور كوچولوي ديگه رو پيدا كرد، نور كوچولويي كه شدت تابشش حتي از خورشيد هم بيشتر بود‌ ! خورشيدي كه گفتم اون قدر پر نور و مهربون بود كه نوركوچولو حتي بعد از برگشتش به برج يخي هيچ وقت فراموشش نكرد. هميشه به فكر اون نوركوچولوي درخشنده بود و با خودش فكر مي كرد كه يعني ممكنه دوباره اون رو ببينه ؟ اما اون وقت زيادي براي فكر كدن به اين موضوع ها نداشت چون برج يخي دست بردار نبود و هر لحظه باد شديدي توي اون مي وزيد، بادي كه در گذشته ها نمي يومد، ولي حالا تا پوست و استخون نور كوچولو رو مي سوزاند. نور كوچولو با همه اين ها يك اميد داشت و اون اين بود كه نور خورشيد رو دوباره ببينه تا سرماي برج يخي و ترك خورده دوباره از تنش بيرون بره. اون بزرگ نوره بلاخره بعد از يك مدت زياد دوباره پيداش شد و دست نور كوچولو رو گرفت و با خودش برد اونجايي كه نوركوچولوي درخشنده بود. نور كوچولو دوباره زنده و گرم شد و اين دفعه قوي تر از دفعه قبل به ياد كاخ آرزوهاش افتاد و اون رو به خودش نزديك تر ديد. سعي كرد تا اون روياس شيرين رو كم كم براي خودش بسازه باسه همين سعي كرد بزرگ تر بشه تا نور بيشتري داشته باشه. باسه همين 14 تا شمع رو فوت كرد و با انديشه هاي توي ذهنش كمي تونست اطرافش رو روشن كنه هرچند كه اين روشني هيچ اثري به برج يخي نداشت اما درد تازيانه هاي اون رو بر پشت مجر.حش كم تر مي كرد. لااقل يك نوري بود تا وقتي از بزرگ نور ها ناراحت بود به اون فكر كنه و اين كه اون هيچ وقت اينجوري نيست. به اين كه اون هميشه خورشيده و نور مي ده. از اون زمان به بعد نور كوچولو يه كمي عادي تر شد ... و بعد از كلي وقت بلاخره دوباره تونست اون نور كوچولوي عجيب و سحرآميز رو ببينه و اين بار فهميد كه دربارش اشتباه نكرده، اون واقعا خورشيد بود، خورشيدي كه از نورش پرنور ترين ستاره ها بي نور مي شدند. نور كوچولو كه دستش از همه جاي دنيا بريده بود فقط به دو جا تكيه كرده بود ... يكي نور كوچولوهاي ديگه و يكي هم نور كوچولوي درخشان. روز به روز زير نور درخشاني كه نور كوچولوي  عزيزش داشت بال و پر پيدا كرد ... حتي ديگه موقع راه رفتن سرش رو هم بالا مي گرفت. به هر صورتي كه بود توي برج يخي دووم آورد و از همه نقشه هاش دست كشيد. اما تنهاييي بدجوري به سراغش اومده بود ... نور كوچولو تو تنهايي كه اون جا داشت با خودش خيلي فكر مي كرد و گاهي فكر هاي ناراحت كننده و نگران كننده به سراغش مي يومدن. و اون خودش بهتر از هر كس ديگه اي مي دونست كه فكر هاش يك پاسخ بيشتر نداشت و اون گفتن بود. اما اينقدر فكر ها ترسناك بود كه به نور كوچولو جرات گفتن رو نمي داد. نور كوچولو هيچ وقت جرات نكرد كه به خورشيد خانوم بگه كه دوست داره با تكيه به اون زندگي كنه ... هيچ وقت ! نور كوچولو از ترس اين كه با گفتن، از گرمي نور كوچولويي مثل خورشيد محروم شه چسزس نگفت. نور كوچولو دقيقا تو همين مواقع بود كه تونست 15 تا شمع رو با هم فوت كنه و می دونست که باید همین روز ها راز اعماق روشن وجود نورانی و کوچکش را فاش کنه. می دونست که خورشد اون رو تنها نمی گذاره ولی از ترسی که داشت فلج شده بود، جرات هیچ کاری رو نداشت و نمی توست از جاش تکون بخوره. نور کوچولو یک ترسو بود! حالا کم کم خورشیدی که تقریبا تمام وجودش بود و نورش بدن او را از شعله سوزان و بی مانند خود گرم می کرد برایش دست آورد هایی از ترس و غم و غصه می آورد. هر روز و هر لحظه ... هر کجا ... با هر کس ... در هر ساعت، در هر روز، در هر لحظه و هر لحظه و هر لحظه زندگي. او این افکار را در حالی داشت که هر لحظه برج یخی سرد تر از قبل می شد و گاها انفجار هایی در آن تکه های برنده یخ هاي قطور را بر هر سو پرتاب مي كرد و او را به شدت زخمي مي كرد. نور كوچولو در حالي 16 شمع را خاموش كرد كه تكه هاي برنده و تيز يخ از هر سو به وجودش فرو مي رفتند. نور كوچولو با تمام قدرت در برابر همه يخ هاي برنده و سرما ها و بي نوري ها و تاريكي هاي اطرافش ايستادگي مي كرد و هر لحظه زخمي تر مي شد، جانش در برابر چشمان گود افتاده اش از تكه پاره مي شد. كم كم تواني كه از نور خورشيد در خود ذخيره كرده بود از دست مي رفت و داشت سرد مي شد ... در چنين شرايطي بدون اين كه خودش بفهمد خورشيد بلاخره از او گذشت، غروب كرد و رفت تا جاهاي ديگر را كه سرد بودند گرم كند. با تمام شدن خورشيد ابر هاي اشك آلود به دور و كنار برج يخي پيچيدند و به روحش حمله كردند. نور كوچولو نازك و ضعيف شد و هر لحظه توانش كمتر مي شد ... بلاخره روزگار نبر آخر را با تمام سلاح هايش بر عليه نوري كوچك و بي ياور شروع كرد. نيرو هاي سياهي به پيش راندند و گل ها را كشتند، دل ها را جر دادند، چشم ها را كور كردند و نور ها را ربودند ... ابر هاي اشك آلود شروع به باريدن كردند، باد هاي سرد پنجه هاي خود را به در و ديوار و جسم ها كشيدند، بريده ها و خرده هاي يخ هر سو را جراحت دادند، سرما هر چيز را كه بود در زير فشار دندان خود فشرد و ترك داد. دنيا و فلك، سرنوشت و تقدير، غرور و ترس، سايه و آتش، همگي به دور طعمه درمانده و بي ياور خود جمع شدند ... يكي يكي از تك تك ذرات وجودش گذشتند و هر يك او را ناتوان تر كردند ... نور كوچولو مقاومت مي كرد و تسليم نمي شد ... چرخ عالم مي خواست از رويش رد شود اما نور كوچولو با دستان لاغر و  استخان هاي ترك خورده و پوست خونين و يخ زده اش آن را نگاه داشته بود. در اين ميان عمر بر نور كوچولوي قصه ما خيانت كرد، بي آنكه بداند ديد 17 شمع را در دور و اطرافش روشن كرده اند ... آخرين توانش بود ... فرياد زد و حقيقت را گفت ... ديگر ترس معني نداشت ... آنچه بود برج يخي و فلك بود. آن هنگام كه عمر خيانت خود را كرد همه با هم متحد گشتند ... بدنش سوراخ سوراخ شد ... جاي پنجه هاي باد پوستش را سرخ كرد ... سرماي مرگ آلود خشكش كرد و قلب شكسته اش در گرداب طوفان ها و در درياي اشك هاي ابر هاي اشك آلود در دنياي بي نور و تاريك نور بزرگ ها از حركت ايستاد. اين پايان نور كوچولو بود ... نور كوچولو خاموش شد، حال ديگر ترس برايش معني نداشت. او خاموش شد و سر و گردنش را در زير بار هاي دنياي كشف نشده اش خرد شده ديد. نورش محو شد و در گوشه اي افتاد. بي آنكه بداند كجاست و چه مي كند. تن مرده اش همان جا ماند. او آنجا مانده بود اما زمان براي او صبر نمي كرد براي همين جنازه بي مصرف او را به خود كشان كشان كشيد و كشيد و كشته را با خود به كشتگان ديگر سپورد تا محوش كنند. در كشتي كه كشته ها را با خود مي كشيد نور كوچولوي ديگري هم بود كه نور كوچولوي قصه ما را هميشه مي ديد ... او بر بالاي سر نور كوچولو رفت و بلندش كرد. آبي از جنس دريا را بر صورتش پاشيد. نور كوچولو تكان خورد. چشمانش را باز كرد و ديد كه مرده است ... ديد كه فلك با او چه كرده ... ديد كه چه كشيده ... ديد كه زندگي و ترسش او را كشته است و اكنون مي خواهد قتلش را بر سر خورشيدي بياندازد كه روز ها از وجودش گرم بود. دست نور كوچولوي ديگر را گرفت ... بلند شد و ايستاد. روز آخر بود و او نمي خواست اين چنين مرده از دنيا ببرندش. كمي صبر كرد، كمي سعي كرد ... فكر كرد. حال مي دانست كه نور كوچولو قصه ديگر آن نور كوچولوي قبلي نيست. كشتي مرگ را ترك گفت، به ساحل رسيد و نگاهي به برج يخي رو به رويش انداخت ... در چشمان نور كوچولو مي شد نور روز اول را ديد، نور آغاز دوباره را ... حالا او يك نور كوچولوي ديگر بود ... . نور كوچولو پيراهن گذشته را كه برايش نماد مرگ بود در ساحل درياي مرده پاره كرد و در صندوق خاطرات گذاشت تا نمادي از پاره شدن آن خاطرات خوش و ترس بي معنايش باشد. با سينه ي باز و روي مصمم به راه افتاد. هر قدمش كه بر مي داشت يك خاطره بود، با قدم هاي ساف و استوار به سمت برج يخي مي رفت ... اكنون برج يخي در ميان طوفاني از آتش يخ زده و خار هاي خيانت با برج و باروهاي سياه و سرد و مرگ آور در انتظارش بودند ... ابر ها در بالاي آن برق خود را به هم مي كوفتند و صدا هاي لرزش آجر ها را بر روي هم ديگر برج را مي لرزاند ... تاريكي ها تير و فشمگ هايي از جنس يخ هاي برنده پرت مي كردند و در گوشه و كنار برج در هر جا زمين تا بي انتها دهان باز كرده بود. نفرت و مرگ در هر كناري جيغ مي كشيدند و هر موجودي را تا فرسنگ ها آن ور تر مي كشتند. او به پيش مي رفت ... صداي برق ابر ها و كلاغ هاي سياه به او گفتند برگرد ... او به پيش مي رفت. سرما و تاريكي به او گفتند برگرد ... او به پيش مي رفت ... طوفان و مرگ به او گفتند محو خواهي شد ! ... او پيش مي رفت. پاهايش را با نيروي بي پاياني كه از دورن او مي تابيد بالا مي كشيد و پايين مي كوبيد. به دروازه يخ زده برج تاريك رسيد ... دروازه را با صداي شون لولاهايي كه نداي مرگ را به گوشش مي خواندند باز كرد، با قدم هاي پولادين به جلو رفت. طوفان ها را كنار مي كشيد، تاريكي ها را پنهان مي نمود، يخ هاي برنده را محو مي كرد .... و فرياد مي زد كه نور كوچولو باز گشته است ... اين بار خورشيد از بيرون بر نور كوچولو نمي تابد و شما ديگر نور كوچولو را در چنگال تاريك؛ سرد و بي مهر خود نداريد. خورشيد اكنون در هر كجاي كه باشد، بر هر كس كه تابد، چه خود بخواهد يا كه نخواهد بر نور كوچولو نيز مي تپد. با آن كه خورشيدم بود و تن من از شدت گرمايش سوخت، سوراخ وجودش در سينه ام باقي مي ماند و هرگز خورشيدي نخواهد توانست اين نشان را از دلم پاك كند. همين باريك نوري كه در سينه دارم برايتان كافيست. اي مرگ و درد بدانيد كه در دست من هستيد ... من حال با شما مي جنگم. بدانيد كه مشت تاريكتان از دور روحم باز شده ... بدانيد كه تا آخرين نفس مي جنگم و تا زماني كه طوفان ها از بين برود، خيانت نابود شود، نفرت پايان يابد و تا زماني كه در اين خانه برج آرزوهايم  را بسازم، بدانيد كه از جنگ كنار نخواهم رفت و خواهم زيست. با قلبي كه جاي خالي خورشيدش هرگز پر نمي شود اما گرمايش را هرچند كه كم باشد و هر چند كه براي ديگران باشد در همين حد كافي مي دانم تا زنده نگه ام دارد. تا بدايند كه مي جنگم و خواهم بود تا شما را نابودي دهم و برجي به بلنداي محبت، به پهناي گرمي، به ارتفاع روز زندگي و به عظمت عشق بسازم. برجي كه ثمره روز آخر، روز اول و روز زندگي باشد.

 

پايان.

 

 

رامين خاكزاد (پسر شب)

ساعت 01:25 بامداد روز دوشنبه 2/11/85

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
سه شنبه 26 دی1385 ساعت 20:25

بسم الله الرحمن الرحیم

 

غروب گم شده

 

من رو می شناسی ؟

می دانم که نمی شناسی، اصلا مگر کسی نیز هست که من را بشناسد ؟

چی ؟ بلندتر بگو … صدات را نمی شنوم، دیگر هیچ صدایی را نمی شنوم !

چرا باید این رو بگم ؟

تو، شما … همه ....

خود بهتر می دانید چرا. می دانید و نمی خواهید بر یاد داشته باشید.

وقتی که فراموشم کردید و از روی پشت کرده با من فاصله کردید خود می دانستید و خود بودم که ایستاده بودم و می نگریستمتان.

من رویم را به شما سپرده بودم …

امیدم را … ، دردم را … ، راهم را … ، عشقم، روح، حرف و جان و دلم را …

آنگاه که می رفتید به روی پشت کرده خواستید تا از من دور باشید.

خود را گفتید فراموشی چه آسان است و ما فراموش می کنیم.

هر چه دور رفتید و رفتید من بیشتر سیاه گشتم.

مثل یک واژه من را از دفتر خاطرات خود خط زدید، پاک کردید …

عالم پشتش را بر من کرد … برایم غروب گم شده آورد و آن را در آغوش کشیدم.

در سوسوسی از نور آخرش خود را دیدم که رو از عالم به پشت ایستاده برگرداندم.

رو به پشت کردم من بر آن عالم و عالمیانش، در نور آخرغروبم گم گشتم …

 

فراموش شدم ، … مردم …

 

 

 

رامین خاکزاد (پسر شب)

 

سه شنبه، 26/10/85 ، ساعت 08:10 شب

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
پنجشنبه 21 دی1385 ساعت 21:42

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با نام آن خالق داستان بی پایان ، آن که خط سرنوشت را به دست گرفت، آن که هر کس را یکی ز بی شمار قسمت روح خود نهاد. با نامش شروع می کنم.

 

خدایا ... ، خدای من قدرتم ده تا از آن چه در وجود دارم کوهی به آسمان بسازم که هور تابان را بالاتر رود. کوهی به سرمای سوزنده ی عشق، به عظمت مرگ و با وسعتی چون نور.

 

با سلام، قبل هر چی بگم که من اصلا عادت به دست به قلم نویسی ندارم، پس از همین حالا ف نگفته من رو با خودتون فامیل بدونید.

 

من رامین خاکزاد هستم و به همراه برادر عزیز، دوست بزرگ و نیمه دوم وجودم که اسمش رسوله رحمانزادس این بلوگ رو راه انداختیم و قصد داریم که درش فعالیت های ادبی و نویسندگی رو شروع کنیم. امیدواریم که به امید خدا در آینده ای نه چندان دور انجمن مون وسعت زیادی پیدا کنه و تو این راه به کمک دوستان عزیزمون یعنی شما هم نیاز بسیار و گران خواهیم داشت.

 

 رامین خاکزاد ( پسر شب )

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: اطلاعیه