تبليغاتX
راز قلم - اندر نبودن ... بودن
دوشنبه 28 مرداد1387 ساعت 23:38

الله

اندر نبودن ... بودن

 

اسیرم به بند دل دادگی،

در زندان خویش بر باد دادگی ...

اسیرم من ... اسیر در عاشقی.

 

آن بی یار عاشقم ...

دل را چه کس دادم ... نمی دانم.

از یاد یار ندیده پر ز خاطره ...

خاطراتم شد آن روز های بی خاطره.

 

به بند دادم دل مرده خویش دگر باره ...

رهانیدم جان مانده بر دست را به یکباره.

آتش عشق به جان خویش کشیدم ...

به سرمایش چه کم اندیشه ام.

 

من ندیدم یاری و یادی و یاری ...

من ندیدم مو و سر و پایی ...

دل خوش با دریا یکی پیمان دادم،

تا که جانی بر بدن دارم ...

عاشق به خویش شیوه دارم.

 

کاشتم دانه دل را در دریای عاشقی ...

حال من چشم انتظار بارم.

ندارد دخرت بی کسی مرا باری،

من به دنبال هوا و بادم.

 

هرچند باشد آن باد ...

نیابد مرا سویی و راهی و کند بیداد ...

خوشم تنها که روحم، به او عشقش را داد.

 

یاری به ما دستی نداد ...

یارمان با ما رویی ننماند.

رخش هرگز ندیدم و همیشه می رفت.

به هرکجا رفت، دل ما نیز با او رفت.

 

بی دل گشتیم و گشتیم ما به دنبال خویش،

خویش را غرق در عاشقی دیدیم در خویش.

دیدیم که نیست درمان نامی و یادی ز خویش،

به وادی عاشقی رفتیم ما با همین پای خویش.

 

هرچند ندیدم هرگز آن یار شیرین ...

در گردش این همه سالیان دیرین ...

نکردم دادی راست از سر بی کسی،

نکردم به آنی جرات از بر سرکشی.

 

دیر زمانیست که دل داده ام،

تنها مانده ام ...

تنها یک چیز خواسته ام،

دعا نیز خوانده ام.

و اندر نبودش ... تنها بودش را خواسته ام.

 

نخواستم با من که باشد ...

کم به من بی چیز باشد ...

باشد در کنارم،

در کشم باشد ...

هر کجا که هستم،

در یاد من باشد ...

 

به روز و شب سرش بر شانه ام کند ...

دل و دستم بگیرد، هوایم مهیا کند...

ز لب خویش بوسه ها روانم کند ...

 

 

نخواستم تا ببینم ...

رویش در آسمان دل هر شبانگاهی چو ماه .

نخواستم تا بنشینم ...

کنارش دقایق را چو ساعت ها زیر نور ماه.

 

بودش برایم شد همه کافی ...

همه عالم خاموش را می دهم من یاری،

تا باشد و ... باشد تنها باقی.

 

رامین خاکزاد ..... خاموش

6:8 ب.ظ یک شنبه 20/05/1386

 

 

نوشته شده توسط خاموش | لینک ثابت | موضوع: شعر نو