تبليغاتX
راز قلم
یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 15:24
تا قبل از خوابش آسمان آبی بود...رود جاری بود

چشمانش پر از شادی...صورتش پر از لبخند

هوا نه گرم و نه سرد بود...آفتاب آرام بود

سر از برگ گل بلند کرد و منتظر بود مثل همیشه شبنم چشمانش را تر کند تا دنیایش با طراوت شود.

اما نه از شبنم خبری بود نه از برگ سبز نه از آسمان آبی نه از رود جاری!

جایی بود میان زمین و آسمان...کویر معلق!

قاصدک خواست پرواز کند اما بادی نبود تا زیر پرهایش را بگیرد...وای!نه...پری هم نبود.

قاصدک سر در گم...

 

(ادامه دارد)

نوشته شده توسط قاصدک | لینک ثابت | موضوع: داستان بلند