ماه لبخند زد
ستاره چشمک
و تو مشتاق تر
به جست و جویت در کهکشان پرداختی
و نفهمیدی مشتری نگاهت
دیر زمانی است که به زمین آمده ... !
::: یاسی :::
در هياهوي گذر زمان
و تلاطم امواج احساس ، كه پياپي خود را به ساحل ذهن مي كوبند .
دست و پا مي زند تا كه شايد راهي بيابد ، براي گريز از غرق شدن در گرداب افكار .
اما ...... تلاش بي سود
كشيده شده در آغوش خيال
و ياس در وجودش قدم نهاده .
روشنايي احساس ، اسير تاريكي وهم گشته
و حتي فريادهاي سرخ آخرین نشان حیات
محو شده در دستان سرد سكوت
قلبي خاموش
انگار او هم بودن را از ياد برده
و نابودي زماني كه ذهن رامه احساس شد
او هم .................تسخير شده !
حال اين خياليست واقعي يا واقعيتيست خيالي ؟
... یاسی ...
ديشب وقتي همه خوابيده بودن ، يواشكي كفشاشو پوشيد و به آسمون رفت ، تا يه ستاره ي شانس براي خودش بچينه. اما صبح براي رفتن آنقدر عجله كرد كه اصلا يادش نبود ستارشو زير بالشش جاگذاشته!
یاسی
بايد رفت
ديگر بودن را چه سود
ايستادن دردي دوا نمي كند
كوله پشتي ام كجاست ؟
فرصت بس اندك
و تا رسيدن به مقصد بس راه
براي رسيدن
بايد رفت
همه دل به دريا مي زنند
من دل به جاده سپرده ام
فرصتي نيست
عرقبه ها در پي هم مي دوند
و ثانيه ها بي رحمانه مي گذرند
عجله كنيد
ممكن است باز زود دير شود
كوله پشتي ام كجاست ؟
مي خواهم آروزهايم را درونش بريزم و همراه ببرم
اما خاطراتم چه ؟
با وجود آروزهايم ديگر جايي براي خاطراتم نمانده است
اما باز هم مي توان خاطره ساخت
پس من فقط اميد و آروزهايم را به همراه مي برم
خاطراتم براي شما ، يادگاري
بايد رفت
پس مي روم !
آسماني صاف
شبي مهتابي
ستاره ها مشغول رقص و پايكوبي
همه در خوابي شيرين
و او هنوز بيدار است .
كنار پنجره نشسته
غوطه ور در افكار خود
خيره در آسمان به ماه مي نگرد .
گويا قرار است از ماه بيايد
ماه رويي كه با شاخه رز سرخي در دست
ساعت ها ، او انتظارش را مي كشد .
ساعت ها انتظار
چرا كسي نمي آيد ؟
ستاره ها هم ، همه خفته اند .
اما او همچنان خيره مي نگرد .
دو چشم سياهش هنوز اميد ديدار دارند ،
ولي ماه ديگر تاب نگاه هاي منتظر او را ندارد ،
غروبش نزديك است .
آرامشي چند ...
غروب ماه
قطره اشكي سرازير
خوابي ابدي !
پايان زندگي ...
((یاسی ))
بازگرد !
آخر انتظار تا كي ؟
تا كي چشمانم در حسرت ديدار تو اشك بريزند و دستانم در آتش حسرت در دست گرفتن دستان گرمت بسوزند ؟!
از آخرين روز ديدار يك سال است كه مي گذرد . آيا يك سال را بدون تو گذراندن مرا بس نيست ؟!
يادت هست ... آن روز گرم تابستاني كه خورشيد همه را در كام شراره هاي خود گرفتار كرده بود و مي سوزاند ، با من پيمان بستي ! و به مقدسات عالم قسم ياد كردي كه تنهايم نمي گذاري ؟!!!
امروز اين دل من است كه در شرارهاي عشق تو مي سوزد اما تو نيستي ...
و تو چه زود پيمان شكستي .!
نمي دانم هنوز آخرين جمله اي كه درآخرين روز ديدار بر زبان راندي را به ياد داري ؟!
(( به اميد ديدار ......))
و من به اميد ديدار تو زنده ام
باز گرد ...

ياسي
دلم بد جوري گرفته بود ، دوست داشتم يك جا بشينم و فقط گريه كنم اما ، هيچ بهونه اي براي اشك ريختن پيدا نمي كردم .
يك دفعه ياد دفتر و قلمم افتادم ، خيلي وقت بود كه سراغشون نرفته بودم ، دلم حسابي براشون تنگ شده بود . اين يه مدت درس ها و امتحان ها ديگه وقتي براي نوشتن نگذاشته بود .
اصلا يادم نميومد كجا گذاشتمشون كلي كمدمو زيرو رو كردم تا تونستم زيره يه مشت برگه امتحاني و تست پيداشون كنم . دفترمو ورق زدمو دنبال يك برگه ي سفيد گشتم تا سياهش كنم اما ، برگه ي سفيدي وجود نداشت دفترم تموم شده بود . دلم خيلي بيشتر از قبل گرفت و زدم زيره گريه ، دفترم خيس خيس شد .
دوباره دفترمو باز كردم و روي جلد آخرش با خط درشتي نوشتم :
نياز
winterly
رنگين كمونه خيس !!!
در و باز كرد و با عجله پريد تو خونه
داد زد ، مامان ... مامان ؟ کجایی ؟؟؟
مامانش سراسیمه از آشپزخونه اومد بیرون و گفت : چي شده ؟
نگاهی ملتمسانه به مامانش کرد و با همون صدای ظریف بچگونش گفت ميشه يه دستمال بزرگ با يه قرص گلو درد به من بدي؟
مامان از حرفش تعجب کرد و با نگرانی پرسید چی شده ؟ سرما خوردی ؟ گلوت درد می کنه ؟ تب داری ؟
با ناراحتی گفت نه من سرما نخوردم واسه اين ابره مي خوام...!
بيا ببينش ...
فكر كنم اونه كه سرما خورده باشه ؟!
آخه ... هي بلند بلند سرفه مي كنه
ببين چه رنگش سياه شده
حتما گلوشم خيلي درد مي كنه ؟ نه مامان ؟؟؟
با ترس پرسید نکنه خفه شه ؟
ادامه داد تازه از اون موقع هم كه شروع كرده به گريه كردن ...
حالا ميشه يه دستمال بهش بدي اشكاشو پاك كنه ؟
مامان به چهره ی معصوم پسرکش خیره نگاه می کرد که حالا ملتمسانه بهش چشم دوخته بود و منتظر جواب بود
مامان سرشو جلو برد و گونه ی کوچولویه مهربونشو بوسید .
پسرک خوشحال شد و گفت :
از اون موقع هم که داره گریه می کنه همش اشكاش مي ريزه رو دفتر نقاشي من .... دفتر مو خيسه خيس کرده
می دونی مامان !؟ اخه داشتم رنگین کمون می کشیدم اما حالا همه ی رنگا با هم قاطی شده دیگه رنگین کمونم تو اون همه رنگ پیدا نیست
صورتشو در هم کشید و با ناراحتی گفت فکر کنم گم شده ؟!
مامان زد زیر خنده و گفت بذار اول برم یه دستمال واسه ابره بیارم بعد کمکت می کنم تا رنگین کمونتم پیدا کنی
خودشو لوس کرد و گفت تو بهترین مامان دنیا هستی !

