الله
اندر نبودن ... بودن
اسیرم به بند دل دادگی،
در زندان خویش بر باد دادگی ...
اسیرم من ... اسیر در عاشقی.
آن بی یار عاشقم ...
دل را چه کس دادم ... نمی دانم.
از یاد یار ندیده پر ز خاطره ...
خاطراتم شد آن روز های بی خاطره.
به بند دادم دل مرده خویش دگر باره ...
رهانیدم جان مانده بر دست را به یکباره.
آتش عشق به جان خویش کشیدم ...
به سرمایش چه کم اندیشه ام.
من ندیدم یاری و یادی و یاری ...
من ندیدم مو و سر و پایی ...
دل خوش با دریا یکی پیمان دادم،
تا که جانی بر بدن دارم ...
عاشق به خویش شیوه دارم.
کاشتم دانه دل را در دریای عاشقی ...
حال من چشم انتظار بارم.
ندارد دخرت بی کسی مرا باری،
من به دنبال هوا و بادم.
هرچند باشد آن باد ...
نیابد مرا سویی و راهی و کند بیداد ...
خوشم تنها که روحم، به او عشقش را داد.
یاری به ما دستی نداد ...
یارمان با ما رویی ننماند.
رخش هرگز ندیدم و همیشه می رفت.
به هرکجا رفت، دل ما نیز با او رفت.
بی دل گشتیم و گشتیم ما به دنبال خویش،
خویش را غرق در عاشقی دیدیم در خویش.
دیدیم که نیست درمان نامی و یادی ز خویش،
به وادی عاشقی رفتیم ما با همین پای خویش.
هرچند ندیدم هرگز آن یار شیرین ...
در گردش این همه سالیان دیرین ...
نکردم دادی راست از سر بی کسی،
نکردم به آنی جرات از بر سرکشی.
دیر زمانیست که دل داده ام،
تنها مانده ام ...
تنها یک چیز خواسته ام،
دعا نیز خوانده ام.
و اندر نبودش ... تنها بودش را خواسته ام.
نخواستم با من که باشد ...
کم به من بی چیز باشد ...
باشد در کنارم،
در کشم باشد ...
هر کجا که هستم،
در یاد من باشد ...
به روز و شب سرش بر شانه ام کند ...
دل و دستم بگیرد، هوایم مهیا کند...
ز لب خویش بوسه ها روانم کند ...
نخواستم تا ببینم ...
رویش در آسمان دل هر شبانگاهی چو ماه .
نخواستم تا بنشینم ...
کنارش دقایق را چو ساعت ها زیر نور ماه.
بودش برایم شد همه کافی ...
همه عالم خاموش را می دهم من یاری،
تا باشد و ... باشد تنها باقی.
رامین خاکزاد ..... خاموش ![]()
6:8 ب.ظ یک شنبه 20/05/1386

الله
پروانه صحرا
کیستش این خاموش تک درخته مرده ؟
بی جان تنش به بیابان تنهایی خفته ؟
چه گوید تنها درش خلوت ؟
چیست این سرد آتش درش رخوت ؟
صدای سکوت و ماتمش پر،
به صحرا هرجاست ...
نغمه خاموش.
گوش و چشم صحرا ناشناس است،
کر و خاموش.
چه کس گوید،
ندارد جانی ... سختِ صحرا درخت ؟
جان صحرا به دل دارد ...
سرما شب های این غم دریا درخت.
چیست این آبی همه نور بر سرش ؟
که تنها سیه جامه شان ماندست برش !
روز به آتش می زند جان خویش ...
سرود دل دادگی.
شب به یخ می زند،
همه آن مانده حرف سادگی.
همیشه صحرایش روزگار،
نیارد دگر بی وفای برگ او ...
می شود چه افگار تن سخت او،
با هر دمی ... به هر آرزو.
می شود دید،
آن سایه داریش روزگار.
می زند پر چین صورتش ...
این غم نامه مهر اعتبار.
نیستش آن،
پر نشاط برگ سبز در برش.
بهار هم شود یک روز ...
باشد باز کویرش !
تک درخت صحراست را آیین پروانه،
خاموشیستش ته و ...
دل و ...
جان،
آماده .....
پایان
رامین خاکزاد ..... خاموش ![]()
12:24 ب.ظ 20/1/1386
لحظه ها می گذرند روی آونگ سفید ساعت
صدای تیک تاک قلب من می آید بی قرار و لرزان
به یاد لحظه نگاهی رمزآگین
هق هق من می شود رعدی خروشان
حلقه اشک چشمانم برق آن
از پس ابران مشکینم
بلورین قطره های چشم من می بارد
گونه هایم دامنه ی سبز یک کوه نحیف است
که جاری شده است رودی
از کنارش ، آرام
با لبانم اشک را بوسیدم
قطره هایم از غم است اما تلخ نیست
غم نم باران چشمانم شیرین است ، شیرین
چکه های قطره اشک من می لغزد ، می افتد بر زمین
آری
این است آغاز شب دل تنگی من ...
::: افگار :::
ماه لبخند زد
ستاره چشمک
و تو مشتاق تر
به جست و جویت در کهکشان پرداختی
و نفهمیدی مشتری نگاهت
دیر زمانی است که به زمین آمده ... !
::: یاسی :::
الله
آسمان هم می گرید
سرد باد های پاییز،
لبریزند ترس های تردید ...
ریزش راست برگ های دل غمگین،
پاییز جان آمده ... تنهایی.
دست های شب ترس ...
پاره کرده روز بی درد سایه را ...
ابر سیاه ، برگ زرد،
ناله خورشید بی درد ...
صدای فریاد عالم است !
رنگ خون غروب ... درونم.
می بارد اشکی، خونی ...
صورت را چراغ بی طاقت شدست.
می زند دلنشین سرمایش سیلی ...
بر این سرد روی صورت باز.
آسمان خاموش، دل می گیرد ...
ز این هم سرما ... سنگ دلش غم می گیرد،
تن ابر ز برق غمش آتش می گیرد ...
سیاه ابر تن ناله عاشقی سر ام می دهد !
ز دردم آسمان سر فریاد می دهد.
و دنیا دنیا این است ...
و دنیا دنیای این غم-فریاد است ...
و برق غم دنیا دنیا را پر می کند.
سکوت، سکوت، سکوت ...
و بغض های سکوت می شکند ...
سیاه لباس خورشید را تن می کند،
وزیدن باد سرد را آغاز ...
ابر غم خود را رها ...
خاموش ابر و آسمان،
پر خون نغمه می سازند و می دارند پیشش
و قطره ... قطره ... قطره ...
و آسمان هم می گرید،
و این روز غم ... من خوش به غم،
می روم به باران زیر ...
خود، تنها و تو با من نیستی ...
و آسمان هم می گرید.
رامین خاکزاد ..... خاموش ![]()
جمعه 12/11/1386 . 11:59 صبح
با آهنگ های خاکستری دیده ام
در بیداد مرگ ، اندوه ماه را
از سکوت بیشه های بیدار دیده ام
آه کشیده ام و دیده ام
ققنوس زخمی را دیده ام
که از سردی خنجرهای برف
در دستان بی جان من ، جان سپرد
نعره های شقایق سرخ را دیده ام
که در باغ بی باران خشکید
آه کشیده ام و دیده ام
سایه ی تنهاترین سکوت شب را دیده ام
که نیزه ی مرگ را در قلب پاره پاره ام فرو برد
خاکستر پروانه ی عاشق را دیده ام
که در آتش گل سوخته بود
آه کشیده ام و دیده ام
طلوع خشم برهنه را دیده ام
که از سپاه شب آفرین می خروشید
نعره ی چراغ آزادی را دیده ام
که در تگرگ ممتد بیداد ، بی صدا شد
آه کشیده ام و دیده ام
مرگ قصه ی شهر سپیداران را دیده ام
که سخاوت خون یاران را فریاد می زد
شمع سبز امید را دیده ام
که در بی رحمی شب ، خاموش شد
آه کشیده ام و دیده ام
اما منتظرم
منتظرم تا شیهه ی اسب سفیدی
کهکشان آه های خاکستری ام را در هم شکند
منتظرم تا اخترانی از شعرهای کیهانی
شب های سیاه غم زده ی مرا ، ستاره باران کنند
منتظرم تا سواران داغدار شهر سپیداران
زنبق های وحشی را لگدکوب کنند
منتظرم تا زیر باران ، ترانه ی رنگین کمان را
با آهنگ های ارغوانی ببینم
منتظرم تا در طلوع سپیده ی طلایی
خیال آفتاب را
از روشنگر رهایی ببینم
منتظرم تا واژه ی پر غرور چشمانی
مرا از واژه ی بی صدای شب
از این قاصد مرگ ، رها کند
::: افگار :::
از نو برایت می نویسم ...
تمام تنهایی ام یعنی نداشتن دستهات ..
دستان مربایی که خاطراتم را رنگین می کنند ..
خاطراتی که تمامش تویی..
دستم را بگیر
من دارم در این خاطرات گم می شوم
در تویی که هستی
همیشه ، همه جا ، با چشمانی خندان و دست های مربایی
نمی دانم ، نمی دانم ! این تویی که پیدا نمی شوی یا این منم که گم شده ام ؟
...
تندیس لبخند !
بعد از رفتنت
تمام داشته هام شده نداشتن دستهات...
نکند نباشی ؟!!!
بهانه هایم را از من نگیر
من به بهانه های دچارم
به تنهایی ام دچارم
به نبودنت دچارم
به خاطراتم دچارم
به فنجان های نیمه خورده نیز ...
نکند نباشی ؟!!!
چقدر سرد است ..
وقتی به نبودت فکر می کنم ، این جا دما زیر ِ صفر است ..
این جا همه چیز قندیل می بندد
این ذهن در به در ِ مصلوب
این ذهن ِ در به در جای پاهایت
که خاطرات ِ حضورت را در آن چال کرده ای
در لحظه ای که خودش را تا ابد به پاندول ساعت آویزان کرده است
در لحظه ی رفتنت
آرام گرفتهست
و این ناقوس کلیسا
که بین ِ خاطرات و لبخند تو آونگ شده است
دل من است ! آری دل ِ من ...
و تو می خندی
در تمام شطحیاتم می خندی
با دستانی مربایی ...
نکند نیایی ؟؟؟؟
این زندانی ستمگر به آوای زنجیرش خو نکرده است ...
این زندانی به آوای زنجیرش دچار است ..
به عشقی که تمام سهمش از آن دل تنگی ست ..
نداشتن است ...
به تمام خواستن است ...
این زندانی به شوکران ِ مربایی ِ تنهایی هایش دچار است ...
نکند نیایی !!!
نه !
نه ...
بیا ، ببین ، این بار با دستان ِ تو قهوه دم کرده ام ..
این قهوه بوی دیدار می دهد ..
بیا با دستان من برایم قهوه بریز
لطفا کم بریز
چشمانم برای ته فنجان دل دل می کند ...
و تو می دانی که دلم بهانه های تازه تکراری می خواهد ...
....
خیره می شوم به ته فنجان
باز تویی
تو با همان لبخند
نشسته ای رو به رویم ...
صدای نواختنت هم می آید ..
این قهوه بوی گیلاس می دهد ...
همه جا مربایی است .
همه جا قرمز است ...
....
و من چه معتادانه به بود ِ نبودت ، دچارم !
و تو می دانی دچار یعنی عاشق ..
و این آخرین پک ِ تنهایی ست
کجا بودیم ؟؟؟
اوووووم ...
داشتی می خندیدی ...
در هياهوي گذر زمان
و تلاطم امواج احساس ، كه پياپي خود را به ساحل ذهن مي كوبند .
دست و پا مي زند تا كه شايد راهي بيابد ، براي گريز از غرق شدن در گرداب افكار .
اما ...... تلاش بي سود
كشيده شده در آغوش خيال
و ياس در وجودش قدم نهاده .
روشنايي احساس ، اسير تاريكي وهم گشته
و حتي فريادهاي سرخ آخرین نشان حیات
محو شده در دستان سرد سكوت
قلبي خاموش
انگار او هم بودن را از ياد برده
و نابودي زماني كه ذهن رامه احساس شد
او هم .................تسخير شده !
حال اين خياليست واقعي يا واقعيتيست خيالي ؟
... یاسی ...
الله
سياه آخر
خاموشي بود قبل ما را.
شروعي از هيچ آمدم.
ز شروع سياه آغاز،
باز چشم كردم،
كوچكي دنيايم سفيد شد.
كوچك دنيايم بگذشت...
بگذشت كوچكي را سفيدي دروغ.
چشم باز كردم.
دنيا سياه بود...
جنگ ما زندگي،
دانستم.
در جنگ،
يك زندگي ... يك ها آدم،
يك دنيا در برابر من.
و اين آخرين جنگ عالم.
جنگ آخر ندارد،
مر ما ها به تنها ...
خاموشيست بعد ما را.
پايان.
رامين خاكزاد ..... خاموش ![]()
الله
اشك و آتش
باد و طوفان ...
برف است و بوران ...
آتش ...
برق آسمان مي بارد ...
همه دنيا در برابرم،
آسمان مي كوبدم مرا.
ايستاده در آتش،
روم راه را بر آب درياي خون...
خسته، بر صورت آتش است و آب و خون،
زخم ها شكفته مي جوشند...
خون ... مي بارد.
صبر
آن جا كه از بر سرما روح ها يخ زنند،
آتش را هم سوزانم
صبر
ابر سياه سايه، سايه بر سرم فكنده،
ديوار هاي دل سنگيست بر هر سو نگرم،
همه دنياي در برابرم ...
كشند طناب ها را ...
افكنده به زير دار و راه روم پيوسته...
دار مرگ حتي ... ندارد آتشم خاموش.
موج دريا كشتي بشكند بر درياي من ...
طوفان صحرا بندد سد شني بر ره من ...
مي پيچد ساقه ي پيچك درد در تنم ...
دود سفير سرزمين سردي ها در سرم ...
قلبم ...
اشك.
تا ابد،
تا هستم،
تا هست شقايقي ...
خواهم ايستاد،
به خاموشي ام روزي خواهم رسيد ...
كه هستم،
جاده تنهايي اشك و آتش ...
رامين خاكزاد ..... خاموش ![]()
دو شنبه 25/4/1386، 5:34 ب ظ
ای داد مرده من
برخیز
و سنگی به شیشه بکوب
تا مچم را با آن
پاره کنم
و
فریاد بزنم.
نیلوفر احمدی
از تو که دیدار آن دیدار پدرامت ، مرهمی بر دل بود
از تویی که موی قطران رنگت ، افسری زیبا بود
از تو که دیبای چشمانت ، دشتی پر راز بود
از تو می گویم ، ای آفتاب غالیه موی که دگر نیستی
از تو می گویم که رفتی و روان کردی ، اشک چشمانم
از تو می گویم تا جان در بدن دارم
می نالم چون نال و می سوزم چون شمع ، چون دگر نیستی
چه روزهایی بود با تو بودن
چه زیباست از تو گفتن
چون که از اندوهی ، نرگس ترت ژاله روان می کرد ، آسمان می لرزید
یا که از خوشحالی لبت می خندید ، خورشید از شادی تو می تابید
یا صدای گام هایت که خون را در دل رگ های من می جوشانید
چه روزهایی بود با تو بودن
چه زیباست از تو گفتن
در شب تاریک و سرد ، گرمی دست تو ، من را از غریبی می رهاند
در کویر عشق پاک ، عشق افسون تو ، خود را در نهادم می نهاد
افسوس و صد افسوس ...
آه و هزاران آه که دگر نیستی
رفتی و روان کردی اشک چشمانم
آه ... آه ...
ای کاش نمی رفتی و ای کاش
« افگار »
الله
بوی باران
پنجره ی بسته،
فقل شیشه ای بر درش ...
دیوار ها حسارش می شوند،
پرده ها دروغش،
می کشند روح را ...
دگر زندان مانده ...
در دیار ما جز غم هیچ،
جز درد بر ما همگان، نمانده،
حتی روح را حس نمی کنیم.
درد ... می آید.
دردی که آسمان بدان آگاه،
به دل سوخته و درد ما، او هم می بارد.
دردی که شیونش حسار ها می درند.
دیوارها از درد به درد آمده، ترک دارند.
پرده ها بر قفل شیشه ای،
صدا را می کشند ... تنها میله ها نیستند،
تا آزادی یک دروغ باشد ...
تا بوی باران نرسد روح را.
تا ما، ... ما نباشیم ...
تا دنیا دروغ، ما پوچ...
تا درد ها، قلب های مرده ... حقیقت !
تا سیاهی ها سفید، سفیدی ها سیاه و سرد...
دوست دارم، تا رها باشم ...
تا پرده ها را بشکافم،
تا قفل ها را بشکانم.
حسار ها،
تا آینه دروغ،
بشکنم ... تا ز هم بپاشم.
تا فریاد قلب آسمان خاموش را،
بوی باران ... بوی حقیقت را،
بوی زندگی،
همه در وجودم بریزم، تا زره زره تا نهایت،
دوست دارم، تا رها باشم ...
رامین خاکزاد ..... خاموش ![]()
جمعه 8/4/1386. ساعت 11:34 شب
الله
ناگفته
قلم به دست، منتظر،
افکار بسته،
ذهن تلاش می کند،
دل نخواهد که رازگوید.
چه چیز توانم نویسم ؟ ،
آن گاه که راز ها به درون می ریزند ...
وقتی غم ها برون نمی ریزند.
دوست دارم، تا رها باشم ...
فریاد را ... دوست دارم. تا کر کنم دنیا را.
خواهم کور باشد همه دنیا.
کاش می شد،
کاش سرنوشت می مرد.
آخر چه می توانش کرد ؟
صبر ؟
تا کی می توانش ره نمود ؟
قلم می لرزد هر دم ...
حس فوران می بارد ز هر سمت،
که گویم آنچه را نتوانم،
می خواهم ...
دل نمی خواهد ... دل نمی خواهد.
راز ها می مانند و دل،
دل زخمی ره بر کسی نمی دهد ...
دگر محبت را نشناسد.
ره را باز گشوده ... تنها به مرگ.
و نمی گوید دگر هیچ.
حتی راز را ...
و راز ها در دل، می میرند.
پایان.
رامین خاکزاد ..... خاموش ![]()
5:46 شنبه شب، 22/2/1386
غریو آه سوزانی سکوت تیره ی شب را به یغما برد
صدای جیرجیرک ها برای لحظه ای غرق تماشا ماند
من ندانم از چه است آه جگرسوز
شاید این آه دل مظلوم باشد شاید...
شاید این آه دل دلسوز باشد شاید...
شایدم آهی برای قصّه ی معشوق باشد شاید
----
در آن روز سیه فام شبه گونه
که بعد از آن همه تاریکی و ترس و بزه آمد
دل افروخته عاشق ، به شوق آمد
که شاید دلبرش آید به کف...شاید
نوای دلهره همراه با امّید
از درون فکر و ذکرش فریاد می آورد:
که برخیز... هم اکنون وقت دل بستن به عشق است.
به قول آن نو سرای نیک نام :
من از یادت نمی کاهم ، تو را من چشم در راهم...
صدایش از عمیق جان برون آمد در آن هنگام :
که اکنون آی ... من هستم
برایت سال ها بنشستم
---
در آن اوج طلوع صبح امّید
دوباره آن همه تاریکی و ترس و بزه آمد.
سیه فام شد روز ، شبه گون و سست
دل عاشق بدان تلخ سیه بگسست
---
غریو آه سوزانی سکوت تیره ی شب را به یغما برد
صدای جیرجیرک ها برای لحظه ای غرق تماشا ماند
ولی این بارمی دانم که این آهی برای قصه ی معشوق باشد.....
(تنها)
با تمام خستگی های غریبش
با تمام غربت تنهایی اش
با سکوت تلخ غمناکش
با تمام آن هراس مرده اش
چه می خواهد این شب ، از من دل خسته ی محزون
که هر شب این چنین ، من را به چاه زار و
این کابوس منحوس می خواند
و من را این چنین ،
در کنار روحِ سرگردانِ افگارِ خموشِ خانه ی متروکِ تاریک ، تنها می گذارد
و یادِ یارِ بی همتایِ مسکر چهره ی من را ،
که اینک ، چون یه دسته رازقی ، در دلِ این خاکِ سربی خفته است ، زنده می گرداند
چه می خواهد این شب ، از من ره بسته ی مجنون
بس کن ای شب ، برو
چه مانده از من مخذول که من را ، این چنین گریان و نالان می کنی ؟
دگر اشکی ندارم تا به یادِ روحِ مینا گونه ی یارم بریزم
صدایی می آید ... ...
انگار ، هبوط کرده یارم ... ...
ای یار همای من
ای یار همای من ، کمکم کن
و با هرّایِ قهرت ، شب را نابود کن
مرا از شب برهان
برهان ... ای یار ... .
« افگار »
به عقب می نگرم ، تاریک است ، سرد و سیاه
روبرویم نوری است ، آری
شاید این نور تواند که مرا دریابد
آه ... ای دل ... آه
شاید این نور که من را چنین بیمار کرد
پرتوی باشد ز حق که مرا می خواند
آری ... مرا می خواند
دریای تلاطم زده روح مرا می خواند
چشمان پریشان شده جسم مرا می خواند
آری ... مرا می خواند
به نظر می گوید
تو چه کردی با خود که چنین افگاری ؟
نمی داند که آن گرداب پیر ، در آن روز پلید
تمام هستی و عشق مرا با خود کشید
نمی داند که آن سحر پلید ، در آن رویای تیر
روح سرمست مرا با خود خرید
آری ... دگر باکی نیست
به او خواهم گفت
تا روح دگرسان شده تار مرا دریابد
به او خواهم گفت
« افگار »
بسم الله الرحمن الرحیم
به زیر افتاده
دیگر روز باز گشتم،
دلم روی را بستم ...
راه تنها رفتم.
هر کجا می رفتم سرد بود.
راه بازگشت چه پر درد بود !
رنگ سیاه می دیدم هر دم.
بوسه باد یخ کرده را هم.
روز بازگشت سرد بود.
دلم یخ کرده، مثل سنگ بود.
رویش بدیدم، بفهمیدم، رفتم، آنروز ...
عشق را دور انداختم ...
به رنگ آدم های نابود ...
خون، کشتم به قلب بی نور،
روز بازگشت من سنگ شدم.
سبزی و روح و رنگ مسموم،
مسدود هم من شدم.
پایم به چیزی روی افتاد.
قلب بود،
به زیر پایم ماند.
رویم ز اش گرداندم ...
من باز شکستم ...
من دگر باز گشتم.
پایان.
رامین خاکزاد ..... خاموش
جمعه 21/2/1385 ساعت 01:3 شب
بسم الله الرحمن الرحیم
قصه روز سپید
ندانستم چه بود ...
آنچه نور بود چشمانم داد...
نداستم چه بود ... آنچه راه نمود دادم مرا.
ندانستم چه بود آنچه تنها لحظتی از رو گذشتم ...
زیبا بود فهمیدم تنها من ... بی تکرار بود فهمیدم تنها.
طعمش هرگز دگر بار نچشیدم آن را ...
آن روز بود مرا نور شدی.
به دنبال نور عقل بر دست ... همه راه ها ندیده رفتم.
در چنگال گودال های سیاه افتادم ... چه بس نا تمامی بودندشان.
امید داشتم آن روز با تو با تور بر دستان برهنه باشم ...
دادند دنیا را جمله من ... افتادند سیاهی همه را در سر راهم.
اما ... نشد آنچه همه گفتند می شود روزی ... می رود از دلت و یاد او روزی.
هر چه بیش سایه تر بارید، یاد نور بود در چشمانم اسیر تر می پاشید.
هر چه نامش جنون نهادند من آن را پیش رفتم ...
همه جاده های دنیا منه تنها را به تور برهنه ام بر دنبالت دیدند ... ای نور من.
ای عشق همه عمر، ای نور همیشه، ای میان دو این چشمان من.
ای نور من ... ای عشق جاویدان ... روز نور آمدی ...
دنبال آمدمت با تور برهنه ... با دست پر کشیده به دادار سپیدم.
دست و تن و جانم بر بلندای آسمان، من همه فدا هرچه بودم ز تو کردم.
هرچه هست و نیستم، بی نورت بر من هیچ نیستم ... تو خود بهتر این قصه دانی.
ای نور من ... بعد گرد گرفته سال های دیرین تویی درونم. قلبم ...
گر روزی روی، چشمانم تاریک دنیاست ... تو خود بهتر این قصه دانی.
تا کی کنم تو را تاکیدم ؟
می دانم من ... می دانی تو همه قصه را ...
تو خود بهتر این قصه دانی ... بی قصه من را مرده ام باید پنداری ...
ای نور من ... روز من باش ...
روز سپید ... نور من، نور روزهایم ...
با تو ... من نور هستم.
رامین خاکزاد ..... (فعلا فقط رامین) ![]()
چهارشنبه 2/1/1386، ساعت 05:50 دقیقه بامداد، جزیره قشم، هتل سارا
بسم الله الرحمن الرحیم
نغمه های بهاری
روزگار فریاد می زند باز ...
می خواهد دگر بار خود را نشانمان دهد باز ...
می گوید که من باز هستم. روز سبز را آوردستم.
فریاد شادی، روز های مهربانی ، هنگام سرور و سبزانگی است.
روزگار بانگ شادی سر می دهد.
پرندگان نغمه ها خوانند و برای هم شکوفه سفید، دوستی می چینند.
زمین می روید و آوای سبز زندگی می خواند.
آسمان از شادی گه گداری می بارد آب بر سر ها ...
اشک می ریزد آن آبی از سر شوق، شوق دیدار ... شوق بهار ها.
می تابد آفتاب شوق ... می میراند هرچه سرماست در دل های پر ز سرماست ...
برگ های سبز می آیند بار دگر، تا رنگ زندگی را بر یادمان آورند.
روزگار با عشق باز آمده ... سوی عاشقان می گردد.
دل های سرخ چون چشمه ساران می جوشد.
هنگام سرودن نغمه های بهاریست ... زمان چنین گفته مارا.
تا روز گرم و دل بی درد داری بدان که بهار است، بهار زندگانی.
حال که تو هم بهاری داری ... تو هم بخوان با ما این نغمه بهاری.
به روز نو سیاه است که خود را سبزی نیارایی ...
به بهار نو، تو هم همدل با ما باش ... بیا و تو نیز با ما هم بهار باش.
بیا و شکوفه ها به همه یاران هدیه دار باش، دل دیگران را با خود تو همراه باش.
پایان.
رامین خاکزاد ..... (فعلا فقط رامین) ![]()
سه شنبه 29/12/1385، ساعت 01:25 بعد از ظهر.
بسم الله الرحمن الرحیم
در سفر
سفر ،،، ...
از سفر شروع شدم روزی ...
در سفر بود که رشد کردم.
در سفر بود که نور و سیاه یاد گرفتم،
در سفر بود که تاریک و سفید یاد گرفتم.
در سفر بود که دیدم و شنیدم.
در سفر بودم ...
در سفر تنها بودم. تنهای تنهایی ...
در سفر می رفتم در گردش در روز ها در تنهایی.
در سفر روز ها می رفتند ...
در سفر روزگار بود.
در سفر هیچ همدم و هم یار هیچ نبود ...
در سفر بود که دیدم.
در سفر بودم که بوی یار شنیدم، شیرین و عمیق بوییدم.
در سفر در دفتر در روزگار دیرین، من ویس و هم رامین ها بدیدم ...
در سفر بودم که از خونم خون عشق را هم ریختم.
در سفر سرودم از سرخ درونم نغمه ی رگ های تپنده را شب و روزگاران.
درسفر بودم، خانه دلم دلگرم ز گرمای گرم گیسو یار دلگرمم کردم.
در سفر هیچ نداشتم. ندارم ...
در سفر تنها یک سرخ درون و یک شور و عشقم به همراه داشتم ... سرخ
در سفر به یاد دارم باران ها دیدم، اشک ...
در سفر به یاد دارم زیر باران ها رفت ... عشقم،،، رفت ...
در سفر هیچ آفتاب نداشتم،نار و داغ و درد در دلم دیر است که دارم.
در سفر چه سنگ ها، یخ ها که دگر نداشتم.
در سفر هیچ دگر کسی نخواهم هرگز ... هرگز نخواستم !
در سفر می دانم که دگر کس را هرگز نمی خواهم.
در سفر بودم، و هستم ...
در سفر، باشم باید ... بی یار و یاورم باشم باید.
در سفر ... دانستم، رسم روزگارم بی عشق زیستنم بود.
در سفر، سیاه می روم،
در سفر من به پایان می روم، می خواهم و خود می دانم ...
در سفر می رسد روز آخر، روز پر کشیدن از دنیای بی نوری. روز آخر
از سفر آخر می شوم روزی ...
آخر،،، ...
رامین خاکزاد ..... پسر شب![]()
پنج شنبه 22/12/1385، ساعت 01:21 شب.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
سلام ...
به رود. به دشت. به دریا ... به همه مخلوقات خدا ...
به همه دنیای زنده. به روزهای خوش آینده.
سلام به آن خدا ... به خدای خوب و زیبا
آن که ما را آفرید ...
آن که عشق به ما داد.
آن که به ما مهر ورزید.
به ما رنگ قشنگ و شیرین دل داد.
آب آفرید که پاک باشیم. خون آفرید که سرخ باشیم ...
دل را آفرید تا عاشق شویم ...
تا رنگ تا طعم تا زندگی داشته باشیم.
می دانم ... می دانم که عشق زیباست
بی یاور زیستن و اشک ریختن ناخوشی است ...
اما عشق سرد شده فقط که آدمی نیست ...
عشق ما ... خداست ! خداست !
رامین خاکزاد ..... پسر شب
دوشنبه ۱۴/۱۲/۱۳۸۵ . ساعت ۱۰:۲۸ شب.
نظرتون چیه ؟ آیا عشق به خدا به قشنگی عشق آدم ها به هم دیگه هست؟
بسم الله الرحمن الرحیم
گرم و خونین
عشق، قلب، خون، ... وای که چه نیک داستان خونینیست ...
چه شادی های خون افشان و چه زجر های خونینی که نداشته،
چه سخت روزگاران و چه زیبا لحظات بی باور را که نداشته ...
چه زیبا است قلب سرخی که با تیری عشقین آن را شکار می کنند.
چه سرد است قلب سیاهی که با زهر نامردی کشته شده ...
وای وای و وای که چه دنیایی است این دنیای تپنده.
وای و وای و وای ... که چه بی مهر و تنها است قلب های شکسته ...
وای که دلبر ها چه زیبا درون اند و سفید می پوشند.
وای که دل کندن ها چه سردند و سخن ها سیاه می گویند ...
قلب، قلب، قلب، ... وای که چه نیک داستان خونینیست ...
گر زیبایی عشق را می دانستی ...
گر عاشق دلکنده را می شناختی ...
گر قلبت را به دیگران تو نمی سپاردی ...
آن روز بر تو ثابت می کردم...
آن روزگارت را بر اوج می رساندم ...
آن عشق را برایت سفید امضا پرواز می دادم ...
آن روز بر تو ثابت می کردم ...
و از عشق و قلب و خون برایت داستان های سفید می سراییدم،
نیز بر آن گیسوان بلند روحت سوگند زندگی را یاد می نمودم ...
تا خود را آینه کنم تا تو خود در آن خود بینی تا خود را تو بدانی
تا بر تو ثابت کنم که ارزش خون را هم تو داری ...
تا بر تو ثابت کنم که نور خورشید را هم تو در درون داری ...
و دوست داشتم از آن دلکنده های سیاه نباشم و ...
و بر تو ثابت می کردم که عشق چه نیک گرم و خونین است ...
پایان.
رامین خاکزاد ..... پسر شب ![]()
دوشنبه 7/12/1385، ساعت 10:00 شب
بسم الله الرحمن الرحیم
دلبر دلداده
باز صبح آمد و با خود ظهر آورد ... باز عصر آمد و با خود شب آورد.
باز ماه آمد و با خود عشق آورد.... باز یادش آمد و با خود مهر آورد.
از مهر او دل عاشق شد گرم ... از یاد او روی عاشقی شد گرم.
از خاطر او روی دنیا کرد گرم ... از باور او روی سرنوشت کرد گرم.
باز دلبر آمد و با خود رنگ دل آورد ... باز یاد آمد با خود بوی عشق آورد.
باز امیر یخ سخت به سطح آورد ... باز امیر سرد یخ شکست آورد.
از یخ سرد روی مهر آورد گرم ... از مهر دل دلبر ربود و دلش کرد گرم.
از راز دل روان ها گشت گرم ... از نور چشمانشان دشت عشق گرم.
پایان.
رامین خاکزاد ..... پسر شب ![]()
شنبه، 28/11/1385، ساعت 09:31 شب
بسم الله الرحمن الرحیم
مردی که بود و بود و بود ...
مردی بود، کودکی بود، اون هم یک آدمی بود ...
یکی بود یکی نبود ... غیر از اون هیچ کس دیگه ای توی دنیا نبود.
تک بود و تنها خیلی بود ... یک بی حرف و بی صدا بود.
خیلی دوست داشت سکوت رو.
تنهایی عالم بود براش.
بی کس و بی کسی بود جواب براش.
کاش می دانست چیست می گوید آنچه بر او ...
سرنوشت چه ها سخن که نمی گوید با او.
گر می دانست کسیت آن دیگریست ...
گر می دانست چه بود بد زندگی بی آن که برایش آخر هرچه تنهاییست.
اون که تنها بود ... توی دنیای خودش بود ... توی خیال ...
روی ابر و کنار ماه، می چرخید هر سو ...
روی ساحل، توی جنگل. کنار ابر ...
دست در دست راه و بر روی جسم کور، بر بالین مرگ آتش داغ.
او رو می گویم، او را که بود ... او که بود ؟
هر که بود اون آخرش بود ...
اون تا آخرش بود تنها، توی دنیا، خودش بود و بود بود ...
رامین خاکزاد ..... پسر شب ![]()
ساعت 01:18 . شنبه 21/11/85
بسم الله الرحمن الرحیم
I feel I know you
I don't know how
I don't know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel...
این کار یادم نیست از کیه یا خوانندش کیه اما خداییش خیلی حال کردم وقتی شنیدمش، مخصوصا که آهنگ بسیار زیبا و معنی خیلی قشنگی هم داره. به هر صورت گفتم براتون بگذارم تا شما هم (با دقت) بخونیدش و امیدوارم که ازش لذت ببرید اما دوباره تاکید می کنم، لطفا نظر بدید تا مطالب بهتری براتون بگذاریم !
رامین خاکزاد ..... خوش باشید ![]()

