پسرک عاشق بود..گویا...
اما دخترک ایمان نداشت...از چشمانش خوانده بود,رنگ عاشقی نداشتند...صدایش نیز.
دو دل بود;عشق را ساده نمی توان گذر کرد...شاید بتوان گفت,دوست داشتن اما عشق...نه...
پسرک غمگین بود,اما که مبادا دخترک را برنجاند حرف را تکرار نکرد,تنها گاهی قاصدک ها می فرستاد بر دیوار باغ,تا که شاید خبری از حال دخترک بیاورد.
دخترک آزاد بود,بود!
اما حال...
دلش که نه,فکرش درگیر بود.
دو دلی...او را دوست داشت,اما,می ترسید.
پسرک عاشق بود,عاشق سایه ی آبی او...
نه خنده های شیرینش یا که چشمان رنگینش...
روز ها می گذشتند و هنوز دلش هوای بالا رفتن نردبان را داشت,دخترک نه هنوز,نیافت کسی را که در دوردست ها,واسطه ای باشد برای دیدار لبخند خداوند...اما... پسرک گمان می کرد که شاید دخترک باشد,او!
دخترک بازگشت و از نو,قاصدک ها را به ابرها می فرستادند... چند روزی گذشت و کارها تکرار گشت... اما پسرک گفت:من گمان می کنم یافته ام;پس دیگر لازم نیست,قاصدک بازی من!
دخترک قاصدکش را بر روی سینه گذارد,"اما من هنوز نیافته ام..." و دوید سویی و با اشک دل پروازش داد.
در دلش فکری کرد-که عاشق و معشوق هم را می یابند,این چه عشقی است که تنها یک عاشق دارد ومعشوق-عاشق نیست؟!-
پسرک هر روز ِ روزگار هرچه که داشت,از لبخندی مهربان تا نیمه ی باغ را به دخترک تقدیم می کرد,اما او همچنان می دانست که او عاشق نیست...
تا به امروز که در میان دو باغ,باغی ساخته اند از قاصدک,و در میان رزها و قاصدک هایشان مهربانند با هم,دوست دارند هم را,اما عاشق نیستند...!
قاصدک ...حرف آخر:
پر خواهم کشید از دیاری که رنگی از عشق نداشته باشد,می روم تا هر جا که شد,تا به جایی که سایه ای از عشق ببینم آنجا...تینا
دخترک ترسی داشت
پسرک گفت:
-از پیچک عشق چیزی میدانی؟
-آری..
-زیباست...نه؟
-محشر است
سکوت
دخترک ادامه داد:می خواهی باز گویم؟
-اری...
-پیچک عشق گر دچارش شوی...تا به آخر در دامش پازنی...هیچ نتوانی از او آزاد شوی...به اوج می روی و در اوج میمیری...آن گاه دست خدا را در دست میگیری و...
" پسرک آنجا نبود...میشنید ..اما...
سکوت سنگینی بود...ابرها نا آرام...حال باریدن داشتند...
***
قسمت پنجم
پسرک باز گفت:
-تو عاشق هستی؟
-شاید..
-اگر کسی عاشقت باشد چه می کنی؟
-سوال عجیبیست...نمی دانم
-به او چه می گویی؟
-پاسخی ندارم...
صدای مادرش از سوی باغ آمد...جستجویش میکرد
-آمدم مادر!...باید بروم..از گل ها ممنونم...مواظبشان هستم.
-حرفی دارم..
-بگو!
-می گویم.ولی بی پاسخ برو.
-می شنوم...بگو
-راستش...من هم گرفتارش شدم...دام عشق مرا در خود کشید...(دخترک را آرام می نگریست)...باعثش تو بودی..پیچکم!چشمانت دلم را عاشق کرد...
گویا سنگینی سخنش از دوشش به دوش دخترک گذارده شد.
دخترک زود دوید...به باغچه ی خود رسید...گل ها را در خاک کرد...کمی آب نثار کرد.
***
قسمت ششم
پسِ آن حال قاصدک نداشت...بوییدن گل ها بر دلش اثر نداشت...
دگر پسرک را دوست نداشت.
روزها گذشتند و روزی قاصدکی آمد و روی گونه اش نشست.آن را روی گوش خود گذاشت...خبری خواند برایش...
پسرک گفته بود:مرا تنها مگذار.حرف دلم را گفتم.اکنون عذر می خواهم...
اما دخترک می دانست که هم بازی هایش را همین پسرک ها از او دور کرده اند...چشم بستند و دل سپردند.
به او اعتماد نداشت.حرف دلش را باور نداشت....او را نیز ترک گفت..در تنهایی خود با قاصدکش راز گفت...
ادامه دارد
همه چیز خوب بود
آرام
پاک
سفید...
نوبت پسرک بود تا میزبان باشد;روز عجیبی بود,در دل دخترک غوغایی بود,ترسی داشت...
صدای چهچه گنجشک ها خاموش شده بود,سکوتی سیاه همه جا سایه انداخته بود...
دخترک رفت,کمی منتظر ماند ولی اینبار خبری از پسرک نبود,از پشت سرش صدایی شنید:
-سلام
دخترک برگشت...گل های رزِ در دست پسرک صورتش را پوشانیده بود
-برای توست!
-من؟!
-بله
-برای چه؟
-می گویم
-اما...من گل ها را برای دو روزِ گلدان دوست ندارم,در ریشه و خاک زیباترند.
پسرک لبخند زد و گفت:اشکال ندارد;در باغچه ی کوچک خود بکارشان.
دخترک خندید مثل مهتاب و گل ها را گرفت;بوییدشان,اوج گرفت.
پسرک خوش حال بود و در دلش غوغایی بود...
ادامه دارد
قاصدک
دخترک گوشه ی لبش را گزید...
و پسرک معصوم خندید و سرش را پایین گرفت...به قاصدک در دستش چشم دوخت.
دخترک زیر لب گفت:باید بروم
و آرام پایین رفت...پسرک هیچ نگفت.
روزها گذشت
در باغ گل سرخ گل ها می شکفتند...پروانه ها پر می زدند...نسیم گذر می کرد و دو کودک متوجه گذر روزگار نبودند.
باز شنید:
-تو هم قاصدک بازی بلدی؟
دخترک آرام گفت:بله..
-می آیی هم بازی شویم؟
شک داشت...دوست داشت اما می ترسید.
-نمیدانم
-چرا؟
جوابی نداشت...مکث کرد و گفت:فقط کمی
-باشه..پس به باغ ما بیا
دخترک از نردبان بالا رفت,باغ آن ها هم زیبا بود;پسرک دستانش را گرفت و آرام او را به آن طرف دیوار برد...
باهم یک قاصدک پیدا کردند و شروع به بازی کردند.
همه چیز خوب بود و خداوند به رویشان لبخند می زد و گرمای آفتابش صورت آن دو را بوسه می زد.
ادامه دارد...
در این داستان از نماد های زیادی استفاده شده هم چنین اکثر قسمت های اون بر اساس واقعیته که در نمادها جای داده شده:
قاصدک:نماد خبر رسان
قاصدک بازی:دو کودک با قاصدک بازی می خواهند گم شده ی خودشون رو پیدا کنند.
نردبان:منظور معشوق یا وسیله ای برای بالا رفتن و جدا شدن از تعلقات مادی و دنیوی و رسیدن به خداوند.
باغ گل سرخ:زیبایی های دنیا(نشانه ی امید...هنوز در میان بدی ها می توان خوبی را یافت)
دیوار:فاصله ی میان آدم ها و در اینجا فاصله ی میان دو کودک
پیچک:گیاه عَشَقِه که در اینجا منظور عشقه
و نردبان به دیواری که پیچک رو ی آن است تکیه داده شده:چون باعشق می توان اوج گرفت و فاصله ها را کم کرد.
کودک:معصومیت...
فعلا همین...
قاصدک
دخترک تنها بود...سنگ صبور همه بود و کسی سنگ صبورش نبود.
می خواست از تردبان بالا رود و به کودک سلام کند که شنید:
-تو هم قاصدک بازی بلدی؟
فکر کرد اشتباه شنیده اما,صدا,صدای همان کودک بود.
از میان گل های شبنم خورده به سوی دیوار پیچک خورده رفت...
شک داشت.هنوز نمی دانست که آن طرف دیوار کیست,دخترکی است یا پسرک.به دلش جرات داد,چرا که تنها دختر ها با قاصدک ها بازی می کردند و پسر ها با سنگ!
از نردبان بالا رفت.کودک هم بالا آمد,هم را دیدند در تعجب ماندند...
کودک آنور دیوار پسری بود به معصومیت چشمان دخترک...
این داستان ادامه دارد..."قاصدک"

