تبليغاتX
راز قلم - « گمشده : تک شهر سپیداران »
دوشنبه 24 دی1386 ساعت 19:44

شهر سپیداران ،

 این نام را چندین و چند بار شنیده ام ،

 در شعرها خوانده ام ، اما هیچ وقت ندیده ام .

بارها اندیشیده ام ، به آن شهر سپیداران .

کجاست این شهر ؟ ... کجاست ؟

در شعرها خوانده ام ، این شهر سپیداران را ولی ،

 نمی دانم کجاست .

شهری که شعشعه ی طلایی طلوع خورشید ، 

می تاباند نور امیدش را بر تمامی آن سرزمین .

و تمام مردمانش با غریبان مسافر ،

صادق اند چون چشمان خویش .

و سواران سپیدش بر می افروزند ،

چراغ سفید دوستی و صلح را برای زندگی سفید .

این شهر کجاست ؟ ... براستی کجاست ؟

شهری که پر می کشند مردمان عاشق با جوانه های یک سرود عاشقانه ،

بی پروا تا خود عشق .

و بوی پاک گل های اقاقی ،

عطر آگین می کند باغ های دوستی را .

و پروانه ها پرواز می کنند ،

 بدون ترس از خاکستری شدن .

و دوستان صمیمی شریک می شوند ،

 تنهایی و غمشان را .

و شب دیگر خنجری ندارد تا تازه کند ، کهنه زخم دلی را .

و عاشقان از عشق یک تعبیر دارند ، یک عشق برای همیشه .

براستی این شهر کجاست ؟ ...

هر کجا هست ، این جا نیست .

نمی دانم پیدایش می کنم یا نه ،

 نمی دانم ...

فقط نمی دانم ...

 

نوشته شده توسط افگار | لینک ثابت | موضوع: قطعه ادبی