تبليغاتX
راز قلم
سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت 16:34

لحظه ها می گذرند روی آونگ سفید ساعت

صدای تیک تاک قلب من می آید بی قرار و لرزان

به یاد لحظه نگاهی رمزآگین

هق هق من می شود رعدی خروشان

حلقه اشک چشمانم برق آن

از پس ابران مشکینم

بلورین قطره های چشم من می بارد

گونه هایم دامنه ی سبز یک کوه نحیف است

که جاری شده است رودی

از کنارش ، آرام

با لبانم اشک را بوسیدم

قطره هایم از غم است اما تلخ نیست

غم نم باران چشمانم شیرین است ، شیرین

چکه های قطره اشک من می لغزد ، می افتد بر زمین

آری

این است آغاز شب دل تنگی من ...

 

::: افگار :::

نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
دوشنبه 24 دی1386 ساعت 19:44

شهر سپیداران ،

 این نام را چندین و چند بار شنیده ام ،

 در شعرها خوانده ام ، اما هیچ وقت ندیده ام .

بارها اندیشیده ام ، به آن شهر سپیداران .

کجاست این شهر ؟ ... کجاست ؟

در شعرها خوانده ام ، این شهر سپیداران را ولی ،

 نمی دانم کجاست .

شهری که شعشعه ی طلایی طلوع خورشید ، 

می تاباند نور امیدش را بر تمامی آن سرزمین .

و تمام مردمانش با غریبان مسافر ،

صادق اند چون چشمان خویش .

و سواران سپیدش بر می افروزند ،

چراغ سفید دوستی و صلح را برای زندگی سفید .

این شهر کجاست ؟ ... براستی کجاست ؟

شهری که پر می کشند مردمان عاشق با جوانه های یک سرود عاشقانه ،

بی پروا تا خود عشق .

و بوی پاک گل های اقاقی ،

عطر آگین می کند باغ های دوستی را .

و پروانه ها پرواز می کنند ،

 بدون ترس از خاکستری شدن .

و دوستان صمیمی شریک می شوند ،

 تنهایی و غمشان را .

و شب دیگر خنجری ندارد تا تازه کند ، کهنه زخم دلی را .

و عاشقان از عشق یک تعبیر دارند ، یک عشق برای همیشه .

براستی این شهر کجاست ؟ ...

هر کجا هست ، این جا نیست .

نمی دانم پیدایش می کنم یا نه ،

 نمی دانم ...

فقط نمی دانم ...

 

نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: قطعه ادبی 
دوشنبه 9 مهر1386 ساعت 15:19
 در خلوت شب ، ترانه ی دود را

با آهنگ های خاکستری دیده ام

در بیداد مرگ ، اندوه ماه را

از سکوت بیشه های بیدار دیده ام

آه کشیده ام و دیده ام

 

ققنوس زخمی را دیده ام

که از سردی خنجرهای برف

در دستان بی جان من ، جان سپرد

نعره های شقایق سرخ را دیده ام

که در باغ بی باران خشکید

آه کشیده ام و دیده ام

 

سایه ی تنهاترین سکوت شب را دیده ام

که نیزه ی مرگ را در قلب پاره پاره ام فرو برد

خاکستر پروانه ی عاشق را دیده ام

که در آتش گل سوخته بود

آه کشیده ام و دیده ام

 

طلوع خشم برهنه را دیده ام

که از سپاه شب آفرین می خروشید

نعره ی چراغ آزادی را دیده ام

که در تگرگ ممتد بیداد ، بی صدا شد

آه کشیده ام و دیده ام

 

مرگ قصه ی شهر سپیداران را دیده ام

که سخاوت خون یاران را فریاد می زد

شمع سبز امید را دیده ام

که در بی رحمی شب ، خاموش شد

آه کشیده ام و دیده ام

 

اما منتظرم

منتظرم تا شیهه ی اسب سفیدی

کهکشان آه های خاکستری ام را در هم شکند

منتظرم تا اخترانی از شعرهای کیهانی

شب های سیاه غم زده ی مرا ، ستاره باران کنند

 

منتظرم تا سواران داغدار شهر سپیداران

زنبق های وحشی را لگدکوب کنند

منتظرم تا زیر باران ، ترانه ی رنگین کمان را

با آهنگ های ارغوانی ببینم

 

منتظرم تا در طلوع سپیده ی طلایی

خیال آفتاب را

از روشنگر رهایی ببینم

منتظرم تا واژه ی پر غرور چشمانی

مرا از واژه ی بی صدای شب

از این قاصد مرگ ، رها کند

 

::: افگار :::

 

نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
پنجشنبه 14 تیر1386 ساعت 22:18
از تو می گویم ، ای رامش جان که دگر نیستی

از تو که دیدار آن دیدار پدرامت ، مرهمی بر دل بود

از تویی که موی قطران رنگت ، افسری زیبا بود

از تو که دیبای چشمانت ، دشتی پر راز بود

از تو می گویم ، ای آفتاب غالیه موی که دگر نیستی

از تو می گویم که رفتی و روان کردی ، اشک چشمانم

از تو می گویم تا جان در بدن دارم

می نالم چون نال و می سوزم چون شمع ، چون دگر نیستی

چه روزهایی بود با تو بودن

چه زیباست از تو گفتن

چون که از اندوهی ، نرگس ترت ژاله روان می کرد ، آسمان می لرزید

یا که از خوشحالی لبت می خندید ، خورشید از شادی تو می تابید

یا صدای گام هایت که خون را در دل رگ های من می جوشانید

چه روزهایی بود با تو بودن

چه زیباست از تو گفتن

در شب تاریک و سرد ، گرمی دست تو ، من را از غریبی می رهاند

در کویر عشق پاک ، عشق افسون تو ، خود را در نهادم می نهاد

افسوس و صد افسوس ...

آه و هزاران آه که دگر نیستی

رفتی و روان کردی اشک چشمانم

آه ... آه ...

ای کاش نمی رفتی و ای کاش

« افگار »
نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 15:14
شب فرا رسید
با تمام خستگی های غریبش
با تمام غربت تنهایی اش
با سکوت تلخ غمناکش
با تمام آن هراس مرده اش
چه می خواهد این شب ، از من دل خسته ی محزون
که هر شب این چنین ، من را به چاه زار و
این کابوس منحوس می خواند
و من را این چنین ،
در کنار روحِ سرگردانِ افگارِ خموشِ خانه ی متروکِ تاریک ، تنها می گذارد
و یادِ یارِ بی همتایِ مسکر چهره ی من را ،
که اینک ، چون یه دسته رازقی ، در دلِ این خاکِ سربی خفته است ، زنده می گرداند
چه می خواهد این شب ، از من ره بسته ی مجنون
بس کن ای شب ، برو
چه مانده از من مخذول که من را ، این چنین گریان و نالان می کنی ؟
دگر اشکی ندارم تا به یادِ روحِ مینا گونه ی یارم بریزم
صدایی می آید ... ...
انگار ، هبوط کرده یارم ... ...
ای یار همای من
ای یار همای من ، کمکم کن
و با هرّایِ قهرت ، شب را نابود کن
مرا از شب برهان
برهان ... ای یار ... .

« افگار »


نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: شعر نو 
شنبه 29 اردیبهشت1386 ساعت 15:36
در بیابان می روم ، خسته و تنها
به عقب می نگرم ، تاریک است ، سرد و سیاه
روبرویم نوری است ، آری
شاید این نور تواند که مرا دریابد
آه ... ای دل ... آه
شاید این نور که من را چنین بیمار کرد
پرتوی باشد ز حق که مرا می خواند
آری ... مرا می خواند
دریای تلاطم زده روح مرا می خواند
چشمان پریشان شده جسم مرا می خواند
آری ... مرا می خواند
به نظر می گوید
تو چه کردی با خود که چنین افگاری ؟
نمی داند که آن گرداب پیر ، در آن روز پلید
تمام هستی و عشق مرا با خود کشید
نمی داند که آن سحر پلید ، در آن رویای تیر
روح سرمست مرا با خود خرید
آری ... دگر باکی نیست
به او خواهم گفت
تا روح دگرسان شده تار مرا دریابد
به او خواهم گفت


« افگار »
نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: شعر نو