تبليغاتX
راز قلم
پنجشنبه 16 اسفند1386 ساعت 16:26

هر چه فکر می کنم به جایی نمیرسم

احساس میکنم کلمات خسته شده اند...دیگر نمیدانند که چه چاره ای بیندیشند تا نا گفته های مرا بر روی کاغذی سپید جاری سازند

دیگر توان ِ بیان سکوت هایم را ندارند

باید چاره ای بیندیشم .. قلم موهایم را تمیز میکنم ...بوم و سه پایه ام کجاست؟

آه خدای من اینها چشان شده؟

پالتی مناسب ندارم ... باید کاردک های نو بخرم...قلم مو هایم ریشه ریشه شدند ... یکی از پایه های سه پایه ام شکسته..!!!

روپوش ِ رنگیم کجاست؟... دارم کلافه میشم

انگار اعتصاب کردند..!!

رنگها هیچ اشتیاقی برای خودنمایی بر روی بوم نقاشیم را ندارند..!!!

رنگ ِ سفیدم دیگر حتی قابل تشخیص هم نیست.. رنگ قرمزم از من انتظار دارد که برایش فلان کشور را تسخیر کنم و فلان مرز ها را بشکافم..!!

رنگ ِ آبی دیگر آسمانی را نشان نمیدهد که آرزوی کودکان ِ بادبادک به دست را میشد در آن دید...!!

می خواهد با رنگ ِ سیاه ترکیب شود .. تا به جنگ ِ کشتی ِ ملوان های پیر رَود و در دل ِ تاریکی ِ دریای طوفان زده شکستشان دهد..

رنگ ِ سبزم دشت های بی انتها را ترک کرده و سر از دریا ها و رودخانه ها درآورده.. می خواهد جای رنگ ِ آبی را بگیرد..!!

رنگ ِ طلایی ِ غروب خورشید گرفتار ِ وسوسه های پلید ِ خاکستری شده..!! دیگر نمیبینمش

خنده دار است... هیچگاه چنین انتظاری از رنگها نداشتم..

رنگهایی که همیشه بوی آرزوهای قشنگ میدادند

اما چه سود اکنون که رنگ ِ قرمزم بوی خون ِ انسانهای بی گناه را میدهد و رنگِ سبزم بوی لجنزاری که تمام رودخانه را پوشانده و رنگِ آبی که بوی نفرت و جنگ می دهد

دلم گرفته....!

مریمی ...!!!

 

نوشته شده توسط کوه یخ | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت 1:37

زمان در پی مکان مجهول

 خدا هست

 

رسول رحمان زاده

 

درد شدیدی تو سرم حس می کردم. از اون درد هایی که ادم حاضره جونش رو هم بابت بهبودش بده. نمی دونم کی شروع شد اما مطمئن هستم که همیشه باهام بوده. نیم تنه ام زو به دیوار سخت تکیه داده بودم و پاهام رو روی زمین ولو کرده بودم. می خواستم فکر کنم ، به وجودم به خدا به این هستی اما هیچ ایده ایی تو ذهنم نبود از اینکه می دیدم این قدر خرفتم عذاب می کشیدم. این بار اول نبود. بار ها خواسته بودم به عنوان یک متفکر زندگی کنم و به میله های در بکوبم که بیایید بیایید برایتان حرف دارم. اما این در حد یک رویای شیرین باقی مانده بود. نمیدونم چی بسرم اومده. این چیزی بود که اذیتم می کرد. چیز های بدتر از این هم وجود داشت. اینکه نمی دونستم کجا هستم! یا امروز چندم ماه است ! گاه گاهی یک مرد شق و رق بهم سر می زد و یک شماره می خواند ، من هم با سر تاًیید می کردم. سر این کار را درک نمی کردم. اما تا اونجا که یادمه بهم دستور داده شده بود. اوایل ممانعت می کردم اما با این کارم شدیداً برخورد کردند . راستش چهره ی عصبانی اون مرد بود که باعث شد به خودم قول بدم دیگه زیر این به اصطلاح قانون نزنم.

همچنان که تو افکار واقعاً پوچم پرسه می زدم. صدای تلق تلقی اومد و در میله ای باز شد.

 

- 32-711 !!

مثل همیشه سر تکان دادم.

- پاشو باید بریم مهمانی.

لبخند خاصی رو صورتش بود ، با خودم مطمئن شدم که این حرفش واقعی نیست. حتماً خبری است.

 

بازوی راستم را محکم گرفته بود و در راهرو پیش می رفت. دیگه حسابی ازش متنفر شده بودم. چون دقیقاً بازوی ای را گرفته بود که از فرط فوران خون بسته بودم.

- اگه دستتو شل تر کنی منم احساس بهتری پیدا می کنم

در کمال تعجب فشار دستش را روی بازویم بیشتر کرد.

وارد یک اتاق زیبا شدیم. راستش من غیر از اتاق خودم جای دیگه ای را ندیده بودم ، با این حساب فقط یک مقایسه ی ساده کزدم.

- بشونش. این کاغذ را هم بگیر و برای اداره ارسال کن.

مردک بی قواره از در پشت من خارج شد . من و مرد پشت میز تنها ماندیم.

گفت :

-          چیز خاصی یادت نیامد. چیزی که بتونه این وضع را بهتر کنه ؟

-    بیبن من بارها ابنو گفتم، بازم می گم من نمی دونم چه خبره ! بهتر یا بدتر بودن این وضع را نمی تونم تشخیص بدم چون تموم عمرم تو اون اتاق بودم.

راستش نمی دونستم کی اینارو گفتم، فقط احساس تکراری بودن حرفامو داشتم. بدتر اینکه هنگام حرف زدنم اون مرد مدام سرش را تکان می داد و زیر لب می گفت بازم پافشاری. دیگه داشتم بالا میاوردم. چون با اینکه اولین بار بود اون مرد را می دیدیم اما انگار.....

-          و حالا ما باید چه کار کنیم ؟ تا کی می خواهی به بیمار بودن تظاهر کنی ؟

-    من نمی دونم چی شما به چی من بستگی داره . در ضمن از بازوی من خون میاد. نیازی به تظاهر نیست. ام..... یه سوال بپرسم ؟

در حالی که پوزخند می زد گفت :

-          بپرس. شاید هوا روشن تر بشه.

-          من حال عجیبی....میشه بگید چیرو باید یادم بیاد؟ شاید تونستم خاطراتمو سر و سامان بدم.

محکم به روی میز کوبید. از جاش بلند شد و با چشای خون گرفته سرم فریاد زد :

-          تو اولیش نیستی . تام استالیش...

چه اسم جالبی داشتم !

- بذار یه چیزی رو حالیت کنم . فقط با اسرار منه که هنوز دادگاه نرفتی وگرنه تا حالا سرت بالای دار بود و حالا خوب گوش کن

خوشحال شدم. چه مرد رئوفی. خودم رو روی صندلی جابجا کردم تا خوب به حرفاش گوش کنم. با خودم گفتم این بابا به فکر منه !

-.... تو به جرم قتل فرزندت تو این خراب شده ای . اگه تا امشب کل ماجرا رو تعریف کردی که هیچی وگرنه فردا فرستاده می شی دادسرا.

چشمام سیاهی می رفت. حالم خیلی وخیم بود. اینها مزخرفاته. من برای دلیلی که نمی دونم و از زمانی که نمی دونم تو این جایی که نمی دونم بودم. و حالا یه مرد قوی هیکل که من هویتش رو نمی دونم به می گه تو بچت رو کشتی. حماقته. اون لعنتی هر روز صبح میاد ازم اون شماره رو می پرسه ، پس چه طوری ممکنه من برم بیرون یا کسی بیاد تو ؟ من چه طوری ازدواج کردم.

خندم گرفته بود. این بی معنی تر از این نمیشه !

- استالیش فقط تا امشب وقت داری وگرنه خودم می کشمت !

از فزط خنده اشک می ریختم. یه مشکل دیگه هم اضافه شده بود. از کجا بفهمم شب شده ؟

در حالی که می خندیدم ، چند نفر بلندم کردند و به اتاق خودم بردنم. همچنان می خندیدم.

یکی از اون نره غول ها با یه چوب محکم به کمرم کوبید........................

 

صدای خنده ای توی گوشم می پیچید. از وقتی یادمه این صدا را می شنیدم که رو به خاموشی می ره. درد شدیدی توی کمرم حس می کردم، از اون درد های طاقت فرسا...

 

رسول رحمان زاده

Rasool RemanZadi

نوشته شده توسط رها | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
یکشنبه 4 شهریور1386 ساعت 3:18

الله

برزخ هيبت سنگی

سیاهی، هر سمت را بنگری سیاهیست. دنیای بی پایان غم دور تا دور رنگ هاي روز روشن را گرفته، همه را در چنگ هاي بي روح خود خفه می کند. روشنایی ها همه مرده اند. تنها کور سوی امید و نور نیز دارد می رود، صورت سفيد و زيبا از او روي برگرداند. دست آويزانش را رها كرد. سفيدي از او فاصله مي گرفت، آخرين كور سوي اميد. در میان بیابان یخ زده چون دریای مرده ای تنها ماند. هیبت سرد و سیاه بر صندلی سايه ها نشسته و انتظار می کشد، گویي در این دنیای تاریک انتهایی نیست. شاید مرگ هم مرده...

میز ترک خورده مرگ بالا تنه هیبت سنگین را به زیر دوش هاي خسته خود گرفته، از سنگینی گویی فریاد می زند. سفيدي ها محو شدند. دستي بالا، درخششي نقره اي ... فرودي برنده، درد ها از هر سو. و سرانجامي مي رسيد، قطرات... داغ، مرگ آلود ...

قطرات به همراه ابر بارنده شان به بالا رفتند، سرشار از ترس، درد و غم. اوج سياهي را تا بالا در نورديد، انگشتاني نا اميد، نا اميد. مشتي گره كرده، خشم و زهر. دوري. مشتي از تنهايي. فرود بود ... فرودي با صداي تنهايي، فرودي با آواز غم. فرودي با روحي پاره.

از لبه میز قطرات سیاه به نوبت به پایین می چکيدند. قطرات داغ چون دانه های برف می باریدند. انگار می دانستند در کدامین دنیایند. روی میز قطرات مرده چون دریاچه ای از مرگ به دور هم جمع شده اند، فرو رفتگي روی میز تا عمق مشتی از درد فرود آمده در جسم سردش پایین رفته بود، قطرات از کنار دست پاره به بیرون می ریزند، غلیظ ، داغ... داغ چون آتشی که خاکستر می شد، قطراتی که جان می دهند، یخ می زنند و روح سوخته را ذره ذره در برزخ یخ زده سکوت دنیا هاي تاريك تنهايي خفه می کنند.

پیشانی اميدي مرده بر میز فرو افتاد، چشمان درخشانی در تاریکی به دنبال نور می گشتند، دشت سیاه، سکوت سرد، رنج مرگ، درد داغ، روح پاک ... برزخ، و هیچ نیست ... تنها انتظار ... گويي مرگ نيز مرده بود ... تنها انتظار ...

بلندای هیبتی چون کوه به زیر سایه های سکوت گم شده. سایه های سیاه شعله سر می دهند، جسم بی یاور می سوزد، سرما نفوذ می کند ... ! از هر سو، به هر سمت... و سرماي مرگ آور دل را پاره مي كند، دگر برگشتي نيست. سفيدي ها براي هميشه رفته اند، تا ابد.

قدي به بلنداي آسمان ها بدين جا به سان سايه اي پست است. ميز فرسوده در زير بار گناه دل به درد آمده ترك هايش از ترس اين گناه بزرگ هويدا مي شوند، موچ پاره مي لرزد... ضعيف تر ... ضعيف تر. لرزش ها يكي پس از هر يك ز ديگري بي صدا تر، ضعيف تر. و خنجر نقره اي از فرياد جنون سر ريز شده ... قطرات مرده را به لبانش مي چشد، گرم اند. و داغ.

همه سردي ها از آتش مرگ سايه ها به درون رگ ها مي پيچد. سرما مي خزيد، چون ماري سياه و شوم. مقصد مرز هاي گناه است، مقصد مار شوم شهر سياهدلان عشق است؛ نوري كه بايد گزيده شود. مقصد روز گناه نابخشودني است ... نابخشودني ترين گناه. نا بخشودني ...

آتش سرما به درون شعله مي كشيد. قطرات گرم يكي پس ز ديگري به دنياي يخي مي پيوندند. سردي ها ره خود را مي پيمايند. سرما هر چيز از وجود را كه حيات دارد به خاموشي دنياي اطراف خود مي ميراند. سردي ها به پيش مي روند. مشت شكست خورده در روي ميز كثيف سرنوشت به زير كشيده مي شود، لرزش ها مي ميرند، زمان برزخ سايه ها به پايانش رسيده ... !

 مشت سنگي به جاي خويش خشك مي ماند. مرگ در راه است، مرگ. هيبت عظيم آسمان ها سنگي مي شود. مقصد قلب است ... گناه نا بخشودني نا بخشوديست. سرما ... سرما ... گناه كار در قفس سنگ ها مانده، از درد تپشي حزن انگيز دارد.

ديوارهاي گناهكار سرخ به لرزه در مي آيند. زندان سنگي مرگ به دورش شكل گرفته. برزخ هيبت سنگي به انتها رسيده، جهنم از دور هاي درون صدايش مي زند، جهنم. حال آتش در اينجاست، درون اين جسم سنگي. جهنم حال همين اينجاست.

قفس سنگي، و آتش. در اين قفس آتشي بر پاست!

گناه كار بايد بسوزد، تا ابد ... ابد. و بيشتر از آن ...

درون هيبت خاموش قفسيست ... در آتش. و گناه هايش در آن مي سوزند، تا ابد. و بيشتر از آن ... بيشتر از آن ... و باز نيز بيشتر ...

 

رامين خاكزاد ..... خاموش

چهار شنبه 17/5/1386، 3:11 بامداد

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
شنبه 16 تیر1386 ساعت 21:16

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و اکنون، نمی دانم ...

 

و اکنون، نمی دانم ... همه چیز برایم سخت است. حتی تفکر، نمی توانم تحرک کنم یا به درستی صحبت کنم، دیدن و شنیدن برایم سخت است، درست نمی شنوم، همه چیز در برابرم تار و بی معنی است. دنیایم از هم می پاشد. همان دنیایی که من را در چنگ خود گرفته و نمی رهاند. این دنیای تاریک و سرد من است که تکه تکه های بدنم در آن از هم باز می شود. در آن عقل محکوم شده و به زیر سوال می رود ! قلب از او سوال می کند ... می گوید:

 

- تو اکنون باید بتوانی درست را انتخاب کنی، چرا باز مانده ای ؟ تو اکنون امر و خاسته مرا چرا اجرا نمی توانی بکنی ؟ مگر جز این است که من یکه تاز عرصه زندگی تو ام ؟ مگر جز من کس دیگری هم می تواند تو را به زانو در آورد ؟ جز من هیچ نمی تواند تو را وادار کند. آن که تو را به زیر می کشد و برده دستان سرخ خود می کند من هستم. پس زنجیر های اطرافت را پاره کن. اینجا و در این سرزمین این من هستم که تو را امر می کنم !

 

در این هنگام است که عقل به سخن در می آید. عقل با دردی که از تمام وجودش می بارد و با صدایی وامانده و گرفته به قلب چنین پاسخ می گوید:

 

- آری ... آری تو هستی که فرمانت امر مرا به زیر سوال می برد. تنها تو قادر به قلبه بر وجود من هستی. اما من هستم که درست و نادرست امر تو را می فهمم، تنها من هستم که می دانم در تو چه می گذرد.

 

قلب خشمگین می شود، ... به زحمت خود را نگه می دارد در حالی که رنگ رخسارش تیره می شود، سیاه می شود، مثل یک تکه سنگ سخت و بی جان، با عصبانیت و فریاد می گوید:

 

- درست است، تنها تو هستی که می فهمی و می دانی ... ، اما من هستم که تو را دستور می دهم پس مطیع باش، آنچه می خواهم عمل کن.

 

عقل با همان صدای درمانده و این بار با زجر می گوید:

 

- می دانم که تاب تحمل در برابر دستور تو را ندارم اما درکش برایم ممکن نیست، همیشه می دانستم که تو چه چیز را به چه منظور خاسته ای و یا چرا چیزی را که با راستی در یک سو نبوده پذیرفتی و یا نفع خود را بر دیگران از دست داده ای، اما ... این قابل درک نیست. این احساس تو را نمی توانم بفهمم، برای همین است که درمانده شده ام. حال که این حس غریب را نمی فهمم چگونه آن را به عمل برسانم ؟

 

قلب با شنیدن این سوال کمی آرام می شود. نگاهش بر میزان توانایی عقل بالا می رود، می بیند که او توان هر کاری را که او می خواهد دارد، بالا تر می رود، ... گویی که به جایی نمی رسد. با نهایت وجودش سعی می کند، پله های توانایی عقل را بالاتر می پرد و می بیند که این عقل تا کجا ها پیش رفته، تعجب می کند ... هر چه سعی می کند انتها ندارد، با آخرین امید هایش به بالاترین پله بالاترین طبقه بلندترین برج وجود می رود و تمامی پله ها را پشت سر می گذارد، پله هایی که نوشته های رویشان برای او هیچ مفهمومی ندارند. آخرین پله ها را هم بالا می رود ... بلاخره به پله های نهایی می رسد. پنج تای دیگر باقی مانده، بالاتر می رود. چهار تای دیگر مانده، روی پله نوشته شده مخلوق، بالاتر می رود، سه پله دیگر مانده، پایش را بلند می کند و به جلو حرکت می کند ... اما نمی تواند! سعیش برای رفتن به پله دوم بی ثمر است، او اکنون بر روی پله سوم ایستاده ... رویش را می خواند، با رنگ نقره ای روشن و زیبایی نوشته اند تفکر ! قلب با وجدان خودش می اندیشد ... می اندیشد که دو پله باقی مانده چه هستند ؟ کمی دیگر فکر می کند ... او می تواند بر عقل چیره شود ... می تواند راه او را عوض کند، می تواند بر او حاکم باشد. وقتی به این ها فکر می کند جایگاه خود را از عقل بالاتر می بیند، در وجود خود جوششی حس می کند ... از درون می تپد و نورانی می شود ... از زمین زیر پایش فاصله می گیرد، بی اختیار از زمین بلند می شود و به پرواز در می آید تا این که بر روی پله دوم می نشیند ... آن جایگاه جدید از نور نوشته روی پله حالتی خاص دارد. حالتی وصف ناپذیر و رویایی، با خطی آرام و خونی شکل که بوی زندگی و امید می دهد نوشته اند عشق ... کلمع عشق نور خونی رنگش را به اطراف می پاشد و جان می دهد ... نور عشق، قلب سیاه را می تپاند و وجودش ار سرخ می کند. قلب جایگاه خود را در عالم می بیند. احساس بزرگی عجیبی در خود می کند، آنقدر بزرگ که دریا ها درونش جا می شوند، آنقدر بزرگ که می تواند احساس را ببیند و زندگی را تنفس کند، آنقدر که عظمت عقل را دردک کند! اکنون تنها یک پله باقی مانده. می داند که دیگر از این جایگاه جلوتر نمی تواند برود، اما شوق فهمیدن این که آخرین پله جایگاه چیست او را به تحرک می کشد. او با نهایت قدرتش به بالا می پرد تا به پله بعدی برود، اما چیزی مانع از رسیدن او می شود. دوباره سعی می کند. این بار با آخرین قدرت های درون تک تک ذرات وجودش به بالا می پرد، آنقدر بالا و بالاتر می رود تا این که لحظه ای چشمان پر شوقش از سطح پله آخر به بالاتر می رود، نگاه جستجوگرش به روی نوشته ها می افتد ... آنچنان پر نورند که خواندن آن ها سخت است ... نور عظیمی به هر سو می رود و خلق را وجود و هستی می بخشد ... در میان همه نور عظیم و بی پایان، نوشته ها را می خواند، کلمه ای به چشم می آید و قلب با دیدن آن از حرکت باز می ایستد. در عظمت کلمه خالق در جایش خشک می شود ! قلب متعجب به پله خودش می افتد، خوب می داند که دیگر هرگز عظمت کلمه خالق را که در پله آخر نوشته شده از یاد نمی برد. قلب با دلی داغ به پله پایین نگاه می کند و از همان جا با عقل چنین می گوید:

 

- تو راست می گفتی، حق داری که نتوانی. اکنون این گیجی تو است که درست است، اگر غیر از این بود باید تعجب می کرد.

 

عقل باز سعی می کند ولی مفهوم قلب را درک نمی کند ... با صدایی سرد سرش را رو به قلب که در پله بعدی است بالا می برد و می گوید:

 

- ای تو که من را به زیر حکم خود کشیده ای، چیزی را که از من می خواهی و به من می گویی نمی فهمم، مرا کمک کن. اگر این چنین که تو به پیش می روی مرا کمک نکنی آنقدر با حس و خواسته نا شناخته ات کلنجار خواهم رفت تا نابود شود، کمکم کن ... !

 

قلب حالت درمانده عقل را می نگرد و می گوید:

 

- ای عقل می دانم که درک لازم را نداری ولی من نیز نمی توانم. اگر نتوانی خواسته من را درک کنی هر دو به همراه هم نابود می شویم ... تو برای درک جایگاه من و من برای از بین رفتن جایگاهم بدون تو.

 

عقل این بار هم حقیقت حرف قلب را نمی فهمد و می گوید:

 

- ای قلب، آنچه تا کنون می خواسته ای را نه تنها فهمیده ام که حتی دلیلش را هم می دانستم، اما اکنون نمی دانم چه می خواهی! پس لااقل حال که نمی فهمم چه می خواهی دلیل خواسته ات را به من بگو تا شاید راحت تر  با آن کنار بیایم.

 

قلب بعد از شنیدن آنچه عقل می خواهد چهره اش در هم می رود و شروع به تفکر می کند. هر چه می گردد نمی تواند واژه مناسبی را که بیان کننده دلیل درست باشد پیدا کند. قلب با خود می اندیشد که:

 

- دلیل چیست ؟ به راستی دلیل چه دلیلی وجود دارد ؟ شاید هیچ دلیلی وجود ندارد، ولی اگر دلیلی نباشد آن وقت وجود من بی معناست و جایگاه من بی ارزش است ! دلیل چیست ؟

 

عقل دقایق زیادی را منتظر می ماند ولی قلب هیچ جواب و پاسخی را که بتواند با آن دلیل خواسته خود را بیان کند نمی یابد. در نهایت عقل با حالتی دلسوزانه رو به قلب که گیج شده می کند و می گوید:

 

- گویا تو نیز به بلاخره به مرحله ای رسیده ای که نمی توانی آن را به درستی درک و بان کنی ... همان گونه که من به مرحله ای رسیده ام که نمی توانم آن را مورد تفکر و پاسخ دهی نمایم !

 

قلب ابرویی بالا می اندازد و با قیافه جدیدی که پیدا کرده می گوید:

 

- شاید چنین باشد که تو می گویی اما آنچه من می خواهم بسته به حقیقت وجود من است ... این چه من از تو می خواهم درک دلیل وجود من است، من چگونه وجود خود را به تو توضیح دهم، آن هم در حالی که تو پایین تر از من هستی ؟ مثال تو چون طفلی است که نمی تواند با زبان بزرگ تر هایش دلیل ناخوشی خود را بیان کند و مثال من چون بزرگتری است که هر چه می گویم آن طفل به سبب کمی درکش نمی فهمد. اما اکنون این مهم نیست، مهم این است که تو گر حقیقت عشق را که من باشم درک مکنی هر دو با هم از بین خواهیم رفت ! من هستم که فرمان می دهم و تو هستی که باید عمل کنی ... اگر تو عمل نداشته باشی در آن موقع دیگر عکس العملی نخواهد بود و دنیای ما از حرکت خواهد ایستاد. در این زمان هر دو از بین می رویم.

 

بعد از این حرف قلب هر دو ساکت می شوند و به فکر فرو می روند ... هر دو بر هم خیره می شوند، هیچ نمی گویند و هر یک منتظر است تا دیگری دلیل قابل قبولی را بیاورد. هرچه انتظار کشیدنشان بیشتر می شود حاصل کارشان کمتر و کمتر می گردد. بلاخره قفل سکوت آن پلکان بی شمار شکسته می شود، هر دو فریاد می زنند:

 

- تو باید خواسته من را بفهمی ...

 

- این حس تو فهمیدنی نیست ...

 

از صدای فریاد این دو مخلوق دنیای من در هر شب و روز می لرزد. آنچنان کشمکش زیاد است که قلب فرصت جان دادن به بدنم را ندارد و عقل از در اختیار کشیدن گوش و چشمم باز مانده. این دو هیچ فرصتی برای زندگی و آسایش به من نمی دهند، همه چیز برایم سخت است. حتی تفکر، نمی توانم تحرک کنم یا به درستی صحبت کنم، دیدن و شنیدن برایم سخت است، درست نمی شنوم، همه چیز در برابرم تار و بی معنی است. دنیایم از هم می پاشد. همان دنیایی که من را در چنگ خود گرفته و نمی رهاند. در دنیای من ایرادی هست ... ! دنیایم مریض شده ... هیچ کس دوای دردم را ندارد ... می دانم که اگر همین کوچک امید بازمانده ی بهبودی را نیز از من بگیرند خواهم مرد، و اکنون، نمی دانم ...

 

 

رامین خاکزاد ..... خاموش

 

 شنبه 11.9.85، ساعت 1:43 دقیقه بامداد

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
پنجشنبه 19 بهمن1385 ساعت 23:56
امشب.... تنها شب عمر برای من است.زیرا که احساسی به نجوا در گوش هایم زمزمه می کند که طلاتم ابرها از برای چیزی ایستاده است. به آسمان می نگرم و باز هم آن کوچک زیبا را می بینم. همان که در سلسله ی یک رایطه ی طولی پر نور شد. آن که شاید اگر می توانست همه ی هستی خود را می داد تا استقلال داشته باشد. با من سخن گفت، انعکاسی پر رنگ تر از نور سلطان را در صدایش می دیدم به تمام وجود نعره زد : من هم می خواهم برای خود نوری داشته باشم.



شاید بعد از امشب دیگر او را چنان با غرور نبینم.

کاش بدو نمی گفتم که تقدیر او را نابود کرده

کاش بدو نمی گفتم که شک ها بر طرف نشده

و به جای همه ی اینها او را باز خام می کردم تا باز هم بی دریغ انعکاس زندگی را نشان دهد

و شاید بهتر بود راه حل را می گفتم

دستی بر شانه ام می خورد وقتی بر میگردم صورتی را میبینم محو.... نوک سبابه ی خود را بر بینی می فشارد ...

فاش کردن راز را نمی پذیرد





بی گمان خلصه تنها راه است



رسول
نوشته شده توسط | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت 20:24

بسم الله الرحمن الرحیم

آتش و دنیا

من را شوق آتش است ...

در آن می سوزم ... می سوزانم، و دنیا می سوزد.

 آتش را گر می پرستند در آن غرقه اند ... آنان چون من در آن می سوزند.

 آتش است که می سوزاند در دل شب  و نور سرخش از مردگان به دنیا می پاشد و زندگی نکبت بارشان را می سازد و می سوزاند ...

 دنیا آتش است... و من در آن می سوزم

 

رامین خاکزاد ..... پسر شب

همین الان نوشتمش .. ییهویی خودش اوممد دیگه!

۸ و ۲۸ شب ... دو شنبه ۱۶/۱۱/۸۵

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
دوشنبه 2 بهمن1385 ساعت 1:36

بسم الله الرحمن الرحيم

 

روز آخر، روز اول، روز زندگی !

 

یکی بود یکی نبود، زیر سقف آسمون آبی، همون که داره ابر و ماه و بارون و تاریکی، یک نوری پيدا شد كه خيلي كوچولو بود ... اين نور كوچولو قصه ما خيلي كوچولو بود تا اين كه كم كم بزرگتر شد ... يك روز به خودش اومد ديد كه يك بابا نور و يك مامان نور داره ... خواهر نور و برادر نور داره ... در كنارشون شاد بود، مي دانست كه در امان آن هاست و دوستش دارند. نور كوچولوي قصه ما يه كمي ديگه بزرگ شد، به مدرسه رفت و ناگهان به خودش آمد و ديد كه داره به سرعت شمع هاي كيك ها رو فوت مي كنه. 7 تا شمع، 8 تا، 9 تا ... كم كم نور كوچولو با خودش فكر كرد و فهميد كه يك چيزي به اسم دنيا وجود داره كه پر از اسرار كوچيك و بزرگه ... چيزهايي كه بايد به تنهايي كشفشون كنه. اولين چيزي كه كشفش كرد يك برج گرم و يك خانواده نوراني بود ... نور كوچولو بازم بزرگ تر شد ... 10 تا شمع رو فوت كرد ... اون فهميد كه دنيايي كه بايد كشفش كنه خيلي بزرگتر از برج گرم و شادشونه ... از اين گذشته فهميد كه اين دنيا فقط نورها ها نيستنن. تو اين دنيا خيلي چيزاي ديگه هم بود كه هيچ وقت فكرش رو هم نمي تونست بكنه. اون با چند تا نور كوچولو  آشنا شد و ديد كه نور ها مي تونند چه قدر خوب باشند. روزگار اون رو با خودش مي برد و اون هر سال بيشتر از سال قبل مي درخشيد ... 11 تا شمع رو فوت كرد ... اون سال ها براش عجيب بود چون تو اين دنياي بزرگ فهميده بود كه به جز نوراني بودن ها چيزهاي ديگه اي هم وجود داره، چيزايي كه شايد هيچ وقت خوب نباشه، چيزايي كه بزرگ نور ها بهش مي گفتن براش خطر داره ... مثل نورهاي پليد و بد. نور كوچولو نمي دونست نور بد ها چه نور هايي هستن يا تنفر چيه ... معني بدي و ظلم رو نمي دونست. اما اون سال همه چيزهاي اطرافش يك جور ديگه شد. تو برج گرمش كم كم لكه هاي تاريكي پيدا مي شد كه معلوم نبود دليلش چيه يا از كجا مي ياد ... نمي دونست كه چي باعث مي شه كه وقتي به خونه مي ياد ديگه اونجا همون برج گرم و بلند و شاد نباشه ... حس مي كرد كه بزرگ نوراي اطرافش سرد شدن ... اون گاها چيزايي رو مي شنيد كه براش مفهومي نداشت. چيزايي كه معنيش رو نمي فهميد. اما كم كم با كلمه ها آشنا تر شد. فهميد كه به جز نور بد ها و يا تنفر چيز هاي بد ديگه اي هم وجود داره، چيزايي مثل دروغ و يا خيانت، چيزايي مثل دعوا و يا انزجاز، انفجار و اشك، وقتي كه 12 تا شمع رو فوت مي كرد مثل اين بود كه داره منبع هاي گرما و نور اطرافش رو خاموش مي كنه چون كه بزرگ نور هاي زندش از هم دور مي شدن، تكه تكه مي شدند و معناي واقعي تنفر رو حس مي كرد. نور كوچولو تو اون تاريكي نورش باسه روشن كردن همه جا كافي نبود، نمي دونست كه چرا همه جا سرد شده يا چرا بعضي وقت ها همه با هم بدن. كم كم نور كوچولو وسط تاريكي ها تنها شد ... حس كرد كه ديگه برج گرم و بزرگ نور ها رو دوست نداره. نور كوچولو دوست داشت بين نور ها باشه تا همه بتونن ببيننش. اون موقع ها از بس تو تنهايي و تاريكي بي معني برج سرد و تاريك شده شون مونده بود كه عوض شده بود. نور كوچولو اينقدر ضعيف شده بود كه هر جا مي رفت از جمع بيرونش مي كردن يا بهش زور مي گفتن. اون وقت بود كه بلاخره معني نور خوب ها و نوراني بودن با هم ديگر رو بلد شد. اون روز ها دوست داشت هرچي بيشتر با بقيه نور كوچولو ها بيرون باشه تا با هم شاد و نوراني باشن. از اون برج سرد وشده و تاريك نفرت داشت و هيچ وقت به اون برج يخي و سرد فكر نمي كرد. بلاخره 13 تا شمع رو توي تاريكي مطلق و به تنهايي براي خودش فوت كرد. حالا ديگه فقط نور كوچولو بود كه مي تابيد. اما بيرون از برج يخي نور كوچولوهاي ديگه اي بودن كه بهش چيزايي كه خودشون تو نوراكده هاي خودشون ياد گرفته بودن رو ياد مي دادند. يكي از نور كوچولو ها به نور كوچولوي قصه ما وفاداري رو ياد داد. يكي ديگشون بهش ياد داد كه چطور بتونه توي جمع زنده بمونه و هرجا مي ره بيرونش نكنن. يكي ديگشون به نور كوچولو ياد داد كه هميشه يك تيكه از خوبي هاي نوري رو توي خودش نگه داره تا وجدان نور در اون از بين نره. نور كوچولو كم كم فكر مي كرد كه ديگه دوست نداره اسرار اون دنياي گنده اي كه تو ذهنش بود رو كشف كنه چون از هر طرف كه مي رفت آخرش به يك سياهي يا زشتي يا يكي از درهاي بسته ي برج يخي بر مي خورد. هر روز از بزرگ نور ها دور تر و دور تر مي شد و تو روياهاش كاخ هاي بزرگ و رنگارنگي رو مي ديد كه داره از پله هاشون بالا مي ره. اما يك مشكل بدي كه تو اون دوران بود اين بود كه نور كوچولو مجبور بود از برج زيباي خيال خودش به برج يخي برگرده. با نفرت به برج يخي و سرد و تاريك مي رفت و وقتي كه مي رسيد بايد توي تاريكي راه اتاقش رو پيدا مي كرد. چندين بار سعي كرد كه نور خودش رو تو تاريكي هاي برج يخي زياد كنه كه شايد يخ ها باز بشه اما يخ ها اون چنان سرد بودند كه همه نورش رو گرفتند و بلعيدند. نور كوچولو از وقتي كه برج يخي نور هاش رو گرفت ديگه با بزرگ نور ها هم صحبت نمي شد. سعي كرد از همشون دور بشه. باسه همين توي برج يخي يك گوشه اي رو پيدا كرد و از اون به بعد همش به اون گوشه مي رفت تا ديگه نور بزرگ ها مزاحمش نباشن، تا سردي نور تاريكشون به اون صدمه نزنه. اون روز ها نور كوچولوي شاد و زنده ي قصه ما كه اون همه شاد و پر انرژي بود تخليه شد، ديگه جوني براي نور نمايي و خودنمايي نداشت.  اون ترجيح مي داد كه دور از بقيه به پشت مبل هاي يخ بسته برج بره و تنهايي كنار پنجره يخ زده و مرده بخوابه. ... نور كوچولو با اين كه از نور بزرگ ها دور بود اما باز هم سوز سرماي كشندشون همه اميد هاش رو مي كشت. تنها چيزي كه براش باقي مونده بود نور كوچولو هاي ديگه بودن. به اميد اون ها از خونه بيرون مي رفت و زندگي مي كرد. هر وقت كه دلتنگ بود صداي نوركوچولوهاي ديگه بهش اميد مي داد. بلاخره نور كوچولو توي خودش يك حس جديد پيدا كرد ! حس كرد كه داره عوض مي شه و كم كم بايد توي دنياي بزرگ و پر از سر و راز اطرافش يك جايي پيدا كنه. بايد هر جور شده خودش رو از اين زندان يخ بسته نجات بده. توي اين افكار خودش مي پيچيد و دست و پا مي زد ... نور كوچولو ديگه چيزي براش نمونده بود كه بتونه باحاش تحمل كنه. داشت توي زنداني كه هر روز چيزاي وحشتناك تري رو توش مي ديد خفه مي شد. بلاخره يك روز يكي از بزرگ نور ها دست اون رو گرفت تا يك مدت از زندان ببرتش بيرون. اين اولين بار بود كه نور كوچولو واقعا مي تونست رها باشه و براي خودش بمونه. با اين حال مي دونست كه ثانيه ها براي در آغوش كشيدنش تو برج يخي دارند بر روي عقربه هاي ساعت ها مي دوند. برايش جالب بود كه مي ديد دنيا به غير از اون همه بدي مي تونه چيزهاي ديگه هم داشته باشه. بين خوبي هايي كه از اون گردش خوب به سرعت تموم شدن و از ياد رفتن فقط يك چيز تحمل آورد. اون يك چيز اونقدر قوي بود كه توانست دل يخ زده و خاموش شده ي نور كوچولو رو دوباره روشن كنه. لااقل بهش اميد داد كه مي تونه بيشتر زنده بمونه تا روزهاي خوبي رو پيدا كنه، روز هاي خوبي تا تو برج آرزوهاش با آرامي قدم بزنه و كامل بشه. نور كوچولو تو اون مدت كوتاه به جاي همه بزرگ نور هايي كه اطرافش بودن يك نور كوچولوي ديگه رو پيدا كرد، نور كوچولويي كه شدت تابشش حتي از خورشيد هم بيشتر بود‌ ! خورشيدي كه گفتم اون قدر پر نور و مهربون بود كه نوركوچولو حتي بعد از برگشتش به برج يخي هيچ وقت فراموشش نكرد. هميشه به فكر اون نوركوچولوي درخشنده بود و با خودش فكر مي كرد كه يعني ممكنه دوباره اون رو ببينه ؟ اما اون وقت زيادي براي فكر كدن به اين موضوع ها نداشت چون برج يخي دست بردار نبود و هر لحظه باد شديدي توي اون مي وزيد، بادي كه در گذشته ها نمي يومد، ولي حالا تا پوست و استخون نور كوچولو رو مي سوزاند. نور كوچولو با همه اين ها يك اميد داشت و اون اين بود كه نور خورشيد رو دوباره ببينه تا سرماي برج يخي و ترك خورده دوباره از تنش بيرون بره. اون بزرگ نوره بلاخره بعد از يك مدت زياد دوباره پيداش شد و دست نور كوچولو رو گرفت و با خودش برد اونجايي كه نوركوچولوي درخشنده بود. نور كوچولو دوباره زنده و گرم شد و اين دفعه قوي تر از دفعه قبل به ياد كاخ آرزوهاش افتاد و اون رو به خودش نزديك تر ديد. سعي كرد تا اون روياس شيرين رو كم كم براي خودش بسازه باسه همين سعي كرد بزرگ تر بشه تا نور بيشتري داشته باشه. باسه همين 14 تا شمع رو فوت كرد و با انديشه هاي توي ذهنش كمي تونست اطرافش رو روشن كنه هرچند كه اين روشني هيچ اثري به برج يخي نداشت اما درد تازيانه هاي اون رو بر پشت مجر.حش كم تر مي كرد. لااقل يك نوري بود تا وقتي از بزرگ نور ها ناراحت بود به اون فكر كنه و اين كه اون هيچ وقت اينجوري نيست. به اين كه اون هميشه خورشيده و نور مي ده. از اون زمان به بعد نور كوچولو يه كمي عادي تر شد ... و بعد از كلي وقت بلاخره دوباره تونست اون نور كوچولوي عجيب و سحرآميز رو ببينه و اين بار فهميد كه دربارش اشتباه نكرده، اون واقعا خورشيد بود، خورشيدي كه از نورش پرنور ترين ستاره ها بي نور مي شدند. نور كوچولو كه دستش از همه جاي دنيا بريده بود فقط به دو جا تكيه كرده بود ... يكي نور كوچولوهاي ديگه و يكي هم نور كوچولوي درخشان. روز به روز زير نور درخشاني كه نور كوچولوي  عزيزش داشت بال و پر پيدا كرد ... حتي ديگه موقع راه رفتن سرش رو هم بالا مي گرفت. به هر صورتي كه بود توي برج يخي دووم آورد و از همه نقشه هاش دست كشيد. اما تنهاييي بدجوري به سراغش اومده بود ... نور كوچولو تو تنهايي كه اون جا داشت با خودش خيلي فكر مي كرد و گاهي فكر هاي ناراحت كننده و نگران كننده به سراغش مي يومدن. و اون خودش بهتر از هر كس ديگه اي مي دونست كه فكر هاش يك پاسخ بيشتر نداشت و اون گفتن بود. اما اينقدر فكر ها ترسناك بود كه به نور كوچولو جرات گفتن رو نمي داد. نور كوچولو هيچ وقت جرات نكرد كه به خورشيد خانوم بگه كه دوست داره با تكيه به اون زندگي كنه ... هيچ وقت ! نور كوچولو از ترس اين كه با گفتن، از گرمي نور كوچولويي مثل خورشيد محروم شه چسزس نگفت. نور كوچولو دقيقا تو همين مواقع بود كه تونست 15 تا شمع رو با هم فوت كنه و می دونست که باید همین روز ها راز اعماق روشن وجود نورانی و کوچکش را فاش کنه. می دونست که خورشد اون رو تنها نمی گذاره ولی از ترسی که داشت فلج شده بود، جرات هیچ کاری رو نداشت و نمی توست از جاش تکون بخوره. نور کوچولو یک ترسو بود! حالا کم کم خورشیدی که تقریبا تمام وجودش بود و نورش بدن او را از شعله سوزان و بی مانند خود گرم می کرد برایش دست آورد هایی از ترس و غم و غصه می آورد. هر روز و هر لحظه ... هر کجا ... با هر کس ... در هر ساعت، در هر روز، در هر لحظه و هر لحظه و هر لحظه زندگي. او این افکار را در حالی داشت که هر لحظه برج یخی سرد تر از قبل می شد و گاها انفجار هایی در آن تکه های برنده یخ هاي قطور را بر هر سو پرتاب مي كرد و او را به شدت زخمي مي كرد. نور كوچولو در حالي 16 شمع را خاموش كرد كه تكه هاي برنده و تيز يخ از هر سو به وجودش فرو مي رفتند. نور كوچولو با تمام قدرت در برابر همه يخ هاي برنده و سرما ها و بي نوري ها و تاريكي هاي اطرافش ايستادگي مي كرد و هر لحظه زخمي تر مي شد، جانش در برابر چشمان گود افتاده اش از تكه پاره مي شد. كم كم تواني كه از نور خورشيد در خود ذخيره كرده بود از دست مي رفت و داشت سرد مي شد ... در چنين شرايطي بدون اين كه خودش بفهمد خورشيد بلاخره از او گذشت، غروب كرد و رفت تا جاهاي ديگر را كه سرد بودند گرم كند. با تمام شدن خورشيد ابر هاي اشك آلود به دور و كنار برج يخي پيچيدند و به روحش حمله كردند. نور كوچولو نازك و ضعيف شد و هر لحظه توانش كمتر مي شد ... بلاخره روزگار نبر آخر را با تمام سلاح هايش بر عليه نوري كوچك و بي ياور شروع كرد. نيرو هاي سياهي به پيش راندند و گل ها را كشتند، دل ها را جر دادند، چشم ها را كور كردند و نور ها را ربودند ... ابر هاي اشك آلود شروع به باريدن كردند، باد هاي سرد پنجه هاي خود را به در و ديوار و جسم ها كشيدند، بريده ها و خرده هاي يخ هر سو را جراحت دادند، سرما هر چيز را كه بود در زير فشار دندان خود فشرد و ترك داد. دنيا و فلك، سرنوشت و تقدير، غرور و ترس، سايه و آتش، همگي به دور طعمه درمانده و بي ياور خود جمع شدند ... يكي يكي از تك تك ذرات وجودش گذشتند و هر يك او را ناتوان تر كردند ... نور كوچولو مقاومت مي كرد و تسليم نمي شد ... چرخ عالم مي خواست از رويش رد شود اما نور كوچولو با دستان لاغر و  استخان هاي ترك خورده و پوست خونين و يخ زده اش آن را نگاه داشته بود. در اين ميان عمر بر نور كوچولوي قصه ما خيانت كرد، بي آنكه بداند ديد 17 شمع را در دور و اطرافش روشن كرده اند ... آخرين توانش بود ... فرياد زد و حقيقت را گفت ... ديگر ترس معني نداشت ... آنچه بود برج يخي و فلك بود. آن هنگام كه عمر خيانت خود را كرد همه با هم متحد گشتند ... بدنش سوراخ سوراخ شد ... جاي پنجه هاي باد پوستش را سرخ كرد ... سرماي مرگ آلود خشكش كرد و قلب شكسته اش در گرداب طوفان ها و در درياي اشك هاي ابر هاي اشك آلود در دنياي بي نور و تاريك نور بزرگ ها از حركت ايستاد. اين پايان نور كوچولو بود ... نور كوچولو خاموش شد، حال ديگر ترس برايش معني نداشت. او خاموش شد و سر و گردنش را در زير بار هاي دنياي كشف نشده اش خرد شده ديد. نورش محو شد و در گوشه اي افتاد. بي آنكه بداند كجاست و چه مي كند. تن مرده اش همان جا ماند. او آنجا مانده بود اما زمان براي او صبر نمي كرد براي همين جنازه بي مصرف او را به خود كشان كشان كشيد و كشيد و كشته را با خود به كشتگان ديگر سپورد تا محوش كنند. در كشتي كه كشته ها را با خود مي كشيد نور كوچولوي ديگري هم بود كه نور كوچولوي قصه ما را هميشه مي ديد ... او بر بالاي سر نور كوچولو رفت و بلندش كرد. آبي از جنس دريا را بر صورتش پاشيد. نور كوچولو تكان خورد. چشمانش را باز كرد و ديد كه مرده است ... ديد كه فلك با او چه كرده ... ديد كه چه كشيده ... ديد كه زندگي و ترسش او را كشته است و اكنون مي خواهد قتلش را بر سر خورشيدي بياندازد كه روز ها از وجودش گرم بود. دست نور كوچولوي ديگر را گرفت ... بلند شد و ايستاد. روز آخر بود و او نمي خواست اين چنين مرده از دنيا ببرندش. كمي صبر كرد، كمي سعي كرد ... فكر كرد. حال مي دانست كه نور كوچولو قصه ديگر آن نور كوچولوي قبلي نيست. كشتي مرگ را ترك گفت، به ساحل رسيد و نگاهي به برج يخي رو به رويش انداخت ... در چشمان نور كوچولو مي شد نور روز اول را ديد، نور آغاز دوباره را ... حالا او يك نور كوچولوي ديگر بود ... . نور كوچولو پيراهن گذشته را كه برايش نماد مرگ بود در ساحل درياي مرده پاره كرد و در صندوق خاطرات گذاشت تا نمادي از پاره شدن آن خاطرات خوش و ترس بي معنايش باشد. با سينه ي باز و روي مصمم به راه افتاد. هر قدمش كه بر مي داشت يك خاطره بود، با قدم هاي ساف و استوار به سمت برج يخي مي رفت ... اكنون برج يخي در ميان طوفاني از آتش يخ زده و خار هاي خيانت با برج و باروهاي سياه و سرد و مرگ آور در انتظارش بودند ... ابر ها در بالاي آن برق خود را به هم مي كوفتند و صدا هاي لرزش آجر ها را بر روي هم ديگر برج را مي لرزاند ... تاريكي ها تير و فشمگ هايي از جنس يخ هاي برنده پرت مي كردند و در گوشه و كنار برج در هر جا زمين تا بي انتها دهان باز كرده بود. نفرت و مرگ در هر كناري جيغ مي كشيدند و هر موجودي را تا فرسنگ ها آن ور تر مي كشتند. او به پيش مي رفت ... صداي برق ابر ها و كلاغ هاي سياه به او گفتند برگرد ... او به پيش مي رفت. سرما و تاريكي به او گفتند برگرد ... او به پيش مي رفت ... طوفان و مرگ به او گفتند محو خواهي شد ! ... او پيش مي رفت. پاهايش را با نيروي بي پاياني كه از دورن او مي تابيد بالا مي كشيد و پايين مي كوبيد. به دروازه يخ زده برج تاريك رسيد ... دروازه را با صداي شون لولاهايي كه نداي مرگ را به گوشش مي خواندند باز كرد، با قدم هاي پولادين به جلو رفت. طوفان ها را كنار مي كشيد، تاريكي ها را پنهان مي نمود، يخ هاي برنده را محو مي كرد .... و فرياد مي زد كه نور كوچولو باز گشته است ... اين بار خورشيد از بيرون بر نور كوچولو نمي تابد و شما ديگر نور كوچولو را در چنگال تاريك؛ سرد و بي مهر خود نداريد. خورشيد اكنون در هر كجاي كه باشد، بر هر كس كه تابد، چه خود بخواهد يا كه نخواهد بر نور كوچولو نيز مي تپد. با آن كه خورشيدم بود و تن من از شدت گرمايش سوخت، سوراخ وجودش در سينه ام باقي مي ماند و هرگز خورشيدي نخواهد توانست اين نشان را از دلم پاك كند. همين باريك نوري كه در سينه دارم برايتان كافيست. اي مرگ و درد بدانيد كه در دست من هستيد ... من حال با شما مي جنگم. بدانيد كه مشت تاريكتان از دور روحم باز شده ... بدانيد كه تا آخرين نفس مي جنگم و تا زماني كه طوفان ها از بين برود، خيانت نابود شود، نفرت پايان يابد و تا زماني كه در اين خانه برج آرزوهايم  را بسازم، بدانيد كه از جنگ كنار نخواهم رفت و خواهم زيست. با قلبي كه جاي خالي خورشيدش هرگز پر نمي شود اما گرمايش را هرچند كه كم باشد و هر چند كه براي ديگران باشد در همين حد كافي مي دانم تا زنده نگه ام دارد. تا بدايند كه مي جنگم و خواهم بود تا شما را نابودي دهم و برجي به بلنداي محبت، به پهناي گرمي، به ارتفاع روز زندگي و به عظمت عشق بسازم. برجي كه ثمره روز آخر، روز اول و روز زندگي باشد.

 

پايان.

 

 

رامين خاكزاد (پسر شب)

ساعت 01:25 بامداد روز دوشنبه 2/11/85

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
سه شنبه 26 دی1385 ساعت 20:25

بسم الله الرحمن الرحیم

 

غروب گم شده

 

من رو می شناسی ؟

می دانم که نمی شناسی، اصلا مگر کسی نیز هست که من را بشناسد ؟

چی ؟ بلندتر بگو … صدات را نمی شنوم، دیگر هیچ صدایی را نمی شنوم !

چرا باید این رو بگم ؟

تو، شما … همه ....

خود بهتر می دانید چرا. می دانید و نمی خواهید بر یاد داشته باشید.

وقتی که فراموشم کردید و از روی پشت کرده با من فاصله کردید خود می دانستید و خود بودم که ایستاده بودم و می نگریستمتان.

من رویم را به شما سپرده بودم …

امیدم را … ، دردم را … ، راهم را … ، عشقم، روح، حرف و جان و دلم را …

آنگاه که می رفتید به روی پشت کرده خواستید تا از من دور باشید.

خود را گفتید فراموشی چه آسان است و ما فراموش می کنیم.

هر چه دور رفتید و رفتید من بیشتر سیاه گشتم.

مثل یک واژه من را از دفتر خاطرات خود خط زدید، پاک کردید …

عالم پشتش را بر من کرد … برایم غروب گم شده آورد و آن را در آغوش کشیدم.

در سوسوسی از نور آخرش خود را دیدم که رو از عالم به پشت ایستاده برگرداندم.

رو به پشت کردم من بر آن عالم و عالمیانش، در نور آخرغروبم گم گشتم …

 

فراموش شدم ، … مردم …

 

 

 

رامین خاکزاد (پسر شب)

 

سه شنبه، 26/10/85 ، ساعت 08:10 شب

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه 
سه شنبه 19 دی1385 ساعت 19:35
دستام تو جیبمه و دارم تنها قدم می زنم.. از توی خونه تصمیم خودم رو گرفتم و تو راه به جای کلنجار رفتن با خودم می خواستم به خودم فکر کنم... آیا دنیا لیاقته منو داشت ؟ آیا من لیاقت دنیارو داشتم ؟ نمی دونم کاریه که شده و حالا دارم می رم.... دیگه هم بر نمی گردم راستش اگه بخوام هم دیگه نمی تونم.... همین طوری دارم تو کوره راهه تاریک حرکت می کنم تا اونجا که می دونم چند دقیقه دیگه به آخرش می رسم و بعدش با کمال اسایش ادامه می دم..... فقط یه وقفه کافیه.. بعد همه چیز روبراه میشه........ همه راحت میشن.............

دیگه به پایان رسیدم فقط یه قدم، جرئت ؟؟ این کار به جرئت نیاز نداره اگه بدونی چی پشت سرته....

قدم رو برداشتم....ناگهان زیره ژام خالی شد انتظارشو داشتم پشتم به سخره کشید شد و دیگه کسی به نام رها وجود نداشت البته از نظر دیگران

رسول رها
نوشته شده توسط | لینک ثابت | موضوع: داستان کوتاه