سه شنبه 30 بهمن1386 ساعت 16:34
لحظه ها می گذرند روی آونگ سفید ساعت
صدای تیک تاک قلب من می آید بی قرار و لرزان
به یاد لحظه نگاهی رمزآگین
هق هق من می شود رعدی خروشان
حلقه اشک چشمانم برق آن
از پس ابران مشکینم
بلورین قطره های چشم من می بارد
گونه هایم دامنه ی سبز یک کوه نحیف است
که جاری شده است رودی
از کنارش ، آرام
با لبانم اشک را بوسیدم
قطره هایم از غم است اما تلخ نیست
غم نم باران چشمانم شیرین است ، شیرین
چکه های قطره اشک من می لغزد ، می افتد بر زمین
آری
این است آغاز شب دل تنگی من ...
::: افگار :::

