یادش آمد که روزی زمین از برف سپید گشته بود و آب رودخانه از سرما یخ بسته بود...ناگهان پسرک که مدت ها بود بی خبر،قاصدک را خواند و او خویش را به دست باد سوزان سپرد تا خبر بگیرد از دخترک سبز پوش بهار و در راه اسیر تکه یخی بر روی آب شد...
قاصدک سرش را بلند کرد.ایستاد و دستش را به روی قلبش گذاشت...و گفت:" من دوباره زندگیم را آغاز میکنم.پر باز می کنم...پرواز می کنم."
صدایی پاسخ داد: تو پر باز می کنی و پرواز می کنی...اما من چه؟ من تا کی در شبنم هایم باید غرق شوم؟
صدا به دخترکی غمگین و کوچک می مانست.قاصدک گفت:تو کیستی؟ کجایی؟ از چه می گویی؟
دخترک گفت:کسی هستم که می دانم "بعد از من آسمان آبی ست...آبی مثل همیشه...آبی"
- تو مرا خواندی؟
-بله...
قاصدک لبخند زد و با مهربانی گفت: خوب من اینجا هستم...جایی که نمی دانم کجاست...بگو..به من ایمان داشته باش...من تو را تا آنسوی قصه...تا سرزمین یار خواهم برد.
-تو در قلب من هستی...به تو ایمان دارم قاصدک پاک.اما تا سرزمین یار من فاصله زیاد است.
-تو قلب بزرگی داری.باید خیلی مهربان باشی.دخترک سرزمین یار تو کجاست؟
-من خویش او را گم کردم...قاصدک؟
-بله؟
-تا اسمان هفتم چقدر راه است؟
-آسمان هفتم؟
ادامه دارد

