شهر سپیداران ،
این نام را چندین و چند بار شنیده ام ،
در شعرها خوانده ام ، اما هیچ وقت ندیده ام .
بارها اندیشیده ام ، به آن شهر سپیداران .
کجاست این شهر ؟ ... کجاست ؟
در شعرها خوانده ام ، این شهر سپیداران را ولی ،
نمی دانم کجاست .
شهری که شعشعه ی طلایی طلوع خورشید ،
می تاباند نور امیدش را بر تمامی آن سرزمین .
و تمام مردمانش با غریبان مسافر ،
صادق اند چون چشمان خویش .
و سواران سپیدش بر می افروزند ،
چراغ سفید دوستی و صلح را برای زندگی سفید .
این شهر کجاست ؟ ... براستی کجاست ؟
شهری که پر می کشند مردمان عاشق با جوانه های یک سرود عاشقانه ،
بی پروا تا خود عشق .
و بوی پاک گل های اقاقی ،
عطر آگین می کند باغ های دوستی را .
و پروانه ها پرواز می کنند ،
بدون ترس از خاکستری شدن .
و دوستان صمیمی شریک می شوند ،
تنهایی و غمشان را .
و شب دیگر خنجری ندارد تا تازه کند ، کهنه زخم دلی را .
و عاشقان از عشق یک تعبیر دارند ، یک عشق برای همیشه .
براستی این شهر کجاست ؟ ...
هر کجا هست ، این جا نیست .
نمی دانم پیدایش می کنم یا نه ،
نمی دانم ...
فقط نمی دانم ...

